<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050</id><updated>2011-08-05T21:25:47.379+04:30</updated><category term='mohammad-sharifi'/><category term='majoon-e-eshgh'/><category term='yousef-alikhani'/><category term='Book-Fair-tehran-23'/><category term='Abdolrahman-emadi'/><category term='aroos-e-beed'/><category term='sara-ye-ahl-e-ghalam'/><category term='ebrahim-mirghasemi'/><category term='narges-jorabchian'/><title type='text'>نشر آموت</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://aamout.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>aamout</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04304966922818549216</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>150</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-4455719959575539273</id><published>2010-07-10T10:53:00.000+04:30</published><updated>2010-07-10T00:27:13.773+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='majoon-e-eshgh'/><title type='text'>چرا باید "معجون عشق" را خواند؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.aamout.com/search/label/majoon-e-eshgh"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5472170816911331730" style="FLOAT: left; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 100px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 151px" alt="" src="http://www.ghabil.com/files/majoon-eshgh_youssefalikhani.gif" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;[&lt;a href="http://fittin.blogfa.com/post-173.aspx"&gt;فرشته نوبخت&lt;/a&gt;] نشر آموت به همت یوسف علیخانی مدتی ست که شروع به نشر آثاری کرده که از برخی جهات قابل توجه هستند. منظورم این است که دامنه‌ی فعالیت آموت قابل نقد و بررسی است و این برای ناشری که تازه شروع به فعالیت کرده به معنی یک دست آورد قابل تامل است ؛ مخصوصا که یوسف علیخانی پیش از اینکه ناشر باشد یک نویسنده است و این وجهی است که نمی توان موجودیت آن را در یک ناشر نادیده گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما از میان تمام کارهایی که نشر تازه کار آموت منتشر کرده، البته به جز مجموعه "عروس بید" و دو مجموعه قبلی علیخانی که آثار خود ناشر محسوب می‌شوند، بیشتر تمایل داشتم "معجون عشق" را بخوانم. این کتاب مجموعه‌ای قابل اعتنا و توجه از مصاحبه‌هایی که علیخانی با نویسندگان آثارِ عامه‌پسند انجام داده است. دلیل تمایلم هم تا حدی شخصی و در عین حال کلی است و مربوط می شود به مطرح بودن این سوال مهم که چرا برخی آثار با ویژگی هایی خاص، مخاطبان بیشتری پیدا می‌کنند و مورد توجه قرار می گیرند و در واقع چه می‌شود که اصلا مخاطب جذب چنین آثاری می‌شود.مخصوصا که در نمایشگاه امسال در مواجهه با مخاطبان ادبیات تجاربی داشتم که برایم اهمیت این پرسش را بزرگتر می کند و شخصا چندین مورد از خریداران کتاب را دیدم که دنبال کتاب‌هایی با ویژگی‌هایی خاص بودند. مثلا یکی از آنها خانم جوانی بود که از فروشندگان کتاب درخواست راهنمایی و معرفی یک رمان پانصد صفحه‌ای ایرانی با مضمونی عاشقانه داشت. نمی دانم چرا دلم خواست به این زن کمک کنم. و چون با محصولات آن ناشر تا حدی آشنایی داشتم، جلو رفتم و برای راهنمایی بهتر از آن خانم پرسیدم که معمولا چی می‌خواند؟ اما زن به جای جواب فقط نگاهم کرد و وقتی سوالم را با این پرسش که تا به حال چه خوانده، اصلاح کردم، نام یکی از همین نویسنده ها را آورد و گفت یکی – دو تا از کارهای ایشان را خوانده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موارد اینچنینی کم نبودند. در واقع اغلب همین‌طور بودند. کتاب‌های به قول خودشان لاغر را برمی‌داشتند، با لب‌هایی آویزان و نگاهی مشکوک طرح جلد و عنوان آن را ورانداز می‌کردند و دوباره سرجا بر می‌گرداندند. این البته یک طرف قضیه است. اما طرف دیگر قضیه که شاید بیشتر برای کسی که می‌نویسید جالب باشد، خودِ نویسندگان یا به قولی آفرینندگان این قبیل آثار است. نویسندگانی که مطابق سلیقه اینگونه مخاطبین می‌نویسند و در واقع توقعات آنها را برآورده می‌کنند. حالا کار نداریم که برآورده کردن این نیاز چه قدر اهمیتی دارد و اصلا اهمیت دارد یا نه. چون این خودش یک بحث کارشناسی و فرهنگی پر و پیمان می‌طلبد. در هر حال به عنوان یک نویسنده شخصا برایم جای سوال است که بدانم نویسندگان چنین آثاری چگونه فکر می‌کنند؟ چه طور قضایا را می‌بینند؟ چه می‌خوانند؟ چطور می‌نویسند و اصلا چرا می‌نویسند و سوال‌های دیگر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی "معجون عشق" یوسف علیخانی منتشر شد آن را اتفاق فرخنده ای دانستم. فکر کردم بالاخره یک‌نفر پیدا شد که مرد و مردانه برود دنبال این سوال. با علیخانی پیش‌تر از این مصاحبه‌ها، صحبت کرده بودم. صرف نظر از تفاوت دیدگاهی که به طور طبیعی داریم، می‌دانستم که این سوال قبل از هرچیزی برای خودِ علیخانی مطرح است که اصلا ادبیات عامه‌پسند و نخبه‌گرا چیست و از کجای کار از هم جدا می‌شوند. این دسته بندی‌ها چطوری اتفاق می‌افتد. چرا بعضی آثار خواننده دارند و برخی ندارند. احتمالا طرح اولیه‌ی این گفت‌وگوها هم از همین سوالات به فکر علیخانیِ نویسنده رسیده است. مخصوصا که او پیش از این گفت‌وگوهایی هم با نویسندگان نسل سوم داشت که چند سال قبل در مجموعه‌ی دیگری منتشر شده است و حالا هم که "معجون عشق" با مصاحبه‌هایی که انصافا خواندنی هستند. "معجون عشق" گفت‌وگو با نویسندگانی است که کتاب‌هاشان پرمخاطب و به اصطلاح بازاری‌ست. اغلب آثار آنها چند سال پیاپی و سالی یکی دو بار چاپ می‌ شوند و نویسنده‌شان را صاحب درآمدی نه البته چشمگیر، اما قابل توجه می کنند. درآمدی که می‌شود به پشتوانه‌ی آن به حرفه‌ای نویسنده بودن کمی جدی تر فکر کرد. چیزی که برای نویسنده‌ی آثار فاخر یا به قولی نخبه پسند، در حد یک شوخی ست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظرم "معجون عشق" را باید خواند تا فهمید این خط کشی ها چطور در ادبیات ما هنوز وجود دارد در حالی که در ادبیات جهان بی معناست؛ و چطور یک اثرِ عامه پسند خلق می‌شود در حالی که نمی توان منکر نویسنده بودنِ خالق چنین آثاری شد و بالاخره فهمید که چرا چنین محصولاتی این همه مخاطب دارند، آنهم وقتی حتی محتوای آثاری که ما بر آن نام عامه‌پسندِ می گذاریم با استانداردهای چنین ادبیاتی در جهان فاصله‌ای در حد فاجعه دارد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتشر شده در سایت «&lt;a href="http://www.morur.ir/article.aspx?id=1090"&gt;مرور&lt;/a&gt;»&lt;br /&gt;منتشر شده در «&lt;a href="http://www.ibna.ir/vdce7w8f.jh8ewi9bbj.html"&gt;خبرگزاری کتاب&lt;/a&gt;»&lt;br /&gt;منتشر شده در روزنامه «&lt;a href="http://www.tehrooz.com/1389/4/17/TehranEmrooz/318/Page/10/"&gt;تهران امروز&lt;/a&gt;» 17 تیر 89 صفحه 10&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-4455719959575539273?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/4455719959575539273'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/4455719959575539273'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/morur.html' title='چرا باید &quot;معجون عشق&quot; را خواند؟'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-9188382083521228089</id><published>2010-07-06T23:37:00.002+04:30</published><updated>2010-07-06T23:39:57.989+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='aroos-e-beed'/><title type='text'>عليخاني و پيوند با زهدان</title><content type='html'>&lt;p align="justify"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://app.raya.ir/files/000000002010187PSY.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5469330748428345442" style="FLOAT: left; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 150px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 217px" alt="" src="http://app.raya.ir/files/tn/t150_000000002010187PSY.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;مرتضا كربلايي‌لو&lt;/strong&gt;: يوسف عليخاني براي «عزيز و نگار» يك فيلم كوتاه بيست دقيقه‌اي ساخته. من فيلم را ديده‌ام. آن‌طور كه پيداست دوربين به دست يوسف است. يوسف يا داخل ماشين نشسته يا بر قاطر سوار است يا بر پاهاي خودش. در يك صبح بهاري كه مه دره را پُر كرده از يك راه مارپيچ، افتاده سمت رودبار و الموت و از آدم‌هاي روستاها روايت «عزيز و نگار» را پرسيده. راويان گاه مي‌زنند زير آواز به فراخور حالِ نزار نگار يا عزيز. و گاه ماغ گاوي مي‌رود لاي بيت‌هاي عاشقانه. آن‌جا كه يوسف بر قاطر سوار است گوش قاطر در حاشيه‌ي قاب تصوير با هر گام كه قاطر برمي‌دارد، همچو بادبزني مي‌زند. به ضرباهنگ موسيقي‌اي. يك‌جا سه سگ يك رمه را مشايعت مي‌كنند. و آن طرف‌تر دختري با گونه‌هاي سرخ از سرما يا شرم، دنبال بره‌اي مي‌رود و بازو مي‌اندازد زير شكم بره و بلندش مي‌كند مي‌اندازدش دوباره در راه.&lt;br /&gt;در صحنه‌اي از اين فيلم، آقاي دوربين (يعني يوسف) در خانه‌اي روستايي نشسته در جمع سه زن، سه زن شگفت. زن‌ها در پيرامون، نزديك ديوارها نشسته‌اند و آن وسط، سه گربه به نام‌هاي توفان و شاه‌صنم و ملوس دراز كشيده‌اند. توفان كنار متكاها و اين دو موازي هم اين سوتر نزديك چشم دوربين. يكي از زن‌ها براي دوربين شرح مي‌دهد كه اين سه گربه همه ماده‌اند و ملوس دختر شاه‌صنم و شاه‌صنم دختر توفان است. صداي يوسف مي‌آيد «چه اسم‌هاي قشنگي هم دارند!» بعد آن زن كه شرح گربه‌ها را مي‌دهد برمي‌خيزد و ملوس را صدا مي‌زند كه «ملوس بيا شام.» و ملوس و مادر و مادربزرگ كه زبان زن را مي‌فهمند از جا مي‌جهند سمت مطبخ. و شگفت‌زدگي يوسف.&lt;br /&gt;اين صحنه‌ي فيلم در خاطر من ماند. اين سه تا زن توي اتاق و سه گربه‌ي ماده، ذوق حساس به وحدت مرا قلقلك داد. يك وحدتي بود در اين صحنه كه دو جفت «سه» چيده بود جلو دوربين. هردو هم مونث.&lt;br /&gt;شب كه داشتم كتابي را ورق مي‌زدم چند سطري در شرح روايتي از رسول‌اكرم (ص) نخوانده بودم كه باز آن خاطره‌ي ملوسي، يك‌جا، نوري شد تابيد بر ذهن من تا داستان‌نويسي عليخاني را از يك زاويه‌ي ديگر ببينم با تلألؤي ديگر. و چيزي فهميدم كه برداشتم قلمي‌اش كردم.&lt;br /&gt;ماجرا اين است: پيوند با زهدان.&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://yousefalikhani.blogspot.com/2010/02/aroos-e-beed.html"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5469330748428345442" style="FLOAT: left; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 145px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 338px" alt="" src="http://tadaneh.persiangig.com/image/youssef-alikhani/youssefalikhani-books-alef.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;يوسف عليخاني داستان‌نويسي است كه پيوندش را با زهدان نگسسته است. كدام زهدان و كدام رحم؟ تأويل زهدان همين طبيعت است. همين خاك و گياه و حيواني كه يوسف در آن باليده. همين ميلك، الموت، ديلمستان و ايران. عليخاني به گواهي كتاب بي‌مانندش «عروس بيد» شاد است و در پيوند با زهداني كه وي را پروريده. مادرش، روستاش، جاده‌ها، گاوها، درخت‌ها، رنگ‌ها، قاطرها، گله‌ها، كوه‌ها و دره‌ها، مه، مردان و دختران. اين‌ها مجموعه‌اي است كه «زهدان يوسف» است. داستان‌هاي يوسف يك آيين صله‌ي رحم است. به همين خاطر سخت اصيل است. و آشناست. يك قرابت نسبي دارد با ما كه زهدان‌مان همان زهدان وي است، همين طبيعت. در آن صحنه‌ي فيلم عزيز و نگار، شش زهدان زنده در رفتارند. اين از شكم آن است و آن از شكم آن‌ديگري. و اين‌ها در كنار هم‌اند. از هم نبريده‌اند. در صله‌اند.&lt;br /&gt;اما افسوس، نويسندگان ما اغلب در قطع رحم‌اند. از جايي مي‌نويسند كه خون از آن نخورده‌اند آن‌هنگام كه مي‌باليدند. آن خون اصيل را نمي‌بينند و در انكارش مي‌كوشند. به بهانه‌ي مدرن‌نويسي؟ اما آن خون مثل رودي است كه ته آن دره‌ي مه‌آلود مي‌رود. با اطوار ما، سيلانش را ساز نمي‌كند. تا يكي‌مان نطفه‌اش مي‌بندد بر رگ‌هاي ما مي‌كوبد و ما دانسته يا ندانسته با همين خون در زهدان تنگ و تار مي‌باليم و زاده كه مي‌شويم وارد زهداني فراخ‌تر و روشن‌تر و رنگارنگ‌تر مي‌شويم و همين‌طور زهدان به زهدان تا به رشد برسيم.&lt;br /&gt;به گمانم پيوند با رحم يك مكث مي‌خواهد. يك توقف و نگاه به پشت سر. اما اين واژه‌ي «پشت سر» فريب است. در واقع اگر بخواهيم با رحم بپيونديم نگاه‌مان به پيشاروست. چون معرفت و محبت ما را همين كشف رحم و ستايش آن مي‌سازد. اين فرآيند شگفتي است. كشف دوباره‌ي آنچه بر ما رفته است و ما چون غرق در زهدان بوديم غافل از آن مانديم.&lt;br /&gt;نمونه را، اين: يوسف عليخاني «پرده‌»هايي را كه در طبيعت وي بوده‌اند زيسته. و شايد فراموش كرده بوده. اما شرح اين پرده‌ها را تا داستان «پناه‌برخدا» و «جان‌قربان» را ننوشته بود نمي‌دانسته و با اين بخشِ رحم‌اش منفصل بود. تا نوشت صله‌ي رحم كرد. يوسف عليخاني آن مهي را كه در دره‌ي زهدانش مي‌نشسته زيسته و فراموشيده. اين‌كه مادرش به مه سنگ مي‌زده تا برود و راه براي رفتن شوهرش سرِ كار، آشكار شود. بريده بوده اما تا پناه‌برخدا را نوشت دوباره با مه پيوست. كتاب عروس بيد اين‌جاست. چاپ‌ شده. اين آشتي‌ها را بگير و برو. پاياني بر آن هست؟&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="justify"&gt;منتشر شده در روزنامه «&lt;strong&gt;شرق&lt;/strong&gt;» سه شنبه 15 تیر 1389 صفحه 9&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-9188382083521228089?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/9188382083521228089'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/9188382083521228089'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/07/mortezakarbalaei.html' title='عليخاني و پيوند با زهدان'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-9139083933629981831</id><published>2010-07-06T00:10:00.000+04:30</published><updated>2010-07-07T02:38:33.741+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='aroos-e-beed'/><title type='text'>علیخانی را می‌گذاریم دروازه‌بان</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;img src="http://ghabil.com/files/890415-sharghnewspaper.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;روزنامه «شرق» سه شنبه 15 تیر 1389 صفحه 9&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;مهیاز زاهد&lt;/strong&gt;: پیشتر یوسف علیخانی را به عنوان داستان نویس شناخته ایم؛ نویسنده ای که به نظر می آید در فضایی که داستان نویس کمتر می نویسند و هر از چندی مجموعه داستانی یا رمانی روانه بازار نشر می کنند او به شکل حرفه ای کار کرده و علاوه بر حرکت خلاقانه در مسیر تحقیق هم قدم برداشته است. او همچنین با نویسندگان متفاوتی که سبک های اجرایی متنوعی هم دارند به گفتگو پرداخته و در قالب اثری بلند به چاپ رسانده است. یوسف علیخانی در داستان هایش به بازآفرینی فضاهای بومی به همان شکل علاقه دارد و مخاطبان خود را در شکل کلان جست و جو می کند. او به دنبال طیف خاصی از مخاطبان نیست. شاید همین او را از دیگران متمایز کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بسیاری با انتشار مجموعه داستان "عروس بید" به این باور رسیدند که علیخانی با الهام از نقد های گذشته خود را ویرایش کرده و نتیجه این ویرایش تغییراتی است که در داستان های عروس بید نسبت به داستان های گذشته او می بینیم. چقدر تحت تاثیر منتقدان هستی؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;دروغ است اگر بگویم هیچی اما واقعا هیچی! به دلیل این که همیشه با روش آزمایش و خطا پیش رفتم. اگر به کتاب "قدم به خیر" نگاه کنی درخود این کتاب سه شیوه داستانی می یابی. یکی داستانی که کاملا فارسی است مثل خود داستان "قدم به خیر" و در کنار این داستان هایی مثل "میلکی مار" و "کفتار پری" که در آنها از زبان دیلمی فراوان استفاده شده است. یک سری داستان هم مثل "خیرالله خیرالله" ما بین این دو است که ئر این داستان راوی مدام می گوید که: اگر فارسی گپ نزنیم معقول نمی افتد. در واقع در همان "قدم به خیر" سیر رسیدن به عروس بید مشخص است. افراط در گویش دیلمی و شیفتگی ام به خود آن مکان به عنوان جایی که زادگاه و نقطه پرش من بوده و همچنین یک سری داستان هم مابین فارسی و دیلمی و برخی هم کاملا فارسی بود. در "عروس بید" اتفاق بزرگی که می افتد این است که نود درصد ماجراها دیگر حتی ربطی به الموت و میلک ندارند. ماجراها از جاهای دیگر ایران گرفته می شوند.درواقع می توانیم بگوییم که همه ما هم تحت تاثیر منتقد ها هستیم و هم نیستیم. من نمی توانم منکر بشوم که نیستم چون نقد ها را می خوانم. چون می دانم که دایره ما چه قدر کوچک است. این نقدها از حالت مکتوب ادامه پیدا می کند و اگر شخصی هزار کلمه در مورد کتاب من نوشته است شاید نزدیک به دو هزار کلمه هم با من شفاحی بحث می کند. این نقد هاخود به خود تاثیر می گذارد من نمی توانم تاثیر کسی مثل محمد شریفی و یا علیرضا روشن را پنهان کنم . یا نمی توانم منکر تاثیر فرخنده آقایی و احمد غلامی روی کتاب اولم بشوم. آدمهای مختلف و تاثیرهای آنها را نمی توانم کتمان کنم اما نه به این عنوان که حرفهای آنها را گوش کرده باشم. اگه حرف گوش کرده بودم مطمئن باش حتی الان هم با این فرم بومی نمی نوشتم و زبانش را هم به اصطلاح شسته رفته و پاکیزه می نوشتم. من هنوز پاکیزه نشده ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;داستان های تو را در چه قالبی می توان گنجاند رئالیسم جادویی، اقلیمی و... ؟ و اینکه اصولا چنین تقسیم بندی هایی چقدر برای تو جدی هستند؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ببین هیچ آدمی در هیچ قالبی جای نمی گیرد مخصوصا من که فقط یک آدم را نمی نویسم. در تمام داستان های چاپ شده ام ماجراها به شکل چشمگیری غالب هستند. نمی توانیم ماجراها را در قالبی قرار بدهیم. یک ماجرا را من می شنوم یک جورتعریف می کنم و می نویسم و تو جور دیگر می نویسی. خیلی ها می گویند که علیخانی در داستان هایش تکنیک باز است اما یک نفر نگفت که این تکنیک بازی یعنی چه؟ باید مثال آورد حرف کلی زدن که فرجی ندارد همه هم داریم کلی حرف می زنیم. نود درصد بحث هایی که درباره کارهای من کردند این گونه است که داستانهای علیخانی اقلیمی است. آیا کسی که در تهران می نویسند اقلیم تهران نیست؟ آن کسی که در شیراز می نویسد اقلیم شیراز نیست. ما اقلیم بزرگ ایران را می نوسیم. برخی ها روی زبان مانور می دهند همه این ها جزئیات است. زبان و تکنیک مهم نیست مسئله اصلی من قصه گفتن است . قصه همیشه آزارم می دهد. هر وقت ماجرایی برای گفتن دارم می نویسم به همین دلیل اصلا به قالب کارهایم فکر نمی کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;میان کاتب و نویسنده ؛ میان واقعیت و تخیل جایگاه تو کجاست؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;به هیچ وجه به واقعیت بدهکار نیستم. تو خودت که قصه ها را خواندی کدامش ممکن است در واقعیت اتفاق بیافتد؟ در واقعیت ملخ ها به یک روستا حمله می کنند و آن جا را می مکند؟ قصه های من خوابهاست و باورهاست. مگر می شود خوابها واقعیت داشته باشند؟&lt;br /&gt;در داستان "هراسانه" طرف خواب می بیند که هر 15 شب بستنش به درخت گردو و بعد می بیند هراسانه که همان مترسک است دارد می بندتش که در نهایت خود هراسانه او را به آسمان می برد. این کجا می تواند مبنای واقعی داشته باشد؟ قبول دارم که من یک مکان را روی مبنای واقعی قرار می دهم حتی روی کوچه پس کوچه هایی که دیدم فکر می کنم. کوچه ای را در اشکور دیدم خوشم آمده استفاده می کنم فلان روستا را در آلاچیقهای دشت مغان دیدم اما میارم و در میلک استفاده می کنم . اتفاقی را که در شمال دیدم در میلک استفاده می کنم. اما چون در قصه های من مکان یکی است و خانه ها به هم چسبیده است خود به خود تصویرها،تصویرهای تلفیقی می شود. خودت قصه نویسی و من هم قصه نویسم تعارف نداریم چشم این و پای آن و دست دیگری را می گیریم و از همه اینها یک آدم جدید می سازیم. و چاره ای هم جز این نداریم چون ما نیستیم که می نویسیم گاهی واقعا تعجب می کنم بعد از کارم که واقعا اینها را من نوشتم! ما کلیتی را در تجربه هایمان می گیریم و بعدها جزئیاتش در همان لحظه نوشتن می آید. باور کن خود کلمه قصه را می نویسد. ما نویسنده ها نیستیم که می نویسم . کلمه ها هستند که ما را می نویسند. شاعر های کهن عرب معتقد بودند که جنی هست که شاعر را به حرکت در می آورد من این را به یکی از نویسنده ها گفتم گفت نگوییم جن بلکه یک پرنده است که بعضی مواقع نصفه شبی می آید و به آدم نوک می زند اگر زرنگ باشی با نوک او بیدار می شی و شروع می کنی به نوشتن اگه نه پرنده دو بار نوک می زند و می رود. واقعا هم همین جوری است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;علیخانی بیش از حد درگیر خرافات و باورهاست؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;یک دقیقه بشین و نگاه کن که چه ماجرایی می تواند زیباتر از خرافه وجود داشته باشد. بر می گردم به بحثی که عبدالرحمان عمادی در کتاب هایش دنبال می کند. وقتی تا ته اسم یک روستا را در می آوری می بینی که چقدر قشنگ است. مرکز بخش الموت غربی اسمش رازمیان است. رازمیان برای من از کودکی یک مکان شده بود و امروز در اتوبوس داشتم به این فکر می کردم که چقدراین اسم قشنگ است. رازمیان؛ احتمالا این جا گنجی پنهان بوده رازی نهان بوده است. آیا این امکان نیست برای نوشتن من و تو که یک کلمه باعث نوشتنمان بشود؟&lt;br /&gt;خود "عروس بید" را نگاه کن. یک درخت بید که کنار رودخانه روییده است. در باورعادی ما در زندگی شهری درخت زیبایی است که گاهی شاعرانه توصیفش می کنیم که گیسوانش زیباست و یا مثل یک زن می ماند و... اما در باور عام این درخت یک آقاست که در سرچشمه هم سبز شده است. من این را آوردم و قصه اش کردم. یا بحث "آقای غار" یک خرافه است اما باز امکان به این قشنگی که در این غار آقایی است که هر صد سال یک بار نما می دهد و هرکه او را ببیند و سوار اسبش بشود به هرچه بخواهد می رسد را فراهم می کند. به نظرم بهترین امکان برای من استفاده از همین خرافات است.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;صدای زنگ پیامک تلفن همراهش به گوش می رسد. نگاه می کند و می گوید.&lt;br /&gt;الان برای من این پیامک آمده است : به نظر خودت داستانهایت پست مدرن نیستند؟&lt;/strong&gt; آیا من تا به حال ادعایی کردم؟ هرکسی با سلیقه خودش پیش می رود. من نمی توانم تایین کنم که سلیقه تو چی باشد. خود تو داستان هراسانه را دوست داری در حالی که در جلسه نقد این کتاب بیشتر از داستان رتیل خوششان آمده بود که به نظر من ضعیف ترین و سنتی ترین داستان این مجموعه است.&lt;br /&gt;شخصیت پردازی در داستان هایت چندان پررنگ نیست و زیر سایه سنگین مکان محو شده است.&lt;br /&gt;من روی هیچ مکانی تاکید نکرده ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چرا به نظر من مکان بیشتر بر داستان هایت می چربد.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;نه ماجراهاست که در داستان های من پر رنگ هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;یعنی از نظر تو ماجراها بر آدمها مقدم هستند؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;بله برای من ماجراها حق تقدم دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به نظرت این آدمها نیستند که ماجراها را به وجود می آورند؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;به نظر من ماجراهای بزرگ است که می ماند . این همه آدم آمده اند و رفته اند اما ماجراهاست که پابرجاست. در طول تاریخ این را دیده ایم. ماجراها با تفکر یک فرد شکل نمی گیرند. ماجراها با تفکر جمعی به وجود می آیند. در داستان "جان قربان" سه بار مرگ برادر اتفاق می افتد یکی رفته برگ درخت توت مقدس سیاه کوه را بچیند افتاده، آن یکی رفته آب چشمه آن جا را نوشیده و باز مرده، آن یکی رفته پول جمع کند برای امام زاده و... مردم می گویند این ها چون به مقدسات دست درازی کرده اند مرده اند. در تمام اینها تفکر جمعی حاکم است. همه قصه های من ماجرا محور هستند و همه هم بر اساس تفکر جمعی شکل گرفته اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نگران این نیستی که وقتی شخصیت پردازی پررنگی نداری مخاطب چندان با اثر همزاد پنداری نکند؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;در رمان می توانست این اتفاق رخ دهد اما در داستان کوتاه این طور نیست. در داستان کوتاه دستمان خیلی بازتر است. در رمان شخصیت در چند فصل باید یک روندی را طی کند. یک اوجی پیدا بکند و کش مکشی را داشته باشد. اما داستان کوتاه قصه یک موقعیت است نه شخصیت. داستان کوتاه مجال کوتاهی است برای یک موقعیت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;از تاکید زیاد روی یک فرهنگ و گویش نمی ترسی جایی نوشته بودند ممکن است این روند نویسنده را دچار تکرار کند . یا جای دیگر نوشته بودند که :خسته شدیم از میلک؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;من آنهایی را که قبول دارم و حرفهایشان در کنار حرفهای خیلی از خواننده ها برای من اهمیت دارد سندی هستند که من از میلک در نیایم . چرا یک نفر وقتش را می گذارد روی میلک؟ جهالت خودش به دانش می رسد . وقتی که یک عمر کار احمقانه انجام میدی جماعت می گویند به هرحال یک عقلی پشت این کار بوده است. حالا فکر کنید که علیخانی کار احمقانه می کند چه اشکالی دارد؟ بگذارید میلک را بنویسد چه ایرادی دارد؟ چه چیزی بنویسد که بتواند تمام ایران را اینقدر وصف کند و اتفاقات را ببرد در میلک. همین جاست که می گویم اتفاقا من از میلک سواستفاده کردم نه میلک از من. من با سواستفاده از میلک این روستا را پر از فرهنگ کرده ام فرهنگ جاهای دیگر را در آن جا جای داده ام . متاسفانه بدون آن که توجه کنند دارند داستان می خوانند توجه کنند که ادبیات می خوانند کنجکاویشان این شده که میلک واقعی کجاست. من این را درک نمی کنم. کسی در یک نقد به خوبی این را نوشته بود که در واقع میلک علیخانی میلک نیست یک ایران کوچک شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;می گویند زبان قصه هایت سخت است. خواننده را خسته می کند و خواندنش وقت گیر است. من منتقدی را می شناسم که "عروس بید" را شصت ،هفتاد صفحه بیشتر دنبال نکرده است. نظر خودت در این باره چیست ؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;"عروس بید" به نظرم موفق ترین کار من بوده و حتی برایم اهمیت دارد که ظرف دو ماه به چاپ دوم رسیده است. اگر سخت است پس چرا می خوانند چرا پیش می روند و دنبال می کنند؟. چرا خواننده ای می گوید: من سه بار خواندم و هر بار کیف کردم. خواننده ای می گفت من در چند صفحه اول اذیت شدم اما بعد تا آخر پیش رفتم. نوع لحن علیخانی در این قصه ها همین است.اگرچه در کارهای دیگرم مثل حسن صباح و تذکراولیا زبان شسته رفته و پاکیزه ای را به کار بردم. اما در این قصه ها من دارم حرف می زنم و اینها توجه نمی کنند که علیخانی اتفاقا چیزهایی را از زبان دیلمی بیرون می کشد که تازه است. هیچ وقت دقت کردی کلمه ای مثل سراسیمه را از آن طرف اگر به کار ببریم چه قدر قشنگ تر می شود؟ آسیمه سر؟ ما کلمه ها را همین طوری به کار بردیم. به نظر من اینها به کار نویسنده غنا می بخشد. شاید پنج سال دیگر به این نتیجه برسم که اشتباه کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;یعنی به نقد و منتقد باوری نداری؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;اینها سلیقه است. زمانی می بینم یک منتقد اصلا کتاب مرا نمی خواند و می گوید کار علیخانی مزخرف است. اگر بخوانند و مستند کارم را رد کنند واقعا مشکلی نیست. اینها نخوانده داوری می کنند و متاسفانه اغلب آنهایی که اتفاقا تاثیر گذارهستند نخوانده قضاوت می کنند.&lt;br /&gt;فلان جایزه که شش نفر داور دارد . یکی شان سه روز قبل از اعلام نتایج من را در راهروی انتشارات ققنوس دیده است و می پرسد مگر کتاب جدید داری؟ با دیگری تماس گرفتم قسم می خورد که هنوز طی دو ماه گذشته فرصت نکرده است کتاب مرا بخواند. و یک داور دیگر را زیر پل کریمخان دیدم قرار می گذارد که هفته بعد بیاید کتابم را بگیرد. خوب از شش داور من سه تا را اطمینان دارم که اصلا کتاب را نخوانده اند و نظر می دهند . حالا من چرا باید حرفهای اینها را جدی بگیرم؟ بهتر است در همین گمراهی خودم بمانم و این گمراهی ادامه پیدا بکند چرا که در این گمراهی روزنه ای پیدا خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;کارهایت را با کارهای غلام حسین ساعدی مقایسه می کنند به خصوص عزاداران بیل. چرا؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;چون سطحی نگر هستند. آن هم روستا است و این هم روستاست. فکر نمی کنند که ساعدی یک روستای پاستوریزه و کارت پستالی را درست کرده که به نظر من هیچ ربطی به روستای واقعی ندارد و فضای ساعدی فضای روستا نیست. ساعدی نویسنده بزرگی است برعکس این که همه از عزاداران بیل تعریف می کنند من "ترس و لرزش" ؛ واهمه هایش را دوست دارم. البته من زمانی که چهارده سالم بود در نمایشنامه آ با کلا ،آ بی کلای ساعدی بازی می کردم و از آن جا با او آشنایی دارم. من ساعدی را به عنوان نمایشنامه نویس می شناختم و بعد فکر کنم شاملو بود که گفت همه دنبال رئالیسم جادویی مارکز می گردند اما فراموش کردند که ساعدی در ایران پیش از او رئالیسم جادویی می نویسد. به نظر من گمراهی و اشتباهی که در یکی از روزنامه ها با اشتباه خبرنگار به وجود آمد این مسائل را پیش آورد. من اسم بهرام حیدری را آوردم او به اشتباه اسم بهرام صادقی را نوشته است. قصه های مرا باید با کارهای بهرام حیدری مقایسه کنند. این را محمد علی سپانلو در نقدی که بر "قدم بخیر" نوشت با زیرکی توصیف کرد. گفت که علیخانی را باید دنباله ی بهرام حیدری بدانیم. چند نفر از آنهایی که کار مرا می اندازند دور و یا در صفحه شصت می مانند کار بهرام حیدری را اصلا در عمرشان دیده اند؟&lt;br /&gt;همه به من ایراد می گیرند که مجموعه داستانت 192 صفحه است و طولانی است باید صد صفحه ای باشد. این خنده دار نیست؟ انگار قانون گذاشتند."لالی" بهرام حیدری 360 صفحه است. مشکل اینجاست که نخوانده اند و نمی خوانند. به خدا هیچ کدام از آنهایی که ادعای روشنفکری می کنند کتاب نمی خوانند خواننده ما خواننده ای است که نمی شناسیمش؛ خواننده عام است. این درد را باید کجا گفت؟ این درد را فقط باید چال کرد. به همین دلیل است که هیچ امیدی به روشنفکر ها ندارم. بازی ،بازی دیگری است. چون علیخانی خوب نیست بازیش نمی دهیم و اگر هم بازیش بدهیم می گذاریمش دروازه بان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتشر شده در روزنامه «&lt;strong&gt;شرق&lt;/strong&gt;» سه شنبه 15 تیر 1389 صفحه 9&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-9139083933629981831?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/9139083933629981831'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/9139083933629981831'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/07/890415-sharghnewspaper.html' title='علیخانی را می‌گذاریم دروازه‌بان'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-2821172189792258715</id><published>2010-07-03T20:34:00.006+04:30</published><updated>2010-07-03T20:52:14.556+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='narges-jorabchian'/><title type='text'>تلاش براي عبور از ادبيات عامه‌پسند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://omidisarvar.blogfa.com/post-71.aspx"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5469330748428345442" style="FLOAT: left; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 133px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://www.ghabil.com/files/omidisarvar.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://omidisarvar.blogfa.com/post-90.aspx"&gt;حمیدرضا امیدی سرور&lt;/a&gt; &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(روزنامه &lt;a href="http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=118417"&gt;همشهری&lt;/a&gt;)&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;يك &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;آنگونه كه از كم و كيف رمان «به وقت بهشت» پيداست و البته خود جورابچيان هم در گفت‌وگوهايش به آن اشاره كرده، او در نخستين رمان خود كوشيده طيف‎هاي مختلفي از مخاطبان را راضي نگه دارد و شايد به عبارت ديگر، هم مخاطب عام را راضي نگه دارد و هم اينكه مخاطب جدي را از دست ندهد. حاصل كار اما اگرچه در جذب مخاطب عام توفيق نسبي يافته ولي منتقدان و صاحب‌نظران توجه چنداني به آن نشان نمي‎دهند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اين وصف، مي‎توان گفت اگر به وقت بهشت به آن توفيقي كه نويسنده انتظار داشته دست نمي‌يابد، به اين دليل است كه خودآگاه يا ناخودآگاه براساس رويكرد دوم نوشته شده است؛ يعني جورابچيان رماني عامه‌پسند نوشته كه قرار است با يكسري تمهيدات، مخاطبان جدي‌تر را نيز به‌خود جذب كند. بنابراين دور از انتظار نيست اگر در به وقت بهشت دستمايه‎اي منطبق بر قواعد و فرمول‎هايي كه در اغلب رمان‎هاي عامه پسند شاهد هستيم را براي كار انتخاب كرده و ساختار روايي آن نيز كم‌وبيش از همان الگو‎هايي پيروي مي‎كند كه در چنين آثاري شاهد هستيم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;img src="http://www.ghabil.com/files/behesht-roman.jpg" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;اما اين تنها يك روي سكه است، روي ديگر آن نشان مي‎دهد كه در عين حال گاه جورابچيان تعمداً از اين الگوها فاصله مي‎گيرد و با عنايت به پاره‎اي نكات در نحوه پرداخت رمان، بي‌ميل نيست كه به وقت بهشت را به اثري جدي‎تر بدل كند تا مخاطب خاص نيز بتواند با آن ارتباط برقرار كرده و از خواندنش لذت ببرد. حاصل كار او اگرچه خواننده جدي را آزار نمي‎دهد، اما او را جذب هم نمي‎كند و البته همين تمركز و پرداختن به نكاتي كه قرار است رمان جورابچيان را از سطح متعارف آثار بازاري فراتر ببرد، باعث شده‎اند تا او بخشي از مخاطبان عام خود را نيز از دست بدهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشاره شد كه نويسنده به وقت بهشت در كليت كار، تقريبا به قراردادها و كليشه‎هاي رمان عامه‎پسند وفادار بوده است. براي نمونه اگر نگاهي به مضمون و چارچوب روايي آن داشته‎باشيم، در پس لايه ظاهري رمان كه تا اندازه‎اي جدي مي‎نمايد، همان الگوهاي آشنا و تكرار‌شونده در ادبيات عامه‎پسند را به روشني خواهيم ديد؛ الگوهايي كه با وجود تكرار بسيار از قضا همچنان مورد‌پسند مخاطب عام است. يك اتفاق (آشنايي و عشق) ابتداي داستان شكل مي‎گيرد، سپس پاي يك‌سري سوء‌تفاه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;م‌ها يا رقيب عشقي به ميان مي‎آيد كه باعث دور شدن شخصيت‎ها از هم مي‎شود، اما نهايتا سوءتفاهم‎ها مرتفع ‎شده، عشاق به سوي هم باز مي‎گردند و ماجرا تقريبا ختم به خير مي‎شود. تا اينجاي كار جورابچيان همان راهي را رفته كه اغلب، اين دست از نويسندگان مي‎روند، او حتي به سبك رمان‎هاي عامه‌پسند امروز كه براي راضي كردن بيشتر خوانندگان، به پايان‎هاي خوش گرايش دارند، سرانجامي به همان سياق را براي رمان خود تدارك ديده‎است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دو&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;تجربه نشان مي‎دهد در رمان عامه‌پسند بازاري‎كه صرفا به نيت جذب مخاطب انبوه نوشته مي‎شود، اصولا چيزي به نام جزئيات وجود ندارد و نويسندگان چنين آثاري نيز اصلا روي ظرايف كار متمركز نشده و نه تنها اهميتي براي آن قائل نيستند بلكه پرداختن بدان را باعث دشواري متن و از دست دادن خواننده به حساب مي‎آورند. حال اين ظرايف مي‌خواهد در زمينه روايي باشد يا در زمينه گفت‎و‎گونويسي، فضا‌سازي‌، شخصيت‎پردازي و...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در چنين آثاري شخصيت‎ها اغلب تيپ‎هاي آشنا (يا مثبت يا منفي) هستند كه با اين تمهيد مخاطب بدون هيچ زحمت يا دشواري‌اي، خيلي راحت آنها را شناخته و در برابرشان موضع خود را روشن مي‎كند؛ بقيه موارد نيز به همين ترتيب به شكلي سهل و ممتنع به خورد مخاطب داده مي‎شوند. نثر اين آثار در اغلب موارد ساده، خام و شلخته است، روايت‌‌ها بدون پيچيدگي بوده و سرراست هستند، ديالوگ‌ها مستقيم، رو و في‌البداهه‎اند و حتي چيزي به اسم فضاسازي يا بيان تصويري در آنها معنا ندارد و در يك جمع بندي كلي روايت به‌جاي آنكه با بياني داستاني و متكي بر كنش‎ها و واكنش‎هايي در زمان و مكان پيش رود، صرفا روايتي ا‎ست نقل‎گونه و متضمن كلياتي از آنچه رخ‎داده يا گفته شده؛ در واقع بيشتر تعريفي ا‎ست تا توصيفي و... .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://aamout.blogspot.com/search/label/narges-jorabchian"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5447038806333802946" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 132px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://tadaneh.persiangig.com/image/be_vagt_behesht_narges_jorabchian-s.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;اما آنچه ميان به وقت بهشت با آثار اغلب نويسندگان رمان‎هاي عامه‎پسند فاصله‎ مي‎اندازد، نحوه كار روي جزئيات و چگونگي پرداختن به آنهاست. درواقع جورابچيان برخلاف نويسندگان آثار عامه‎پسند، در اغلب موارد بالا نه تنها از كنار ظرايف كار به‌راحتي نمي‎گذرد بلكه تااندازه‎اي نيز به جزئيات مي‎پردازد. نثر اين رمان ساده و درعين حال شسته‌رفته است و گذشته از پاره‎اي لغزش‎ها فاقد شلختگي‎هاي معمول در چنين آثاري‎ است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شخصيت‎هاي آن نيز اگر چه برخي تك بعدي از كار درآمده‌اند اما كمتر به تيپ‎هاي كليشه‎اي پهلو مي‎زنند و همچنين جورابچيان حين روايت داستان تلاش براي شخصيت‌پردازي آدم‌هاي قصه را از ياد نمي‎برد. روايت در به وقت بهشت نيز اگرچه خطي و سرراست است اما به‌دليل اينكه مبتني ا‎ست بر كنش‎ها و واكنش‎هايي كه از كيفيت‌هاي دروني و بيروني برخوردار بوده و در ظرف مكاني و زماني جاري‎ است، از شكل نقالي و يا تعريفي معمول در آثار عامه‌پسند دور شده است؛ نويسنده در حد بضاعت خود در رمانش فضاسازي مي‎كند و حتي گاه به بياني تصويري مي‎رسد و...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به اين ترتيب مي‎توان گفت جورابچيان اگرچه تلاش داشته اثري براي عامه مخاطبان تدارك ببيند و براي اين منظور به قواعد كلي رمان‎هاي عامه‌پسند عنايت داشته اما در عين حال ظرفيت‎ها و صناعات داستان‌نويسي را نيز فراموش نكرده و گر‌نه در سطحي بالا بلكه لااقل به اندازه‌اي كه ميان اثر خود و سطح متعارف آثار عامه‌پسند فاصله‎اي محسوس به‎وجود بياورد، از آنها بهره برده ‎است و اتفاقا همين ويژگي‎هاست كه باعث شده رمان او تا حدي جذابيتش را براي عامه مخاطبان از دست داده و آن استقبالي كه از آثار معمول عامه‎پسند صورت مي‌گيرد از به وقت بهشت دريغ شود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اگر چه اين رمان با استقبال نسبتا خوبي به‌عنوان كار اول يك نويسنده روبه‎رو شده اما شايد جورابچيان با لحاظ كردن پاره‌اي مسائل مي‎توانست شرايطي را به‎وجود بياورد كه به توفيق بيشتري دست يابد. در كنار نكاتي كه باعث شده‎اند به وقت بهشت به‌طور نسبي پاره‎اي مخاطبان خود را از دست بدهد، بايد به كندي ريتم اثر نيز اشاره كرد؛ نكته‎اي كه از منظر جذب مخاطب عام يكي از بزرگ‌ترين آفت‎ها براي يك اثر با مخاطب عام به حساب مي‎آيد! و در واقع ريزش مخاطبان يك اثر ارتباط مستقيمي با اين مسئله دارد؛ چه بسا اگر اين رمان پاره‎اي ظرفيت‎ها را در جذب مخاطب عام نداشت، همين كندي مي‎توانست شكستي اساسي را به لحاظ فروش برايش به ارمغان بياورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در نگاه نخست شايد تصور شود كه كندي ريتم اثر به‌دليل تلاشي‎ است كه نويسنده براي ارتقاي سطح كار خود و عبور از سطح نازل رمان‌هاي عامه‎پسند داشته‎است؛ اگر چه اين مسئله پربيراه نيز به‌نظر نمي‎رسد و كاسته شدن از ريتم حركت روبه‌جلو در اين رمان، تا اندازه‎اي حاصل تمركزي‎ است كه نويسنده روي جزئيات كار داشته است، اما اين مسئله حتي به فرض اينكه چنين ريتمي در طول رمان نيز حفظ شده‎ باشد، ارزشي براي آن محسوب نمي‎شود چرا كه ريتم اثر در هر بخش از آن، تابعي‎ است از كنش‎ها و واكنش‎هاي آن بخش در ظرف مكاني و زماني‎اش؛ مخصوصا در محدوده نقطه عطف اول (جايي كه گره‌افكني مي‎شود) و نقطه عطف دوم (جايي كه گره‌گشايي مي‎شود) و همچنين ساير فراز و فرود‎هاي داستاني كه اگر ريتم به تناسب اين نقاط از داستان تغيير نكند، مخاطب را خسته كرده و رمان را برايش ملال انگيز مي‎كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اهميت اين موضوع در داستان‎هايي از جنس به وقت بهشت كه جذب مخاطب يك اصل مهم براي آنها محسوب مي‎شود به‌مراتب بيش از ديگر آثار احساس مي‎شود و اين يكنواختي و البته كندي يكي از ضعف‎هاي اين رمان محسوب مي‎شود و جورابچيان از عهده كنترل ريتم متناسب با موقعيت‌هاي داستاني برنيامده و تخت و يكنواخت رمانش را به كندي جلو مي‎برد؛ هرچند كه اين مسئله با بخش‎هايي از رمان تناسب پيدا مي‎كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;في‎المثل تأكيد نويسنده روي تصور مسئله خيانت به‌عنوان يك دغدغه ذهني كه شخصيت را با خود درگير ساخته و وزني كه به اين مسئله به لحاظ ذهني داده، يك حركت دروني را به‎وجود آورده كه پرداختن به آن در بخش‎هايي از رمان ضرورتا احتياج به ريتمي آرام دارد؛ اما اين نكته قابل تعميم به ديگر بخش‎هاي رمان نيست، در حالي كه عملا شاهد چنين مسئله‌اي در به وقت بهشت هستيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما كندي مورد بحث در رمان تا اندازه‎اي نيز حاصل عدم‌برخورداري نويسنده از زبان و بياني توأم با ايجاز است، به‌ويژه اينكه سعي در پرداختن به جزئيات باعث شده‎است حشو و زوايدي بدان راه‌يابد- بدون آنكه لزومي‎ براي آنها احساس شود – كه خود عاملي براي كندي ريتم آن محسوب مي‎شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتشر شده در روزنامه «&lt;a href="http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=118417"&gt;همشهری&lt;/a&gt;» شنبه 12 تیر 1389 صفحه 8 &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-2821172189792258715?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/2821172189792258715'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/2821172189792258715'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/07/omidisarvar.html' title='تلاش براي عبور از ادبيات عامه‌پسند'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-7741658206523007867</id><published>2010-07-02T20:05:00.005+04:30</published><updated>2010-07-02T21:37:12.586+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='aroos-e-beed'/><title type='text'>شعری از میثم نبی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/TC4IAiXQR7I/AAAAAAAAGzQ/iIO3i2SRz24/s1600/meysam-nabi.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5489333801128576946" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 80px; CURSOR: hand; HEIGHT: 123px" alt="" src="http://www.ghabil.com/files/meysam-nabi.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;زار نزن دختر&lt;br /&gt;گریه چرا؟&lt;br /&gt;هلهله کن عروس بید!&lt;br /&gt;رخت سپید بر تن و گیسوان در باد&lt;br /&gt;بر بلندی صخره ای بایست&lt;br /&gt;و به وقت غروب&lt;br /&gt;تمامی روستای اسیر را زیر نگاهت بگردان&lt;br /&gt;و دل بده&lt;br /&gt;به صدای دلنگ زنگوله های گله ای که از سمت ظالم کوه&lt;br /&gt;همیشه در مه&lt;br /&gt;دوباره راه گرفته اند سمت روستا&lt;br /&gt;من قاصد خوش خبرم&lt;br /&gt;مردی که دستت را توی دستش گذاشتند&lt;br /&gt;بالاخره تو را از اسیر می برد&lt;br /&gt;و شاپری سرزمینی می کندت در آن سوی آبها؛&lt;br /&gt;فرسنگ ها دور تر از مردمان ظالم کوه و کافر کوه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نقل از &lt;a href="http://araz86.blogfa.com/post-66.aspx"&gt;اینجا&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-7741658206523007867?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/7741658206523007867'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/7741658206523007867'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/07/meysam-nabi.html' title='شعری از میثم نبی'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-3062369073481897523</id><published>2010-07-01T01:06:00.001+04:30</published><updated>2010-07-01T01:09:41.345+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='mohammad-sharifi'/><title type='text'>از اولين برنده‌هاي جايزه‌هاي ادبي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5433749750554967458" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 100px; CURSOR: hand; HEIGHT: 136px" alt="" src="http://tadaneh.persiangig.com/image/writer/asad-amraei.bmp" border="0" /&gt;&lt;a href="http://www.farheekhtegan.ir/content/view/10454/33/"&gt;اسدالله امرایی&lt;/a&gt; (&lt;span style="font-size:85%;"&gt;روزنامه فرهیختگان&lt;/span&gt;): «باغ اناري» يكي از دلنشين‌ترين داستان‌هاي رئاليستي است كه محمد شريفي نوشته است. مجموعه‌اي از 10 داستان كوتاه. وضعيت، آخرين شعر، پاسگاه، شور زندگي، كودكان ابري، زن سورچي، عاشقانه، حيوونكي بارون، كوكبه، حياط خلوت و باغ اناري از داستان‌هاي این مجموعه هستند. باغ اناري سال‌ها پيش منتشر شده بود و يكي از اولين جايزه‌هاي ادبي را هم گرفته بود. چاپ جديد آن به همت نشر آموت منتشر شده است. «در همسايگي من روباهي‌ است كه دلش به اندازه همه ابرهاي زمستان گرفته است. ماه‌ها مي‌شود كه بر پوزه باريك او اثري از خنده ديده نمي‌شود. اگرچه خود من هم دست كمي از او ندارم اماگاه‌گاهي به شوخي هم كه شده مي‌خندم. دل آدم خيلي مي‌گيرد، وقتي همسايه‌اش را اين همه غصه‌دار ببيند. امروز صبح زمستاني كه خورشيد از مشرق برنيامد و برف و بوران همه جا را گرفت...» &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-3062369073481897523?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/3062369073481897523'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/3062369073481897523'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/07/asad-amraei.html' title='از اولين برنده‌هاي جايزه‌هاي ادبي'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-1821055764425703907</id><published>2010-06-29T02:06:00.000+04:30</published><updated>2010-07-07T02:40:47.796+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='majoon-e-eshgh'/><title type='text'>با معجون عشق</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.aamout.com/search/label/majoon-e-eshgh"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5459869773846551298" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 132px; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://aamout.persiangig.com/image/book/majoon-e-eshgh-youssefalikhani-s.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.qudsdaily.com/archive/1389/html/4/1389-04-08/page30.html#1"&gt;خدیجه زمانیان&lt;/a&gt;: چند روز پيش کتاب «معجون عشق» را خواندم. کتابي که نه يک داستان، بلکه گفتگوهايي راجع به داستان است. خبر چاپش را توي خبرگزاري هاي مختلف خوانده بودم. به نظرم کتاب خوبي مي آمد. اينکه نويسنده اي مثل يوسف عليخاني که خودش براي مخاطبي خاص کتاب مي نويسد حالا مقابل نويسنده هايي نشسته که کتابهاي هر کدامشان به چاپ بيست و سي رسيده است و مي خواهد درباره کتابهايشان با آنها گفتگو کند. احساس مي کردم گفتگوها، گفتگوهايي چالشي از آب درآمده که اولاً يک خبرنگار از خواندن آن لذت مي برد و دوم اينکه قرار است توي اين سوال و جوابها، مساله ادبيات عامه پسند و علت رشد اين ادبيات (البته از لحاظ فروش نه محتوا) واکاوي شود. اما خب هيچ کدام از اين اتفاقها نيفتاده بود!&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;«معجون عشق» حاصل گفتگوي عليخاني با 14 نويسنده است. عکس 14 نويسنده همراه با نامهايشان، طرح جلد کتاب است. با طرح جلدي که گفتگو گيرنده روي اثرش زده به نظر مي رسد خودش هم بدش نمي آمده کتاب پرفروشي را روانه بازار کند. بالاخره هر کس ببيند عکس فهيمه رحيمي و ر.اعتمادي روي جلد يک کتاب است و کسي هم با آنها گفتگو کرده حتما وسوسه مي شود، دست به جيب مي برد و کتاب را مي خواند.&lt;br /&gt;فهيمه رحيمي، ر.اعتمادي، امير عشيري، پرينوش صنيعي، نازي صفوي، مريم رياحي، حسن کريم پور، تکين حمزه لو، مريم جعفري، فريده شجاعي، سيمين شيردل، مژگان مظفري، مهرنوش صفايي و نرگس جورابچيان نويسندگاني هستند که عليخاني مقابل هر يک نشسته و در خصوص کتابهايشان با آنها گفتگو کرده است.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;کتاب معجون عشق را هر دو گروه مخاطب عام و خاص بايد بخوانند. هم گروهي که منتظر مي نشينند تا ببينند هر کدام از نويسندگان کتابهاي پرفروش (همانهايي که آقاي عليخاني با آنها گفتگو گرفته) چه کتابي به بازارکتاب فرستاده اند و بدون معطلي دست به جيب مي برند تا کتاب را بخرند و بخوانند و به اين صورت به چاپهاي متعدد کتاب کمک مي کنند. چون عليخاني از اين نويسندگان پرسيده مثلا فلان داستان را چه طور نوشته و فلان شخصيت داستاني را چه طور خلق کرده و اين سوالات براي مخاطبي که آثار يک نويسنده را دنبال مي کند و با خريدن اثرش کمکش مي کند که آثارش به چاپهاي سي و چهل برسد هم سوالات جذابي خواهد بود. چنين کتابي براي مخاطبي که اين کتابها را اصلا ورق هم نمي زند اما آثاري را مي خواند که ماهها توي وزارت ارشاد مي ماند تا مجوز بگيرد و براي گرفتن مجوز اين قدر از سر و ته کتاب زده مي شود که خود نويسندگان از چاپ آن منصرف مي شوند و گوشه خانه شان مي نشينند و به فروش کتابهاي پرفروش خيره مي شوند و هميشه از خودشان مي پرسند چرا اين کتابها پرفروشند هم جالب توجه است. البته به اين سوال جوابي مطلق داده نمي شود چون عليخاني براي رسيدن به اين پاسخ پافشاري نکرده و شايد دوست نداشته پاسخ مطلقي هم در اختيار اين گروه از مخاطبانش قرار دهد.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;«معجون عشق» را به يک علت مهم ديگر هم بايد خواند و آن اين است که اطلاعات خوبي را راجع به نويسندگاني که با آنها گفتگو کرده به ما مي دهد. مثلا اينکه ر.اعتمادي پاورقي نويس و خبرنگار روزنامه اطلاعات بوده و اولين بار با نوشتن يک مجموعه داستان کوتاه وارد عرصه نويسندگي شده است. و يا در مورد فهيمه رحيمي مي فهميم اين نويسنده امتياز همه کتابهايش را به ناشر واگذار کرده و يا اينکه اين نويسنده آنقدر محبوب بوده که نامه هايي که به آدرس ناشر، براي او پست مي کردند را با گوني برايش مي بردند و ناشر مجبور بوده براي پاسخ به نامه ها دو نفر را هم استخدام کند تا به خانم رحيمي کمک کنند.&lt;br /&gt;به نظر من خواندن اين مطالب جالب است و اطلاعات نويي را حداقل راجع به اين چند نويسنده به ما مي دهد. اگرچه که بالاخره نمي فهمي چرا توي جامعه ما اينقدر اين کتابهاي عاشقانه پرفروشند و چرا اين طيف نويسندگان فقط در يک موضوع داستان پردازي مي کنند؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتشر شده در روزنامه «&lt;a href="http://www.qudsdaily.com/archive/1389/html/4/1389-04-08/page30.html#1"&gt;قدس&lt;/a&gt;» روز سه شنبه 8 تیر 89 &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-1821055764425703907?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/1821055764425703907'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/1821055764425703907'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/07/qudsdaily.html' title='با معجون عشق'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-7188084248870412523</id><published>2010-06-25T21:55:00.002+04:30</published><updated>2010-06-25T21:57:59.130+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='majoon-e-eshgh'/><title type='text'>دمي با خالقان ادبيات عامه‎پسند!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.omidisarvar.blogfa.com/post-86.aspx"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5459869773846551298" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 132px; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://aamout.persiangig.com/image/book/majoon-e-eshgh-youssefalikhani-s.jpg" border="0" /&gt;حمیدرضا امیدی سرور&lt;/a&gt;: حكايت اين چند روز تعطيل، با به دست گرفتن كتاب «معجون عشق»، سير و سفري بود به دنياي داستان‎هاي عامه پسند و روزگار خوش نوجواني. داستان‎هايي كه سال‎هاي سال همدم امثال من بودند و ما را با خود به دنياي قصه‎ها بردند، عشق كتاب‎خواندن را دل ما كاشتند و مهمتر از آن عادت خواندن را در ما به وجود آوردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فراموش نمي‎كنم كه آن سال‎ها، شب‎هاي امتحان كه مي‎شد از ترس بزرگترها كه مدام مي‎گفتند: چرا به جاي درس مدرسه، اين كتاب‎ها را مي‎خواني؟ و يكي دوبار هم آنها را از دستم گرفته و پاره كرده بودند؛ مخفيانه در گوشه دنجي مشغول خواندن مي‎شدم. وقتي بخش‎هاي حساس و پرهيجان كتاب‎ها مي‎رسيد كه واقعا زمين گذاشتن آنها سخت بود، از ترس اينكه مبادا كسي سر برسد - كتابها را كه خوشبختانه اغلب جيبي بودند و راحت مي‎شد پنهان كرد- آنها رامي‎زدم زير پيراهنم و در دستشويي خانه مي‎خواندم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا اواخر دهه‎ي شصت در پياده‎روي راسته‎ي كتابفروشي‎هاي انقلاب پر بود از بساط دستفروش‎هايي كه كتابهاي جيبي عامه‎پسند مي‎فروختند. توي لاله‎زار سر كوچه ملي دكه‎ي كتابفروشي بود كه اين كتابها را كرايه هم مي‎داد و من بيشتر مشتري آنجا بودم. پول توجيبي‎ دوران نوجواني‎ام كفاف خريد كتاب نمي‎داد؛ هم اينكه هفته‎اي حداقل سه تا كتاب مي‎خواندم و هم اينكه تازه انقلاب شده بود و اين كتابها ديگر چاپ نمي‎شدند و به همين خاطر بازار سياه پيدا كرده و قيمت‎هاي بالايي داشتند. البته بودند كتابها كه بسيار دوست داشتم و فكر خريدن آنها دست از سرم برنمي‎داشت و هرطور بود با سر زدن به جيب پدر و كيف مادر پول خريدشان را جور مي‎كردم! كه هنوز هم تعدادي از آنها را دارم و تعدادي را هم در يكي از اسباب‎كشي‎ها، كسي كه براي نقاشي خانه آمده بود كتاب‎خوان از كار در آمد و كف رفت. جالب اينكه طرف سراغ سري كتابها گلشيري، ساعدي و گلستان كه بسياري از آنها چاپ اول و قديمي آنها بود، نرفته و به جاي آنها كتابهاي ر.اعتمادي و امير عشيري، حسينقلي مستعان و جوادفاضل را برده بود. اين هم نشانه‎اي براي اينكه چنين كتابهايي چقدر مخاطب دارند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگذريم در دوره نوجواني روال عادي براي من كرايه كتاب بود و البته دست به دست كردن با دوستاني كه از قضا همين كتابها باعث دوستي ما شده بود. ر.اعتمادي، امير عشيري، ميكي اسپلين، جيمز هادلي چيز و... نامهاي دوست داشتني ما در آن سالها بودند كه چه روزهايي را با آنها شب كرديم و چه شب‎هايي را با قصه‎هاي‎شان به صبح رسانديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر چه مدتهاست كه اين كتابها ديگر پاسخگوي انتظارم از ادبيات نيست، اما اين مسئله در نظرم چيزي از ارزش و ضرورت وجودي چنين آثاري كم نمي‎كند. چه بسا كه اگر اين كتابها نبودند هيچ بعيد نبود امروز همچون بسياري با كتاب بيگانه بودم و حتي دوخط روزنامه كه مي‎خواندم حوصله‎ام سرمي‎رفت و يا خوابم مي‎گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حقيقت اينكه ادبيات عامه‎پسند گذرگاه بسيار خوبي‎ست هرچند كه در عين حال، توقفگاه بسيار بدي هم مي‎تواند باشد. بايد از آنها بهره‎‎ي لازم را گرفت و پس از مدتي از آنها گذر كرد. در ادبيات هر كشوري چنين آثاري ضرورت دارد، درست مثل ادبيات ميانه كه هم مخاطب خاص مي‎خواند و هم مخاطب عام و البته ادبيات جدي كه بايد پله‎ي بعدي اين حركت رو به جلو باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اين حساب نهايت كم لطفي‎ست كه چنين آثاري و تلاش نويسندگان‎شان را بي قدر منزلت بدانيم، كه ادبيات داستاني بدن آنها بي‎شك چيزي كم خواهد داشت. رويكرد يوسف عليخاني در توجه به ادبيات عامه پسند و تلاش براي شناساندن درست نويسندگانش حركتي به جا و در خور تقدير است، به خصوص اين كه در تمام اين سالها اغلب صاحب‎نظران با بي‎توجهي از كنارشان گذشته‎اند و حتي پرداختن به آنها را كسر شأن به حساب آورده‎اند. هركدام از اين طيف‎ها مخاطبان خاص خودشان را دارند و نويسندگان‎شان هم جاي يكديگر را تنگ نمي‎كنند. نه نويسنده آثار جدي ادبيات مي‎تواند مخاطبان پاورقي‎ها را از دستشان بگيرد و نه پاورقي‎نويسان مخاطبان حرفه‎اي ادبيات را مي‎توانند جذب كنند. با اين اوصاف اين همه واكنش منفي از سوي برخي دوستان نويسنده نسبت به ادبيات عامه‎پسند، جز اينكه به پاي حسادت به خواننده داشتن آثارآنها گذاشته شود، هيچ تصور ديگري را نمي‎تواند به وجود بياورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ظاهرا عليخاني هم براي اين كتاب كم از سوي دوستان به اصطلاح روشنفكر(!) فحش نخورده است، اما چه باك كه راه را درست آمده و اين هم جزو ادبيات ماست. در اينجا بايد از «علي رضا محمودي» نيزياد كرد كه در سالهاي اخير جسته گريخته درباره ادبيات عامه‎پسند نوشته است، اما با اين حال همچنان خلائي جدي در بررسي و شناخت اين جريان ادبي كه در طول اين سالها بسيار پر رنگ بوده و بيشترين سهم را نيز در ميان خوانندگان آثار داستاني داشته، احساس مي‎شود. في‎المثل «حسن ميرعابديني» در اثر ارزشمندش «صدسال داستانويسي» به گونه‎اي از كنار پاورقي‎ها و پاورقي نويسان عبور كرده كه گويي اصلا وجود ندارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كار عليخاني در معجون عشق خواندني و واجد نكات جذاب بسياري‎ست كه تصميم دارم همين روزها يادداشتي در ضعف‎ها و قوت‎هايش بنويسم و همچنين نوشته‎اي درباره ابعاد ادبيات عامه‎پسند و صورتبندي آن، به خصوص براي رخي دوستان بدون درك درست از اين نوع ادبيات و كاركردهايش، در برابر آن گارد گرفته و بي‎دليل به آن فحش مي‎دهند؛ تا لااقل بدانند به چه چيز دارند فحش مي‎دهند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درست است كه امروز يكي از ملزومات پز سواد و روشنفكري، فحش دادن به نويسندگان ادبيات عامه‎پسند شده؛ اما من يكي همين جا داد مي‎زنم كه از خوانندگان و علاقه‎مندان اين آثار بوده‎ام! &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-7188084248870412523?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/7188084248870412523'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/7188084248870412523'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/06/omidi.html' title='دمي با خالقان ادبيات عامه‎پسند!'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-305651182570315124</id><published>2010-06-21T12:41:00.005+04:30</published><updated>2010-06-24T19:46:06.304+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ebrahim-mirghasemi'/><title type='text'>دست نيافتني و افسانه اي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://rashvand52.blogfa.com/post-609.aspx"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5445465876110585506" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 100px; CURSOR: hand; HEIGHT: 140px" alt="" src="http://tadaneh.persiangig.com/image/writer/ali-rashvand.jpg" border="0" /&gt;علی رشوند&lt;/a&gt;: بي هيچ مقدمه‌اي داستان ديدا شروع خوب و هيجان انگيزي دارد. نويسنده درتوصيف فضا‌ي عاطفي و نوع روابط انساني بين شخصيت‌هاي داستان بسيار خوب عمل كرده است و حتي بايد گفت توانسته است تخيل با واقعيت خوب درکنارهم چيده شده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخش اول اين داستان بلند كه باورپذيري‌اش مشکل به نظر مي‌‌رسد، به لحاظ بعد زماني مصادف با دوره خلافت عباسيان وکشمکش‌هاي سياسي مأمون و امين است. ديدا زني از مرو براي رهايي خود از دام يکي مردان هوسباز خلفاي عباسي - ابن عباس – سوار براسب خويش اسير امواج خروشان رودي مي‌‌شود که توسط طاهر ذواليمينين ازغرق شدن نجات مي‌‌يابد. همين اتفاق، نقطه آغاز رابطه‌اي محبت آميز ميان آن دو مي‌‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(زن آهسته آهسته، هوشيار‌ي کامل خودرا به دست آورد ابتدا مانند افرادي که از دنياي ديگري بازگشته‌اند. باترديد اطراف خود را نگاه کرد وقتي خود را ميان چند مرد غريبه‌يكه که و تنها يافت نزديک بود دوباره بيهوش شود اما چشمان گيراي طاهر تنها چيزي بود که قبل از بيهوشي به خاطر داشت. ص43)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://64.130.220.65/Multimedia/pics/1389/2/Art/136.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5459869891047766546" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 132px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://aamout.persiangig.com/image/book/Dida-Ebrahim-Mirghasemi-s.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;بيشتر حجم داستان (از صفحه 64الي 209) شرح حال زندگي طاهر با فتوحاتش را در برمي‌گيرد. طاهر به عنوان فرمانده لشكر مأمون عباسي بر فرماندهان لشكر امين از جمله عيسي بن ماهان در نزديکي‌هاي شهر ري و عبدالرحمن در همدان پيروز مي‌‌شود. دست آخر طاهر خوش اقبال شهر بغداد را تصرف کرده و امين- برادر مأمون - را مي‌‌کشد و امپراطوري عباسيان را جاني دوباره مي‌‌بخشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اين منظر در داستان اطلاعات ذيقيمتي درباره تاريخ آن روز ايران زمين داده مي‌‌شود. طاهر به واسطه بيعت با مأمون و امام رضا (ع) لقب طاهر ذواليمينين مي‌‌گيرد كه نهايتاً به انگيزه خونخواهي برادرش و عصيان طاهر در حذف نام مأمون در خطبه نماز جمعه طاهر مسموم وکشته مي‌‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در دومين بخش از اين داستان و فاصله گرفتن از آشنايي طاهر و ديدا نويسنده به طاهر به عنوان يکه تاز و پيروز نبرد نگاه مي‌‌‌كند. جنگ آوري سرمست از پيروزي كه ديدا را به فراموشي سپرده است. هيچ رد و نشانه اي بين آن دو نمي بينيم. هردو سرگرم گرفتاري‌هاي خويش هستند. ديدا سرگرم آموختن موسيقي در محله دوران کوش نيشابور و بي‌خبر از طاهر روزگار مي‌‌گذراند و طاهر به امورات لشكر فاتح بغداد مشغول است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نويسنده دراين بخش دغدغه معرفي طاهر و رويدادهاي آن برهه‌ تاريخ ايران زمين را بيشتر مد نظر دارد و خواننده نيز عملاً تاريخ را بيشتر مي‌‌‌خواند تا سرگذشت عاشقانه ميان طاهر و ديدا را. در واقع نويسنده در اين بخش از كتاب به شكل عامدانه خواننده را به خواندن و همراه شدن با وقايع و اتفاقات دور و بر طاهر و فراموش كردن ديدا وادار مي‌‌‌كند اما مير قاسمي در بخش سوم از داستان خود با رجعتي دوباره به رابطه ميان ديدا و طاهر، ديدا را به تصوير مي‌‌‌كشد كه پيکي را روانه شهربغداد کرده است و از طاهر خواسته است، که يکي از مردان زنداني بغداد را آزاد کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عکس العمل طاهر در قبال نامه ديدا و نوع برخورد تند وخشک وسرد وي با آن در اين بخش از داستان با ويژگي‌هايي كه نويسنده از طاهر در طول داستان ارائه داده است، تناسب ندارد و شايد او مي‌‌توانست اين بخش داستان را با پردازش و توصيفي بيشتر از کندي موجود بيرون آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با شايه خبر مرگ طاهر در نيشابور، ديدا سوار بر اسب يکي از جوانمردان درصدد جست‌وجو برمي آيد ناگهان ابن عباس را به دنبال خود و به منظور تصاحب خود مي‌‌بيند. ديدا مي‌‌تازد و به رود خروشاني که طاهر روزگاري نجاتش داده بود، مي‌‌رسد و دست آخر خود را اسير امواج خروشان رود مي‌‌كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در يک نگاه کلي بين بخش دوم داستان با بخش اول و سوم داستان مير قاسمي گسست معنايي و پردازشي ديده مي‌‌شود. گويا نويسنده در بيشتر موارد وقايع تاريخي را بر رويدادهاي عاطفي ترجيح داده است. به عنوان مثال، . در رمان الموت، نويسنده ولاديمير بارتول، حسن صباح و فداييان و حوريان باغ بهشتي الموت را چنان ماهرانه به زمان حال آورده که حوادث تاريخي بسيار کمرنگ به نظر مي‌‌رسد، گويي اين اتفاقات درفضاي بريده از زمان تاريخي حسن صباح روي داده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديدا در داستان ميرقاسمي شخصيت دست نيافتني و افسانه اي است هم طاهر و هم ابن عباس به وصالش نمي رسند. از سوي ديگر رود نيز در اين داستان، نشان دهنده‌ تقدير و سرنوشت محتوم است. تقدير اين است که ديدا اسير رود شود. سال‌ها بعد باز رود است که ديدا را درآغوش امواجش مي‌‌کشد بي آنکه طاهر نجات دهنده‌اي در کار باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همچنين بايد به اين مسأله اشاره كرد كه جنگ و طمع ورزي و تصاحب طلبي انسان‌ها در داستان تأکيدي است، براين نکته که همواره در برابر عشق خالصانه و ناب، مانعي به نام جنگ وجود داشته است که همواره بين ديداها و طاهر‌ها‌ي زمان فاصله و جدايي مي‌‌اندازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتشر شده در روزنامه «&lt;a href="http://www.javanonline.ir/Nsite/FullStory/?Id=299720"&gt;جوان&lt;/a&gt;» دوشنبه 31 خرداد 1389 &lt;a href="http://www.javanonline.ir/PDF/NewsPaper/3155/11.pdf"&gt;صفحه 11&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-305651182570315124?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/305651182570315124'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/305651182570315124'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/06/rashvand-dida.html' title='دست نيافتني و افسانه اي'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-2587821899293361984</id><published>2010-06-21T09:11:00.002+04:30</published><updated>2010-06-21T09:28:20.232+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='aroos-e-beed'/><title type='text'>عروس بید در میلک!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://tadaneh.blogspot.com/2009/03/ali-abdollahi.html"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5447038806333802946" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 140px" alt="" src="http://www.ghabil.com/files/ali-abdollahi.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;علی عبداللهی&lt;/strong&gt;: عروس بید ، سومین اثر از سه گانه‌ی میلک است (به تعبیر نگارنده) از یوسف علیخانی ، که مدتی است آن را خوانده‌ام. این روزها نویسندگان ما ، روستانویسی را کمتر جدی می گیرند ، شاید به این باور- نه چندان درست- که برآن است، قصه‌ی مدرن لزوماً از دل مناسبات شهری وشهرنشینان برمی‌آید. ولی همه می دانند آثار زیادی در ادبیات جهان وجود دارد که خلاف این دیدگاه را ثابت می کند و با آنکه روستایی محض اند، اما سخت مدرن‌اند ، مثل پدرو پارامو و... شاید هم بسیاری از نویسندگان و خوانندگان به زبان بی در و پیکر و فقیر و کم جان رسانه ای یا تلویزیونی معتاد شده باشند و زبان چنین آثاری را برنتابند. آن نگاهی در قصه‌نویسی که می خواهد همه‌ی قصه‌ها را در یک زبان تخت و بی بو و خاصیت ببیند. اما من درست به همین دلیل که قصه‌های علیخانی با دیدگاههای رایج برخی همسویی ندارد و البته بنا به دلایلی دیگر از قصه‌های این نویسنده خوشم می آید. زبان آهنگین ، یکدست و جاندار قصه‌ها ، خواننده را محوخود می‌کند. زبانی که از زبان کتاب اول نویسنده " قدم به خیر مادربزرگ من بود " به مراتب سنجیده تر و ورزیافته تر است و حتی در اینجا برای خود تبار ویژه‌ای یافته است. این زبان مخصوص خود نویسنده است و البته زاییده ی فضای مه آلود مناسبات میلکی‌ها .&lt;br /&gt;نکته‌ی دیگر نگاه اصیل علیخانی به روستاست. نگاهی غیرتوریستی که به مناسبات روستائیان، به صرف سادگی رویه‌ی ظاهری آن ، ساده لوحانه نمی نگرد و گاه مانند نویسندگان پیش از انقلاب ، به دور آن هاله‌ای از فضیلتِ ستایش فقر و سادگی نمی تند و گاه از نگاه خرده بورژوازی ، یکسره به آن نمی تازد. مشکلاتی که حتی در کارهای غلامحسین ساعدی هم دیده می &lt;a href="http://yousefalikhani.blogspot.com/search/label/books"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5447038806333802946" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 175px; CURSOR: hand; HEIGHT: 265px" alt="" src="http://www.ghabil.com/files/aroos-e-bid-chap_2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;شود. علیخانی در قصه‌های میلک، واقعیت و رویا را چنان در هم می آمیزد که کشیدن خطی میان آن‌ها غیر ممکن می شود. مثل نقاشی‌های امپرسیونیستی دهه‌های آغازین قرن بیستم . اما قصه‌ها سخت واقعی‌اند و در استناد به معنای روستایی کلمه ریشه دارند. چون تصور روستائیانی که در کنار طبیعت زندگی می کنند و همیشه خود را جزئی از طبیعت می دانند، با تصور انسان شهرنشین از واقعیت متفاوت است. قصه‌ها در نهایت یک روستای نوعی دور افتاده را در کوههای البرز به ما نشان میدهند، که تاحد زیادی با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌هایش قابل تعمیم هم هست.نگاه نویسنده اگر چه درجاهایی ممکن است ، از نگاه عقل ابزاری ، غیرواقعی به نظر بیاید ، اما برای کسی که در دل آن مناسبات زیسته ، بسیار واقعی‌است. درهم آمیختگی امر واقعی و رویا البته که ارزش مردم شناختی مناسبات مردم میلک را در دل قصه‌ها مخدوش نمی کند.از همان قصه‌ی " پناه بر خدا" این خصلت آشکار می شود، قصه‌ای عاشقانه ـ جسورانه و جادویی در دل مناسبات سنتی .فضاسازی قصه بسیار شاعرانه و پایان آن باز است. زرانگیس واقعی ، مثل پری قصه‌ها در مه اسیر ، در مهی از خیال ، شناور است. تا "هراسانه" که روایتی مفصل و چندلایه دارد ، رویا ، رنج و بیماری را با کورسویی از خاطره‌ها و یادها در هم می‌آمیزد . تا "رتیل"ی که خواننده را به موازات آدمهای قصه دنبال خود می کشاند، اما هرگز مشخص نمی‌شود ، در قصه کنش نمادین دارد یا واقعی است. یا قصه‌ی درخشان " عروس بید" .&lt;br /&gt;علیخانی در این کتاب ، دریچه ای نو بر امکانات از یاد رفته‌ی قصه گویی و مصالح ناب آن در جای جای این سرزمین پر از قصه را به روی ما می گشاید. قصه‌هایی که در روستاهای مناطق مختلف ایران چون گنجی پنهان اند و کسی در هیاهوی تکنولوژی زدگی ظاهری و سیاست‌بازی ادبی سراغ شان را نمی گیرد. البته قصه های کتاب فراز و فرود هم دارند و در مواردی گاه وجه داستانی شان کمتر می شود. شاید در آینده در یک رمان میلکی از علیخانی ، مجالی بیابیم شخصیت های کامل تری را ببینیم و نویسنده بتواند عصاره ی این تجربه های گوناگون را در آن بچکاند.اما تا آن روز عروس بید خواندنی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتشر شده در روزنامه «&lt;strong&gt;شرق&lt;/strong&gt;» یکشنبه 30 خرداد 1389 صفحه آخر - پیشنهاد کتاب&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-2587821899293361984?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/2587821899293361984'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/2587821899293361984'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/06/sharghnewspaper-ali-abdollahi.html' title='عروس بید در میلک!'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-6525585006510830395</id><published>2010-06-20T00:51:00.003+04:30</published><updated>2010-06-20T00:55:57.310+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='majoon-e-eshgh'/><title type='text'>گريزگاهي براي خيال‌پردازي مخاطب</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.farheekhtegan.ir/content/view/10166/40/"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5472170816911331730" style="FLOAT: left; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 175px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 265px" alt="" src="http://tadaneh.persiangig.com/image/youssef-alikhani/majnoon-eshgh-zamaaneh.jpg" border="0" /&gt;پريسا چنگيزي و علي چنگيزي&lt;/a&gt;:«معجون عشق» مجموعه‌اي است شامل مصاحبه يوسف عليخاني با دو نسل از نويسندگان كتاب‌هاي موسوم به «عامه‌پسند» يا به بيان بهتر «عوام‌پسند» چرا كه آنچنان كه از يكي از گفت‌و‌گوهاي همين كتاب برمي‌آيد «همينگوي» هم نويسنده‌اي «عامه‌پسند» شناخته شده كه به درستي هم همين‌طور است اما مسلما «عوام‌پسند» نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين گفت‌وگوها كم‌وبيش از پرسش‌هايي دوستانه تشكيل‌ شده‌اند كه به مسائلي از قبيل زندگي شخصي نويسنده، علايق او و ديدگاهش در مورد ادبيات «عوام‌پسند» و تاثير اين ادبيات بر مخاطبان مي‌پردازد. يوسف عليخاني سعي كرده با پرسش‌هايي بي‌طرف و در بعضي موارد حتي چالشي – به معناي «عوام‌پسندش»- ديدگاه نويسنده و نحوه زندگي او را بر خوانندگان آشكار كند. او درصدد است با خارج كردن نويسندگان اين قبيل آثار از سايه كتاب‌هايشان به نوعي ديدي تازه را نسبت به آنها بگشايد كه چه خوش‌مان بيايد چه نيايد بخشي از تاريخ ادبيات‌مان را شامل مي‌شوند ولو همواره آنها را ناديده گرفته باشيم. عليخاني در سوال‌هايش بيش از آنكه به مضمون كتاب‌ها بپردازد، -كه چشم اسفنديار اين قبيل كتاب‌ها است- به نحوه نگارش اين آثار توجه نشان داده لذا روش او در برخورد با آثار اين نويسندگان نقدي «تكويني» است. يعني بيشتر به نحوه پيدايش اين كتاب‌ها از ابتدا توجه نشان داده است و اين موضوع را در نگارش اين آثار با اهميت قلمداد كرده كه اصولا تحت چه تغييراتي و طي چه روندي و تحت‌تاثير چه اثر «عوام‌پسند» ديگري اين آثار شكل گرفته‌اند و به بيان ديگر به چارچوب‌هايي كه منجر به خلق نهايي اثر شده، بيشتر پرداخته‌ و همه توجه خود را به متن نهايي معطوف نكرده است. در كنار اين رويكرد عليخاني سعي كرده ‌با پرسش‌هاي خود نگرش نويسندگان عامه‌پسند را نسبت به ادبيات نشان دهد و واكاوي كند؛ نگرشي كه گاهي اوقات به‌شدت وابسته به فروش كتاب‌ها و «مردمي» بودن نويسنده و چيزهايي از اين قبيل است تا جهان‌بيني‌اي كه از نويسندگان انتظارش مي‌رود.&lt;br /&gt;آنچنان كه از مجموعه گفت‌و‌گوهاي اين كتاب هم برمي‌آيد مي‌توان گفت كتاب‌هاي «عوام‌پسند» غالبا از الگوهاي خاص و شناخته‌‌شده‌اي پيروي مي‌كنند و نگرش نويسندگان‌شان نيز شباهت‌هاي فراواني به يكديگر دارد. از نظر آنان نقطه قوت كتاب‌هايشان اقبال آنها در فروش، تعداد صفحه‌ها، ارتباط مستقيم و بي‌واسطه با مخاطب، شناخت آلام مخاطبان و پي‌جويي و پيگيري خواسته مخاطب و بعضا كندوكاو روانشناسانه در احوالات كاراكترها آن هم از منظر «روانشناسي عوام‌پسند» است. اين نويسندگان انگيزه خود از نوشتن را «نياز مخاطب» مي‌دانند. صرف‌نظر از اينكه ادعاي اين نويسندگان تا چه پايه درست و قابل قبول است، مصاحبه‌گر توانسته با پرسش‌هاي خود جواب قابل‌قبولي براي سوال‌هاي احتمالي مخاطبان اين نوع از ادبيات بيابد.&lt;br /&gt;قدمت ادبيات «عوام‌پسند» تا پيدايش صنعت چاپ و رمان مي‌رسد. اما همزمان با رشد شهرنشيني و نهادينه شدن مدرنيته و تبديل حوزه‌هاي فرهنگي و هنري به عرصه‌اي سودآور براي سرمايه‌گذاران، ادبيات عوام‌پسند نيز وارد مرحله جديدي از هستي خود شد. گرايش مخاطبان به اين آثار از علل و عوامل گوناگوني سرچشمه مي‌گيرد كه كل محدوده هنر عاميانه را نيز دربر مي‌گيرد. داستان‌هاي عوام‌پسند غالبا از الگوهايي شناخته شده پيروي مي‌كنند و پيچيدگي‌ها و درهم‌ريختگي‌هايي كه در بعضي از آنها به چشم مي‌خورد، تاثيري بر بن‌مايه و مضمون اثر ندارد. داستان‌ها به‌صورت قابل فهم و ساده بيان مي‌شوند و طرحي ازپيش پذيرفته‌شده و آشنا دارند. مخاطبان هنگام مطالعه اين آثار با الگوها و تجربياتي آشنا مواجه شده و معناي آنها را از طريق بازشناسي و هم‌ذات‌پنداري درك مي‌كنند. خصوصيت اصلي آثار عوام‌پسند اين است كه آنها غالبا غيرجدي، سرگرم كننده، مفرح و همه‌فهم هستند و گريزگاه آرامش و خيال‌پردازي براي مخاطب ايجاد مي‌كنند. درواقع اين آثار راهكار و تجويزي براي كاهش سختي‌هاي زندگي روزمره به منظور پذيرش شرايط مسلط هستند و به همين دليل نيز متضمن پيدايش ديدي انتقادي نيستند و انتقاداتي كه در آن نيز مطرح مي‌شود، غالبا سطحي است و به قهرمان يا ساير شخصيت‌هاي داستان برمي‌گردد. به‌زعم اين آثار تداوم سعادت انسان در گرو توافق با دنياي درون و بيرون خود است و با دروني و شخصي كردن مشكلات و معضلات پيش‌روي قهرمان، خودآگاهي را تا حد رويكردهاي روانشناختي كاهش مي‌دهند. وعده اين آثار اين است كه اگر فردي به شناخت كامل روحيات خود نائل شود و به توانايي خود ايمان بياورد، در برابر تمام مشكلات پيروز خواهد بود. ايراد اين قبيل فردي‌سازي‌ها اين است كه منشاء تبعيض و ناكارآمدي‌ها كه غالبا اجتماعي و عميق هستند، به امري فردي فروكاسته مي‌شود و جايي براي شكل‌گيري انتقاد صريح از شرايط مسلط اجتماعي باقي نمي‌ماند. توصيه اين آثار پذيرش شرايط اجتماعي، خانوادگي، موقعيت شغلي، سلسله مراتب اجتماعي و نظاير آن است. اين آثار الگويي حاوي تعامل و پيوند ميان نيروهاي عقلاني و غيرعقلاني زندگي ارائه مي‌دهند و عقلاني شدن را تطبيق نيازها و خواسته‌هاي خود با اجتماع و پذيرش بي‌قيد و شرط هنجارها و ارزش‌‌هاي فكري و فرهنگي و روانشناختي مي‌دانند. به همين دليل توصيه‌ها و توجيه‌هاي روان‌شناختي در اين آثار فراوان به چشم مي‌خورد. ادعاي اين آثار اين است كه مخاطبان خود، نيازها و خواست‌هايشان را بهتر از خود ايشان مي‌دانند و براي آن نيز راهكار و جوابي دارند. اين توصيه‌ها غالبا به‌صورت پيام‌هايي كه در طالع‌بيني‌ها نيز نمونه آن به چشم مي‌خورد، ارائه مي‌شود. حتي در بعضي موارد شخصيت‌پردازي‌ها نيز براساس همين الگوها صورت مي‌گيرد. تقابل مضامين و مفاهيمي چون فقر و ثروت، مرگ و زندگي، جواني و پيري، عشق و نفرت، زن و مرد و... مضمون بنيادي اين دست داستان‌ها را مي‌سازد. اين رويكردهاي خير و شري، باعث مي‌شود داستان‌ها لزوما يا داراي پاياني شيرين يا تلخ بشوند يا در مواردي كه پايان تلخ مدنظر است، تقدير و سرنوشت بزرگ‌ترين مقصر شناخته بشود و ديد انتقادي و عميقي نسبت به شرايط اجتماعي‌اي، كه مسبب آن بوده‌، شكل نمي‌گيرد.&lt;br /&gt;گفت‌وگوهاي عليخاني در اين كتاب اگر چه پنجره‌اي است از ديد يك نويسنده جدي ادبيات به ادبيات عوام‌پسند اما دست‌كم نگاه اول از ديدگاه «روشنگرانه» به اين ادبيات تهي است و بيش از آن نگاه انتقادي عليخاني را مي‌بينيم به بخش ديگري از ادبيات، كه او ادبيات «روشنفكري» مي‌خواند و جفايش به ادبيات «عوام‌پسند».&lt;br /&gt;در خواندن اين مصاحبه‌ها گاهي اين حس به خواننده اين گفت‌و‌گوها منتقل مي‌شود كه ادبيات روشنفكري، بعضا، ادبياتي است در حاشيه و لاغر از نظر تعداد مخاطب، سردرگم در مخاطب‌شناسي و غرغرو كه به هر نحوي سعي دارد جنبه ديگر ادبيات را كه فروش بالا دارد و خواننده بيشتر ناديده بگيرد آن هم ناديده گرفتني از سر حسادت و بخل كه «چرا اين ادبيات مي‌فروشد» و ما نه. هر چند به زعم اين قلم ادبيات «عوام‌پسند» مثل هر كالاي «عوام‌پسند» ديگري تبعا بيشتر مورد توجه قرار مي‌گيرد، چراكه مخاطبش را كه بيشتر است، مي‌شناسد و به هيچ‌وجه خودش را درگير بهتر كردن سليقه مخاطبش هم نمي‌كند بلكه الگوهاي خوب در اين ژانر را براي جذب مخاطب تقليد مي‌كند – از نحوه قصه‌گوي گرفته تا حتي تشابه اسمي و طرح جلد و آدم‌ها و... - و چه‌بسا ناخودآگاه تمام هم و غمش اين باشد كه در اين زمينه مخاطبش چندان هم خوش‌سليقه نشود. بنابراين در همين ادبيات «عوام‌پسند» هستند تك‌وتوك نمونه‌هايي كه خواص هم به آن توجه كرده‌اند و به قولي از دل همين ادبيات بوده است كه كتاب كم‌نقصي مثل «بامداد خمار» درآمده كه اگر چه خصوصيات ادبيات «عوام‌پسند» را دارد اما خواص را هم خوش آمده است. در نقد نرمي كه عليخاني گاه در سطور كتاب به ادبيات «روشنفكري» مي‌كند از اين نكته غفلت شده است كه ادبيات روشنفكري و جدي سعي در نقد «هنرمندانه» و گاه «زيبايي شناسانه»‌ي دنياي اطرافش دارد نه اثبات خودش به مخاطبش براساس المان‌هايي كه مخاطب انتظارش را دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتشر شده در روزنامه «&lt;a href="http://www.farheekhtegan.ir/content/view/10166/40/"&gt;فرهیختگان&lt;/a&gt;» 30 خرداد 1389 &lt;a href="http://www.farheekhtegan.ir/userfiles/file/1389-03/pdf03-30/page07.pdf"&gt;صفحه 7&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-6525585006510830395?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/6525585006510830395'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/6525585006510830395'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/06/ali-parisa-changizi.html' title='گريزگاهي براي خيال‌پردازي مخاطب'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-6156867283631920878</id><published>2010-06-17T02:02:00.003+04:30</published><updated>2010-06-17T02:09:52.863+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='narges-jorabchian'/><title type='text'>حسي‌نويسي شاعرانه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://aamout.blogspot.com/search/label/narges-jorabchian"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5447038806333802946" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 132px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://tadaneh.persiangig.com/image/be_vagt_behesht_narges_jorabchian-s.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.iran-newspaper.com/1389/3/27/Iran/4529/Page/21/Index.htm"&gt;فرزانه صالحی فر&lt;/a&gt;: نشانه‌شناسي گفته است: «زبان يعني قدرت». هر چند نوشته‌اي ساده به نظر آيد و توضيح مواردي آشكار را بنمايد اما باز هم معنا را تحكيم مي‌بخشد. «به وقت بهشت» اولين رماني است كه توسط نرگس جورابچيان نوشته شده و در نشر آموت به چاپ رسيده است.&lt;br /&gt;اين اثر هر چند با نوعي سادگي به رشته تحرير درآمده اما زباني قوي و گيرا دارد. از لحاظ زبانشناسي زبان قدرتمند به زباني مي‌گويند كه قدرت «مانور» داشته باشد؛ به اين معني كه موضوعات و عناصر مختلف را به گونه‌اي پوشش دهد كه مخاطب را به خواندن اثر ادبي يا غيرادبي ترغيب كند.&lt;br /&gt;به وقت بهشت روايت يك انسان با دو دنياي متفاوت است. اين دو دنياي دروني و فردي گاهي به هم مربوط و بعضي وقت‌ها كاملاً از هم تفكيك مي‌شوند.&lt;br /&gt;نويسنده از جايگاه فردي به نوشتن رمان مبادرت ورزيده است كه درصدد آشتي دادن شخصيت‌هاي رمان است.&lt;br /&gt;اين مسئله كه نويسنده ماجراي فردي يك نفر را با دو حالت متفاوت بيان مي‌كند و به نوعي مي‌توان گفت حركت بر لبه تيغ است زيرا احتمال دارد حالات روحي كه در ارتباط با اولين نفر است توسط نويسنده با فرد دوم تلفيق شود و مخاطب به شگرد نويسنده پي ببرد اما همان طور كه گفته شد جورابچيان از عهده اين كار به خوبي برآمده است. هر نويسنده‌اي به محض اين كه شروع به نوشتن در مورد مسئله‌اي مي‌كند اعم از اين كه ژانر ادبي يا ژانر غيرادبي باشد با موضوعي كه انتخاب مي‌كند مخاطبان خودش را هم انتخاب كرده است مثلاً اگر شخصي در مورد مسائل جوانان بنويسد طيف جوانان را بيشتر به خود جذب مي‌كند.&lt;br /&gt;نرگس جورابچيان و اولين اثرش با اين ايده وارد عرصه ادبيات و رمان شده است كه جوانان و دغدغه‌هاي آنها را مورد توجه قرار دهد. از اين بعد مي‌توان گفت: وي نويسنده‌اي است كه براي طيف جوان جامعه مي‌نويسد و طبيعتاً خوانندگانش هم طيف وسيع و پرجمعيتي را تشكيل مي‌دهد.&lt;br /&gt;اما نبايد فراموش كرد كه هر اثر ادبي و هنري را با نقاط ضعف و قوت آن بپذيريم به عنوان مثال رمان جورابچيان از نكات برجسته‌اي همچون زبان قوي، شيوه پرداخت درست شخصيت‌ها و همچنين ذكر حالات روحي شخصيت‌ها برخوردار است. ولي نكته‌اي كه از ديد نويسنده دور مانده، عنصر «قصه» است؛ كم توجهي به اين عنصر باعث شده رمان به حول شخصيت‌ها در گردش باشد در حالي كه بايد يك رمان به محوريت قصه نوشته ‌شود.&lt;br /&gt;در رمان به وقت بهشت قصه وجود دارد اما گاهي از ذهن نويسنده دور مي‌شود. اين نكته را بايد يادآوري كرد كه زبان ابزار داستان است و داستان روش زبان را دنبال مي‌كند. درحالي كه در اثر جورابچيان زبان ابزار نوشتن رمان قرار گرفته است اما قصه عنصر كم رنگ و شايد بي‌رنگ باشد كه نمي‌تواند دنباله‌رو زبان قرار گيرد. نويسنده مجذوب ماهيت ابزاري زبان شده و زبان برايش هدف اصلي است. او دلمشغول واژه‌هاست نه جهان؛ بنابراين در پي ايجاد ارتباط قطعي و نهايي با متن نيست. با اين وجود نويسنده به وقت بهشت، ادبيات را همچون هدف مي‌شناسد. وي پيش از نهادن قلم بر كاغذ، خوب مي‌دانسته كه چه مي‌خواهد بگويد و بعد با اين پرسش روبه رو شده است كه چگونه آن را بگويد؟&lt;br /&gt;در بعضي از قسمت‌هاي رمان فرم نوشتاري خاص وجود دارد كه به نوعي شاعرانگي شبيه است. شاعرانگي كه در آن حس، رنگ و بو حضور دارد؛ از اين لحاظ مي‌توان رمان را نوشتاري متفاوت دانست. حتي از انتخاب عناوين شخصيت‌هاي داستان اين مسئله را مي‌توان ديد، اسم‌هايي همچون باران و ترلان احتمالاً ريشه در نگرش شاعرانه نويسنده دارد.&lt;br /&gt;معمولاً رمان‌نويسان در مورد شخصيت‌هاي رمان‌هايشان دو نگرش كلي دارند؛ عده‌اي شخصيت‌پردازي را بي‌اهميت مي‌دانند و براي آن ارزش قائل نيستند اما گروه دوم شخصيت‌پردازي را از اصول مهم نوشتن رمان به حساب مي‌آورند و منش‌هاي روحي و رواني شخصيت‌ها در نوشتارشان حضوري چشمگير دارد كه نرگس جورابچيان در دومين گروه جاي مي‌گيرد.&lt;br /&gt;رمان به وقت بهشت که چندی پیش توسط نشر آموت منتشر شد با اقبال عمومی روبه رو گردید و چاپ دوم را پشت سر گذاشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتشر شده در &lt;a href="http://www.iran-newspaper.com/1389/3/27/Iran/4529/Page/21/Iran_4529_21.pdf"&gt;روزنامه &lt;/a&gt;«&lt;a href="http://www.iran-newspaper.com/HTMLResources/Tools/PrintVersion/?NewsID=newsContent_68790"&gt;ایران&lt;/a&gt;» پنجشنبه 27 خرداد 1389 صفحه &lt;a href="http://www.iran-newspaper.com/1389/3/27/Iran/4529/Page/21/Iran_4529_21_68790_NewsCut.jpg"&gt;21&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-6156867283631920878?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/6156867283631920878'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/6156867283631920878'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/06/farzaneh-salehifar.html' title='حسي‌نويسي شاعرانه'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-979131895106410193</id><published>2010-06-15T21:11:00.006+04:30</published><updated>2010-06-15T21:38:45.383+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Abdolrahman-emadi'/><title type='text'>گفتگوی فرهیختگان با عبدالرحمان عمادی</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://www.farheekhtegan.ir/userfiles/file/1389-03/pdf03-25/page07.pdf"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5431133773849476530" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 208px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://www.ghabil.com/files/890325-farheekhtegan.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; روزنامه &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.farheekhtegan.ir/content/view/10062/44/"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;فرهیختگان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; ، سه شنبه 25 خرداد 1389 &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.farheekhtegan.ir/userfiles/file/1389-03/pdf03-25/page07.pdf"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;صفحه 7&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;فرشاد قربانپور&lt;/strong&gt;: تحقيق و پژوهش در زمينه تاريخي و فرهنگي مردم ايران آوردگاهي بكر و تقريبا دست نخورده است كه كمتر پژوهشگري را به خود جذب كرده است. از اين رو اغلب پژوهشگراني كه به اين حوزه وارد شدند با انبوهي از اطلاعات، يادمانده‌ها، فولكلور و دانش قديمي روبه‌رو مي‌شوند كه همه را به اعجاب وامي‌دارد. در اين حيطه در نيمه دوم سال 88 پنج جلد كتاب نوشته عبدالرحمان عمادي حقوقدان و پژوهشگر تاريخ و فرهنگ با عناوين «آسمانكت»، «12 گل بهاري»، «خوزستان»، «حمزه آذرك و‌ هارون‌الرشيد» و «لامداد» به چاپ رسيد و به سرعت مخاطبان عمومي و نيز پژوهشگران ايران‌شناسي را به خود جذب كرد. نكته بارز و برجسته آن بود كه كتاب‌ها تحقيقات دست اولي را در مورد موضوع مورد بحث خود ارائه مي‌دادند. همچنين با تسلطي كه نويسنده بر ادبيات داشت همچون يك وكيل كه كلمه به كلمه لايحه حقوقي را مي‌نويسد، منابع تاريخي مورد مطالعه را تحليل كرده است. از اين رو حاصل كار نوشته‌هايي شدند كه در نوع خود بي‌نظير هستند. بنابراين علاوه بر معرفي اين پنج كتاب با عبدالرحمان عمادي نويسنده آنها گفت‌وگو كرديم كه در ادامه مي‌خوانيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;كتاب‌هايي كه نوشته‌ايد ازجمله نوشته‌هايي هستند كه خوانندگان زيادي هم ندارند. از اين رو اين گزيده‌كاري يا بهتر است بگويم پشت اين نكته‌سنجي در پديد آوردن چنين تحقيقي چه انگيزه‌اي نهفته بود؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بايد بگويم كه پاسخ به اين سوال درواقع شرح درازي مي‌خواهد. يكي از اولين انگيزه‌هاي من ريشه خانوادگي‌ام بود. درواقع ريشه خانوادگي من برايم ايجاد سوال مي‌كرد. ما از قديم در گذرگاهي از تحولات تاريخي حضور داشتيم. نسب خانوادگي ما به زمان ساداتي باز مي‌گردد كه در ابتدا به منطقه شمال ايران آمده بودند. اين سادات با حكمرانان آل‌بويه هم ارتباط داشتند و از آنجايي كه اشتراكات مذهبي هم بين آنها بود از اين جهت مراوده‌هايي با هم داشتند. اين بخش اخير تلاقي‌هاي تاريخي در مردم ما بود. اقوام مختلفي در منطقه محل سكونت خانواده ما حضور داشته و با هم متحد شده بودند. اين اتحاد در اثر تحولاتي بود كه در تاريخ پديد آمد. از آنجايي كه دين و خواسته‌هاي اينها با هم مشترك بود با هم اتحاد داشتند و اين هماهنگي از زمان پدر بهرام گور آغاز شده بود كه حدود سه قرن قبل از ظهور اسلام بود. پدر بهرام گور به نام يزدگرد اول تاريخ را تغيير داد و نسبت به موبدان سختگيري مي‌كرد. نام همسرش هم سوسن‌دخت بود. آنچه امروز در گيلان با عنوان سوستان يا سيستان يا زوزن در نيشابور مانده يادگار همان زن است. نسبت خانوادگي بهرام گور هم بسيار گسترده بود. آنچه ما امروز به‌عنوان داستان شكار گور در مورد بهرام گور مي‌شنويم كامل نيست. مرگ بهرام گور درواقع يك قتل بود. هم آل‌بويه در گيلان و هم سامانيان خودشان را از اولاد بهرام گور مي‌دانند. بهرام گور كسي بود كه مثل عضدالدوله ديلمي مي‌توانست به سه زبان شعر بگويد. پدر بهرام گور او را به ميان مسلمانان در عراق فرستاده بود. به همين ترتيب است كه پس از آن همه شيعيان تمايل به آمدن به سمت ايران را داشتند. حتي وقتي كوفه به‌عنوان مركز خلافت مسلمانان در زمان امام علي(ع) انتخاب شد به دليل همين مساله بود. يعني آنها عرصه نفوذ خود را اين بخش مي‌دانستند. همچنين در اوستا در بندهش آمده است: «نياي ما منوچهر فرات را درست كرد. آب را آورد و گفت بخوريد و بستانيد....» يعني اين رودخانه در تورات اسمش آمده است. اين رودخانه هميشه براي ايرانيان مقدس بوده و همانطور كه مي‌بينيم در اوستا هم آمده بود. البته حالا مي‌گويند اينجا كرب بلاست. يعني سرزمين بلا. اما برخي هم مي‌گويند كه اينجا كرپه لا يعني راه كوفه يا ثواب بود. از اين رو پيش از اين نام منطقه‌اي كه خانواده ما در آن حضور دارند «سيستان» بود و اين يادگار همان سوسن‌دخت است. من در سير مطالعات و تحقيقاتم مي‌خواستم براي تمام اين اتفاق‌ها جواب‌هايي بيابم. مثلا ببينم چرا اين اتحاد‌ها ايجاد شد؟ چرا بهرام گور در عراق پرورش يافت؟ چرا منطقه محل سكونت ما براي اقوامي كه مورد هجوم واقع شده بودند يا براي سادات جالب توجه بود؟ علاوه بر اين از كودكي سوالاتي در ذهن من وجود داشتند. اين سوالات از نوشته‌هاي متفرقه‌اي بود كه به تشويق پدرم مي‌خواندم. مطالبي بودند كه هيچ ربطي به همديگر نداشتند اما بسيار متنوع بودند. از اسناد مالكيت گرفته تا قراردادها و شعر و داستان و خاطره‌هاي تاريخي متنوع كه بسياري از آنها از قدمت تاريخي زيادي برخوردار بودند. من متعلق به خانواده‌اي بودم كه ريشه در تاريخ داشت. همچنين خانواده‌ام با خانواده‌هايي مثل عضدي‌هاي ديلمي ارتباط داشتند كه آنها هم بخشي از تاريخ شده‌اند و تاريخ شمال گيلان از آنها جدا نيست.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;طبيعي است كه در آن زمان فعاليت سياسي هم داشتيد. در اين مسير اولين كارتان چه بود؟ مقاله يا كتاب؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;حال و هواي شهريور1320 عصر پرسش و سوال بود. من جوان بودم و مثلا گوش دادن به راديو برلن و تحت تاثير قرار گرفتن احساسات ناسيوناليستي سبب مي‌شد به دنبال يافتن پاسخ سوالاتي بروم. از اين گذشته در زمان شهريور 1320 كه متفقين به ايران آمدند من به عضويت حزب ايران درآمدم؛ حزب الهيار صالح. ما ازجمله مخالفان چپي‌ها بوديم. در آن زمان هنوز در رشت بودم. رشت هم در اشغال ارتش سرخ بود. غروب‌ها يك نفر به اسم امان‌الله قريشي مي‌آمد و براي حزب توده و پيشه‌وري تبليغات مي‌كرد. من هميشه به‌عنوان مخالف با او مباحثه مي‌كردم. الان يادم نيست كه او از چه چيزي حرف مي‌زد اما اينقدر يادم هست كه از يونان قديم و سوفسطائيان زياد حرف مي‌زد. پس از مدت كوتاهي من به تهران آمدم و از اينجا شاهد اختلافات بين چپي‌ها و انشعاب خنجي، اپريم، آل‌احمد و... از حزب توده بودم. من در تهران با «محمدعلي افراشته» خيلي دوست بودم. او سبب آشنايي من با احسان طبري شد. از اين رو حدود سال 1326 به سوي حزب توده گرايش پيدا كردم. در آن زمان حرف بسياري اين بود كه اختلاف و چنددستگي بين آزاديخواهان به ضررشان تمام خواهد شد. من هم جواني بودم كه از چنين ‌ايده‌هايي پيروي مي‌كردم. در اين باره مقالاتي هم مي‌نوشتم كه چاپ شد. نوشتن درباره اين ‌ايده‌ها از جمله اولين كارهاي چاپي من بود. حرف من هم اين بود كه اختلاف و چنددستگي بين آزاديخواهان به ضررشان تمام خواهد شد. حتي در روزنامه مردم در سال‌هاي 1326 و 27 مقاله من با اسم خودم چاپ شده است. اين سير ادامه داشت و من هم به دنبال تحصيل بودم و به مرور وارد دانشگاه تهران شدم. اما حادثه‌اي كه همه چيز را تغيير داد اتفاق روز 15 بهمن 1327 در زمان رياست دكتر سياسي در دانشگاه تهران بود. در اين روز در دانشگاه تهران به سمت شاه تيراندازي شد و بدين‌ترتيب ورق‌ها برگشت. از اين رو سر و صداي اخراج دانشجويان پيش آمد و سرانجام هم گفتند دانشجوها بايد تعهد بدهند كه در سياست دخالت نكنند. اما عده‌اي از دانشجويان ازجمله من حاضر به سپردن تعهد نبودند، از اين رو بحث معرفي دانشجويان مخالف به ارتش (سربازي) پيش آمد كه من هم جزئي از آنها بودم و در نيروي دريايي به جنوب رفتم، در جزاير هم بودم. البته محل اصلي استقرار ما جزيره هنگام بود. بنابراين اولين نوشته من در قالب كتاب درباره حضور من در جنوب و خليج فارس بود. جذابيت جنوب اين بود كه در آنجا لغت‌ها، آداب و رسوم، فرهنگ و... مردم متنوع و بكر بود پس اينها را يادداشت كرده و درباره‌شان تحقيق مي‌كردم. از سويي نقشه‌هاي زياد و مفصلي از خليج فارس وجود داشت كه انگليسي‌ها بر جاي گذاشته بودند. در اين نقشه‌ها در مورد جزاير خليج فارس اطلاعات مفيد زيادي نوشته شده بود. به هر حال در مدتي كه من در آنجا بودم مقداري از اين اسناد و اطلاعات را به همراه اشعار و سرودهاي عاميانه ازجمله شعرهايي را كه ماهيگيران قشم مي‌خواندند جمع‌آوري كردم. ازجمله نمونه شعر ماهيگيران قشم را من در هيچ جاي ديگري نديده بودم. مطالبي از اين دست را جمع‌آوري كرده و براي چاپ به‌عنوان اولين كتابم اقدام كردم. البته پيش از اين هم من چيزي نوشته بودم در رابطه با تحليل نهضت جنگل. كتابي كه من در رابطه با نهضت جنگل نوشتم شامل دو قسمت بود؛ يك قسمت تحليل از ديد چپي‌ها بود مثل ديد احسان‌الله خان و... كه واقعا اشتباه بود. ديد ديگر هم متعلق به ملي‌ها و طرفداران مصدق بود. اين دو ديد با هم تفاوت داشت. اما اتفاقاتي پيش آمد كه اين كتاب چاپ نشد و بعد از دست رفت. حوادث ديگر هم يك به يك آمدند تا اينكه به جريان ملي شدن نفت رسيد و سپس مصدق آمد و مساله خلع يد از شركت نفت انگليس مطرح شد كه همه چيز با 28 مرداد خاتمه يافت.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شما قبل از 28 مرداد به جنوب رفتيد آن هم به‌عنوان يك دانشجوي ناراضي اما انجوي شيرازي بعد از 28 مرداد به جنوب رفت آن هم در قامت يك ناراضي سياسي. او دوست شما بود و كتابي دارد با عنوان تبعيدگاه خارك.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;انجوي دوست من بود. البته من اين كتاب را نديده‌ام. فرد مطلع و محققي بود و فرهنگ مردم را خوب مي‌شناخت و در اين راه هم خيلي زحمت كشيد. تا زنده بود با هم ارتباط داشتيم. خيلي آبگوشت دوست داشت و هميشه من را ميهمان مي‌كرد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سوال قبل‌تر من دقيقا اين بود كه اولين تحقيق يا كتاب شما چه بود؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;مي‌توانم بگويم اولين نوشته من درباره حضورم در جنوب و خليج‌فارس و درباره فرهنگ مردم همانجا بود. ببينيد يكي از آشنايانم در ارتش بود كه به من پيشنهاد داد به رسته مهندسي بروم. با اينكه حقوق خوانده بودم و از مهندسي چيزي نمي‌دانستم اما پيشنهاد او را قبول كردم، به همين دليل افسر مهندسي شدم. من در آنجا از لغت‌ها، آداب و رسوم، فرهنگ و... مردم را يادداشت كرده و درباره‌شان تحقيق مي‌كردم. از سويي نقشه‌هاي مفصلي بود از خليج فارس كه انگليسي‌ها بر جاي گذاشته بودند و به ما دستور دادند از روي اين نقشه‌ها به تعداد زياد هم براي خودمان و هم براي مراكز ديگر تهيه كنيم. انگليسي‌ها تمام خليج فارس را از نظر عمق ‌اندازه‌گيري كرده بودند و در اين نقشه‌ها ثبت كرده بودند. در مورد تمام جزاير خليج فارس اطلاعات زيادي نوشته شده بود. ازجمله در مورد ابوموسي، آنها همچنين طبق اين اسناد اين جزاير را متعلق به ايران مي‌دانستند. حتي در دايره‌المعارف قديم انگليسي هم اين جزيره را جزئي از خاك ايران مي‌دانستند كه البته در چاپ‌هاي بعدي حذف كردند. به هر حال در مدتي كه من در آنجا بودم مقداري از اين اسناد و اطلاعات، همچنين اشعار و سرودهاي عاميانه ازجمله شعرهايي را كه ماهيگيران قشم مي‌خواندند جمع‌آوري كردم. نمونه شعر ماهيگيران قشم را من در هيچ جاي ديگري نديدم. مطالبي از اين دست را جمع‌آوري كرده و قصد داشتم به‌عنوان اولين كتاب آنها را منتشر كنم. پيش از اين هم مطلبي درباره سياست حزب توده در قبال مصدق نوشته بودم كه در نشريات چاپ شده بود. اينها اولين تجربه‌هاي نگارشي من بودند. در آن زمان بسياري از شخصيت‌ها به سياست حزب توده در قبال دكتر مصدق انتقاد داشتند. اين را هم بگويم كه جزوه‌اي نوشته بودم در رابطه با تحليل نهضت جنگل. كتابي كه من در رابطه با نهضت جنگل درست كرده بودم شامل دو قسمت بود. يك قسمت تحليل از ديد چپي‌ها بود مثل ديد احسان‌الله خان و... كه واقعا اشتباه بود. ديد ديگر هم متعلق به طرفداران مصدق بود. اين دو ديد با هم تفاوت داشت. انتقادهايي به نهضت جنگل يا ميرزا كوچك خان مي‌شد كه واقعا صحيح نبود و اين تحليل‌هاي نادرست من را به‌عنوان يك گيلاني اذيت مي‌كرد. به‌عنوان نمونه در زمان ميرزا كوچك خان شعري مي‌خواندند كه در يكي از بيت‌هاي آن آمده بود «ما مجاهديم ميرزا كوچك خاني/فدايي وطن، ناموس ايران.» اما كساني كه معناي ناموس را نمي‌فهميدند فكر مي‌كردند منظور از ناموس فقط زن و بچه است. اين يكي ازجمله اتهام‌هاي نادرست بود. همچنين مساله ديگري كه در همان زمان رفاقت با «افراشته» باعث بگو مگوهاي ما با مخالفان شد اين بود كه ما را مسخره مي‌كردند و مي‌گفتند ميرزا كوچك خان يك فرد عام بود و تسبيح دستش بود كه به حكم تسبيح كار مي‌كرد و... به همين دليل در اين رابطه كتابي را تاليف كردم. اما اتفاقي افتاد كه بازداشت شدم و وقتي كه پس از 28 مرداد بازداشت شدم همه اين نوشته‌ها را هم از خانه‌ام ضبط كردند و بردند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چه زماني بازداشت شديد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;وقتي كه 28 مرداد شد ما جزو مخالفان بوديم. از اين رو براي حدود يك سال و نيم خيلي آفتابي نمي‌شدم. اما سرانجام در سال 34 من را پيدا كرده و بازداشت كردند. اين زماني بود كه سران حزب توده را بازداشت و سازمان افسران آن را به كلي متلاشي كرده بودند. برخي نيز در اين ميان اعدام شدند. به هر حال من براي سه ماه و نيم در قزل‌قلعه بازداشت انفرادي بودم و سپس به زندان رشت منتقل شدم و حدودا يك سال زنداني بودم. پيش از اين تصميم گرفته بودم كه به عرصه نوشتن بروم و سياست را كنار بگذارم. زندان اين فكر مرا تقويت كرد. من به اين نتيجه رسيدم كه ويژگي بارز حزب توده اين بود كه هر چه آدم به درد بخور در ايران وجود داشت را جمع كرد اما دستگاه رهبري آن در اختيار چند نفر بود كه ريگي به كفش داشتند. از اين رو از آن هم نااميد شده، ترك سياست كرده و به نوشتن روي آوردم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;يكي از ويژگي‌هاي كتاب شما منابع كتاب‌ها هستند. شما به‌طور عمده از تحليل‌هاي بعدي استفاده نكرديد و منابع زمان وقوع حادثه را مورد مطالعه قرار داديد؟ چرا از منابع بعدي خود را بي‌نياز دانستيد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;وقتي كه «بلاذري»، « علي بن حسين مسعودي»، «ابو حنيفه دينوري»، «حمزه اصفهاني»، «محمد بن جرير طبري» و امثال اينها هستند بقيه ديگر ريزه‌خور خوان آنها هستند. بنابراين ديگر نيازي نبود من به تحليل‌هاي جديد‌تر رجوع كنم. منابع آنها همين متون قديمي و ارزشمند بودند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اما مثلا همين طبري خيلي مورد انتقاد است و برخي معتقدند بعضي روايت‌هاي او سنديت ندارد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;هر تاريخ‌نويسي روش كار خودش را دارد. اول اينكه طبري نه شيعه بود و نه سني از اين رو يك فرد بي‌طرف بود. در مقطعي حتي به او پيشنهاد امامت كردند كه قبول نكرد. اما فراموش نكنيم كه طبري يك نمونه بارز و بي‌نظير با تاريخي بسيار غني است. اگر طبري نبود اين قسمت از تاريخ ايران و اوستا اصلا شناخته شده نبود. او مثل ضبط صوت همه روايت‌ها را ضبط كرده و در تاريخش آورده است. او از روايت خانواده‌هاي ريشه‌دار، بانفوذ و مهم ديلمي استفاده كرده و مسائل با اهميت را درج كرد، از اين رو كتابي كه او نوشت بسيار مستند و مهم است. البته به نظر من بعضي قسمت‌هاي نوشته‌هاي طبري را حذف كرده‌اند. ببينيد به شكل ريشه‌اي و اساسي يكي از مشكلات ما اين بود كه چاپ چنين كتاب‌هايي پيش از اين در مصر، هند، عثماني، لبنان و... انجام مي‌شد. از اين رو به نظر من مي‌توان احتمال داد كه آنهايي كه كار چاپ را انجام داده يا بر آن نظارت داشتند برخي قسمت‌هاي حساس مربوط به تاريخ شيعه را به ويژه آنجاهايي كه با تاريخ ديلميان گيلان گره مي‌خورد را از كتاب تاريخ طبري حذف كردند. به‌عنوان مثال نوشته‌هاي طبري درباره زيديه بسيار مختصر است و گاهي چيزهاي پيش‌پاافتاده را نمي‌نويسد در حالي كه از لحاظ خانوادگي اطلاعات طبري از همه بايد بيشتر مي‌بود. از اين رو حدس من اين است كه بخش‌هايي از كتاب طبري را حذف كرده‌اند. خيلي آسان مي‌شود بخش‌هايي از يك كتاب را حذف كرد. به‌عنوان نمونه شما ببينيد «ابوريحان بيروني» كتابي دارد كه «زاخائو» آن را منتشر كرد. اما بعد از مدتي بخش‌هايي از آن، كه ساقط شده بود، پيدا شد. وقتي به اين بخش نگاه مي‌كنيم متوجه مي‌شويم كه اتفاقا مسائل مهمي هستند. فرنگي‌ها اين ساقط‌شده‌ها را پيدا كرده و منتشر كردند. ببينيد در آن زمان كتاب‌ها خطي بود و نساخان بي‌طرف نبودند و گاهي چيزهايي را حذف مي‌كردند. با تمام اين احوال كتاب‌هاي اين دوره به هيچ‌وجه قابل قياس با كتاب‌هاي دوره‌هاي ديگري نيست.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ويژگي ديگري كه كتاب‌هاي شما دارد اين است كه به نوعي هويت‌شناسي پرداخته‌ايد. درواقع شما مي‌خواهيد نشان دهيد كه ايراني بودن يعني چه و چگونه امكان‌پذير است؟ اينطور نيست؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بله. حس من اين بود كه بايد دنبال آن چيزي بگرديم كه در آن قسمت كمبود داريم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در اين رابطه كمي بيشتر توضيح مي‌دهيد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ببينيد جهت من اين بود كه مي‌خواستم تاريخ واقعي مردم شمال ايران را بدانم. مي‌خواستم در مورد چيزهايي كه نمي‌دانم يا در آن رابطه شك و شبهه وجود داشت بيشتر بدانم. يا اينكه من در مورد ناصرخسرو كتاب‌هاي زيادي خوانده‌ام فقط به خاطر اينكه بدانم اين حرف‌هايي كه درباره‌اش مي‌زنند درست است يا خير. يك بار هم در جريان همين مساله با مجتبي مينوي گفت‌وگويي بين ما پيش آمد. مينوي آدم بسيار خوبي بود اما گاهي نسبت به نسخه‌اي از يك نوشته تعصب پيدا مي‌كرد. او مقدمه‌اي هم بر ديوان ناصر خسرو نوشته بود و سپس يك سخنراني در دانشگاه مشهد ارائه كرد. در اين دو جا تاكيد كرده بود كه در اسماعيليه اعتقادي به موعود وجود ندارد. من به مينوي گفتم چيزي كه مي‌گويند درست نيست و گفتم هم در اشعار ناصر خسرو آمده و هم اينكه هيچ‌كدام از سران اسماعيليه نگفته‌اند كه حضرت مهدي«عج» وجود ندارد و همچنين هيچ‌كدام امام هفتم را موعود معرفي نكرده‌اند. حالا شما براي چه چنين حرفي زده‌ايد؟ اما مينوي حرف مرا قبول نكرد. درحالي كه من مدرك داشتم. با ذكر شعري از ناصرخسرو و مطلبي از «ابويعقوب سجستاني» به او يادآوري كردم اما باز هم قبول نكرد. از اين رو به سراغ تحقيق درباره آنها رفته و به اين نتيجه رسيدم كساني كه به اسماعيليان حمله كردند درواقع هفت ستاره‌اي بودن آنها را به‌عنوان هفت امامي قالب كردند تا براي حمله خود نزد عوام توجيهي بيافرينند تا از اين طريق نشان دهند اسماعيليان ازجمله مخالفان هستند، در حالي كه در اصل چنين چيزي نيست.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چه كساني اين كار را كردند؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;كساني كه سود مي‌برند. چيز عجيبي نيست. هركس اين كار را كرد از آن سودي مي‌خواست. من هم مي‌خواستم بدانم چه سودي؟ يا در مورد اسماعيليان برخي تحريف‌ها كار همان دارودسته عطا ملك جويني بود. مثلا حسن صباح براساس جامع‌التواريخ و زبده‌التواريخ در آخرين جلسه سران اسماعيليه مي‌گويد بعد از من شما با هم به كار خود ادامه دهيد تا امام بر سر كار خود بيايد. منظور او از امام، امام موعود بود. يا فرزند «بزرگ اميد» از ياران حسن صباح نام پسر خود را مهدي حسن مي‌گذارد. اما مهدي را از اسم او حذف كردند تا بگويند آنها به حضرت مهدي«عج» اعتقاد ندارند. عطا ملك جويني خودش اقرار مي‌كند كه من گفتم اين كتابخانه (كتابخانه قلعه الموت متعلق به اسماعيليان) را كه در دنيا بي‌نظير است. سرانجام آتش زدند. اينها از رفقاي خواجه نصير و رشيدالدين فضل‌الله هستند. رسم‌شان اين بود كه پول مي‌دادند تا ديگري به نامشان كتاب بنويسد. ازجمله مولف زبده‌التواريخ مي‌گويد اين كتاب را من براي رشيدالدين فضل‌الله نوشتم. اين آقايان هم زور داشتند و هم پول و به ديگران سفارش مي‌دادند تا برايشان كتاب بنويسند. شما اصلا زبده‌التواريخ را با جامع‌التواريخ مقايسه كنيد ببينيد به چه نتيجه‌اي مي‌رسيد. كلمات و جملات اين دو كتاب به شكلي است كه چيزي در اين كتاب است و چيزي در آن؛ گويي يك كتاب را دو قسمت كرده‌اند يا در مورد خواجه نظام‌الملك كه مي‌گويند «سيره‌الملوك» را نوشته در حالي كه اين مطالب او نيست و اين كتاب را هم او ننوشته است. اينها كه وقت نوشتن اين كتاب‌ها را نداشتند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اخلاق ناصري هم كتاب او است...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بله. البته او آدم بي‌سوادي نبود و كتاب هم مي‌توانست بنويسيد اما نه فرصت داشت و نه شايد حوصله. اما بهره‌برداري لازم را هم مي‌كرد. اصلا قبل از تسخير الموت جايي ذكر خيري از او نيست اما بعد از تسخير الموت او همه‌كاره هلاكوخان مي‌شود. همه‌كاره هلاكوخان شدن شوخي نيست. از عجايب روزگار اين است كه آن ‌اندازه كه مغول به اين آقا اعتماد داشت به برادر و پسر خود اعتماد نداشت. او همه‌كاره دستگاه هلاكو و اصلا خزانه‌دار و... بود. مي‌گويند او 400 هزار كتاب داشته است. سوال اين است كه اين 400 هزار كتاب چه شد و كجا رفت؟ اينها جاي سوال است. بحث اتهام نيست. اما آدمي كه به اين مسائل علاقه دارد تمايل دارد بداند كه جريان چيست؟ چرا اينگونه شد؟ به‌عنوان نمونه‌اي ديگر ببينيد، عطا ملك جويني كه من طي تحقيقاتم متوجه شدم ازجمله مالكان بزرگ نيشابور بود از عاملان اصلي حضور مغول در ايران بود. اينها از مغول دعوت كردند به ايران بيايد. از عجايب تاريخ ايران اين است كه هم مغول‌ها و هم ترك‌ها و هم تيمور را اينها به ايران دعوت كردند و سپس در دستگاه آنها صاحب منصب شدند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شايد به همين خاطر بود كه اقوام غرب ايران مثل لر و كرد جلوي اينها ايستادگي كردند؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بله. طبيعي است كه بسياري از آنهايي كه در كفش آنها ريگي نبود جلوي اين هجوم ايستادگي كنند. كتاب «تاريخ گزيده حمدالله مستوفي» بسيار عالي است. او مستوفي آل‌بويه بود و سپس مستوفي مغول‌ها مي‌شود. او در كتابش از يكي از صاحب‌منصبان و مالكان بزرگ ايراني اسم مي‌برد و مي‌نويسد او براي آوردن مغول خيلي زحمت كشيد. اين شوخي نيست.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;البته تاريخ گزيده بسيار رندانه نوشته شده است. يعني با جملات دوپهلو سعي كرده تاريخ واقعي را نشان دهد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بله بسيار رندانه. ويژگي كتاب مستوفي اين است كه مطالبش بسيار درست هستند. هيچ كس تاريخ آل‌بويه در آن زمان را بهتر از حمدالله مستوفي ننوشته است. كنار هم قرار دادن اين داده‌ها هم البته به من انگيزه مي‌داد تا ادامه دهم و كار را دنبال كنم. اين انگيزه كشش لازم را ايجاد مي‌كرد تا به دنبال پاسخ اين سوال بروم كه چرا مساله اينگونه شد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چرا تحقيق‌هاي شما بيشتر به ريشه‌هاي تاريخ فرهنگي و فكري مردم نگاه مي‌كند و ريشه‌هاي ديني را مد نظر ندارد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;به نظر من مذهب با فرهنگ مردم ايران يكي شده است. يعني فرهنگ همان مذهب شده است. در شمال ايران وقتي نگاه كنيم مي‌بينيم كه جز شيعه چيز ديگري ديده نمي‌شود. اگر شماري ارمني و يهودي هم ديده مي‌شوند درواقع با فرهنگ ما يكي شده‌اند. البته ارمني‌ها در بسياري موارد فرهنگي با ما مشترك هستند. زندگي مردم شمال ايران بسيار جالب توجه است. به‌عنوان نمونه وقتي رابينو مي‌نويسد كه در سياهكل تعدادي يهودي ديده كه كسب و كار مي‌كردند، نشان‌دهنده همان وجه غالب فرهنگي در شمال ايران است كه همه را مي‌پذيرفت و به يك شكل نشان مي‌داد. مردم شمال ايران واقعا اينگونه بودند. يعني همانطوري كه عضدالدوله ديلمي اينگونه فكر مي‌كرد. از اين رو مردم شمال ايران از كسي كه مذهب ديگري داشته باشد ترسي نداشتند، چرا كه فرهنگي بسيار قوي و پويا داشتند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شما به‌عنوان يك پژوهشگر عرصه تاريخ و فرهنگ با چه مشكلي روبه‌رو هستيد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;مشكل ما اين است كه هيچ‌وقت حامي نداشتيم. براي چاپ كتاب‌هايم نيز با مشكل روبه‌رو بودم كه با فروش منزل مسكوني‌ام اقدام به اين كار كرده‌ام. مساله اين است كه اصلا كسي به ما نگفت شما مرده‌ايد يا زنده‌ايد. البته من هيچ انتظاري از كسي ندارم. فكر مي‌كنم اگر كسي وارد اين حوزه شود چنين انتظاراتي را نيز بايد كنار بگذارد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در حوزه تحقيق و پژوهش چه مشكلاتي داشتيد؟ با منابع متعددي كه گاهي بعضي از آنها شايد درست نباشند چه مي‌كنيد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;من شخصا معتقدم بايد همه حرف‌شان را بزنند، حتي كسي كه با ادبيات ناسالم بدگويي كند. به نظر من سخن گفتن و نوشتن لازمه يك جامعه متمدن است. همه بايد حق داشته باشند كه حرف‌شان را بزنند و وقتي كه حرف‌ها زده شد آن وقت حق از ناحق مشخص خواهد شد.&lt;br /&gt;درستي يا نادرستي بايد در بحث‌هاي بين محققان مشخص شود. از سويي اگر محققان قصد و نظري داشته باشند حتما هزاران نفري كه آثار آنها را مي‌خوانند افراد بي‌غرضي هستند. ما بايد در مورد جامعه‌اي كه امروز داريم و پايه‌هاي تاريخي آن‌انديشه كنيم. من اعتقاد دارم جامعه ما از پيش، جامعه متمدني بود. به‌عنوان نمونه آنچه به‌عنوان «مدائن» مي‌شناسيم درواقع «ماد آيه نه» يا محل سكناي قوم ماد بود. بايد عرض كنم كه وقتي سارا همسر حضرت ابراهيم(ص) درگذشت او با زن ديگري به اسم «قتور» ازدواج كرد. اين غير از‌ هاجر است. قتور شش پسر از حضرت ابراهيم(ص) داشت كه اسم يكي از آنها مدينان است. اين اسم در فرهنگ‌هاي توراتي آمده است. بعدها براي تغيير تاريخ در منابع تاريخي «مدينان» را به‌عنوان دشمن يا دشمني معني كرده‌اند نه به‌عنوان پسر حضرت ابراهيم(ص). چرا؟ براي اينكه مدائن و بابل ضمن اينكه مركز فرهنگي يهود بود، مركز دشمني يهود هم بود. درواقع آنها كه نياز به يك دشمن خيالي داشتند چه بهتر شهري را كه يهوديان اسير در آنجا هستند در قالب دشمن بقبولانند، چرا كه آنها ساليان دراز در بابل به اسارت به سر برده بودند. از اين رو مي‌بينيم از مدينان به‌عنوان دشمني ياد شده و البته از اسم پسران ديگر حضرت ابراهيم(ص) خبري نيست.&lt;br /&gt;چه كسي اين كار را كرد؟&lt;br /&gt;هم يهود و هم پيروان مذاهب ديگر در اينكه نام آن پنج پسر حذف شود ذينفع بودند. در حالي كه اين شش پسر با تمدن ايران ارتباط دارند. اصل مساله اين است كه ارتباط‌ها با تمدن ايران و اين زمينه‌ها از نظر اديان مخالف تمدن ايراني بايد حذف مي‌شد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شما آن پنج نفر را پيدا كرده‌ايد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;خير. اسم آنها در تورات در سفر پيدايش ياد شده. يكي از آنها به نام يشباق به‌عنوان ريشه ديلميان قديم در كتاب البلدان پسر فقيه همداني آمده است.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آنها چه ارتباطي با تمدن ايران دارند؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;اولش همين مدينان است. ببينيد حرف من اين است كه مدينه، مدائن، مدني و... متعلق به يك جامعه عقب‌افتاده نيست بلكه متعلق به يك جامعه متمدن است. پس اينجا از قبل متمدن بود. اين جامعه متمدن يك جامعه دهقاني بود. جامعه‌اي است كه در اوستا و فروردين يشت در تعريف كيومرث مي‌گويد: «ما مي‌ستاييم كيومرتن را اولين دهقان ستورپرور.» اين حرف مهمي است. تفاوت در همين است. مردم جاي ديگر ممكن است دامپرور باشند اما در اينجا دهقانان، دامپرور هم بودند. اينها اساس تفاوت است. مثلا همين قوم يهود را كه قوم با فرهنگي هم هست چند شهر به غير از اورشليم ساخته است؟ تازه مي‌بينيم كه آنجا را هم ضحاك ساخته بود. ببينيد مساله اين است كه قوم يهود، قومي ساكن، دهقان و متمدن نبود در حالي كه قوم ايراني قوم ساكن، دهقان و متمدن بود. چنين ضعفي بود كه سبب شد آنها از تمدن‌هاي درخشاني همچون سومر، آكد، هگمتانه و... خوش‌شان نيايد، از اين رو سعي شد آنها را تخريب كرده يا تغيير دهند. مثل خانم «ديولافوا» كه از عظمت و تعدد آثار باستاني با ارزش در ايران عصباني شده و اقدام به تخريب چند مجسمه كرده بود. مساله اين است كه با توجه به اين اختلاف ديد‌ها بايد به تحقيق و نوشتن اقدام كنيم. اگر يك محقق از اين اختلاف ديد‌ها باخبر نباشد درواقع محقق بي‌اطلاعي است.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به خانم ديلافوا اشاره كرديد. يك‌سري سفرنامه هم درباره ايران نوشته شده كه نويسنده آنها ايراني نيستند و اغلب آنها نيز داراي خطاهاي فاحشي هستند. نظر شما در اين باره چيست؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اين سفرنامه‌ها را بايد مطالعه كرد و مدارك مورد نياز و مورد توجه را از داخل آن استخراج كرد. هيچ‌كدام اين سفرنامه‌ها بي‌غلط نيستند. حتي نظر افراد معروف و معتبر هم گاهي داراي خطاهاي زيادي است. مثلا يك بار از زبان همين فرنگي‌ها داستاني آغاز شد مبني بر اينكه شهربانو دختر يزدگرد سوم نيست. در حالي كه اين حرف از اساس غلط بود. اشخاصي كه به اين مسائل وارد هستند بايد به اين شبهه‌ها پاسخ بدهند نه اينكه يكباره با جار و جنجال بخواهيم صورت مساله را تغيير دهيم. در شأن يك ملت متمدن نيست كه جار و جنجال به پا كند. هركس در هر گوشه‌اي مي‌تواند براي كشورمان مفيد باشيم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;كتاب‌ها و تحقيق‌هاي زيادي در چند سال اخير منتشر شده است. شما كار كدام‌يك از پژوهشگران معاصر را مي‌پسنديد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;من هيچ وقت به خودم اجازه نمي‌دهم در كار ديگري اظهار نظر كنم. به نظر من هر كسي بايد آزاد باشد و حرفش را بزند، حتي اگر مغرضانه حرف بزند. جامعه آزموني است براي نويسنده. جامعه به حساب نويسنده‌هاي بدنويس خواهد رسيد. به نظر من جامعه بافرهنگ بايد همه‌جور آدم داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;من بيشتر منظورم به زرين‌كوب و احمد كسروي بود. نظر شما در رابطه با نوشته‌هاي آنها چيست؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;احمد كسروي آدم بسيار مطلعي بود. همچنين فرد بسيار باهوشي بود. به نظر من آنچه او به‌عنوان مذهب‌سازي انجام داد اصلا كار درستي نبود. اشتباه او اين بود كه خودخواهي كار دست او داد. اين خودخواهي متاسفانه در ميان بعضي‌ها وجود دارد و گاهي كار دست آدم مي‌دهد. كسروي نبايد اصلا وارد اين حوزه مي‌شد. كارهاي تحقيقاتي او بي‌نظير است. در مورد زبان‌شناسي و تاريخ كارهاي بي‌نظيري كرده است. براي نوشتن آنها هم بسيار زحمت كشيد. اما در مقابل ايرادهايي كه به امثال حافظ و سعدي گرفته نيز اشتباه بود. آنها چه بد و چه خوب در زمان خودشان حرف خود را زده‌اند. اگر كسروي حرف آنها را نمي‌پسندد مهم نيست. مثلا او زماني فكر كرد ماترياليسم همان مادي‌گرايي است و مادي‌گرايي يعني پول‌پرستي، بعد ديد كه اينطور نيست. البته او حق داشت حرف خودش را بگويد. يا مثلا آقاي زرين‌كوب كتابي با عنوان «دو قرن سكوت» نوشت و بعد آن را تغيير داد. كتاب دو قرن سكوت او بسيار خوب بود و اطلاعات جالبي داشت. اگر هم بعدها آن را تغيير داد نبايد چندان او را با موج انتقاد مواجه ساخت. به اعتقاد من اشخاص را بايد در شرايط و موقعيت اجتماعي خودشان مورد قضاوت قرار داد. من چون زندان قبل از انقلاب را تحمل كرده‌ام، مي‌دانم همه نمي‌توانند بار آن شرايط را تحمل كنند. من مي‌دانم در آن زندان‌ها چه مي‌گذشت.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شما تحقيقات مفصلي در زمينه فرهنگ ايران داريد. به نظر شما در فرهنگ گيلاني براي الهه‌ها و خدايان چه جايگاهي درنظر گرفته شده است؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اصل اين مساله به آن صورتي كه مطرح مي‌كنند، نيست. خدايان در نظر مردم غير از آن چيزي است كه گاهي در نظريه‌هاي فرهنگي و تاريخي مطرح مي‌شود. ما در اسلام يا مسيحيت با چيزي به نام فرشته سروكار داريم. به نظر من آن چيزي كه به‌عنوان الهه‌ها و رب‌النوع‌ها در فرهنگ ايراني مطرح مي‌شود همين فرشته‌ها هستند. امامزاده‌ها و بقاع متبركه هم بر همين مبنا مورد احترام مردم شمال ايران قرار دارند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هدف سوال من نوعي تطبيق با آنچه در يونان و هند جريان داشت، است؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;من در مورد آنها نمي‌توانم اظهار نظر كنم. اطلاعات من درباره اين فرهنگ‌ها وسيع نيست. اما از سويي هيچ اعتقاد ندارم مثلا بخشي از مردم هند قورباغه مي‌پرستند.&lt;br /&gt;ببينيد در فرهنگ مردم ايران هرگز خدايان آنگونه كه در فرهنگ هند و يونان بود، مطرح نشد. آنها هنوز صدها تنديس دارند كه بر هركدام نام خدايي را گذاشته‌اند.&lt;br /&gt;در تاريخ ايران هم همه پادشاهان عنوان «خدايگان» داشتند. شما در بيستون ببينيد چه نوشته است. در كتيبه شاهپور ببينيد چه نوشته است. همه حرف از خدايگان است. آن وقت يك خارجي كه به فرهنگ و تاريخ ما آشنايي ندارد وقتي با جامعه ما روبه‌رو مي‌شود گمان مي‌كند خداي ما همين‌ها هستند. ديد ما نسبت به فرهنگ يونان و هند هم همچون نگاه همان خارجي است. اگر آنگونه به تاريخ نگاه كنيم همه ملت‌ها ازجمله خومان بت‌پرست خواهيم شد، در حالي كه هزاران سال است ما خداي ناديدني را مي‌پرستيم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به نظر شما خدا در فرهنگ ايراني به چنان موجود شي‌گونه‌اي كه در فرهنگ يونان و هند وجود دارد درآمده بود؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;بله. شما به همين مجسمه‌هاي مارليك نگاه كنيد. به‌عنوان مثال همين كتاب حمزه آذرك نيز درباره نامه مردم سيستان به معاويه جالب توجه است. معاويه از مردم سيستان مي‌خواهد كه شاپور موبدان را بكشند و آتشكده آنها را خراب كنند. مردم سيستان هم پاسخ مي‌دهند كه شما براي سنگ سياه احترام قائل هستيد آن وقت چرا از ما انتظار داريد كه يك آتشكده را خراب كنيم. ببينيد اينجا بحث سنگ يا آتش نيست. توجه كنيم كه اينها سمبل و نماد هستند. قضاوت مردم عادي و عده‌اي نادان كه خود را دانشمند جا زده‌اند ارزشي ندارد، هر چند تا زماني كه قضاوت آنها تغيير كند زمان زيادي از دست خواهد رفت. از اين رو اعتقاد دارم همه بايد بتوانند عقيده خود را بيان كنند. از اين‌رو به اعتقاد من بيان اين حقايق هيچ خطري ندارد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شما فقط اين پنج كتاب را منتشر كرده‌ايد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;فعلا بله. اما كتابي هم حاوي حدود 38 مقاله در مسير چاپ و نشر قرار دارد. اما مقاله‌ها و مطالب ديگري هم آماده دارم كه هنوز چاپ نكرده‌ام.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بيشتر راجع به چه مسائلي است؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;تحقيقاتي در همين زمينه‌ها است. مواردي مشابه همين پنج كتابي كه منتشر شد. همچنين مقدار زيادي شعر هم دارم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شما موضوع تحقيقات خود را چگونه انتخاب مي‌كنيد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ببينيد مثلا من براي اولين بار تحقيقي را درباره دماوند آغاز كردم و براي آن حدود 40 اسم پيدا كرده‌ام.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چرا دماوند؟ چرا آسمانكت و...؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;دليل دارد. بعدها خود مردم هم متوجه خواهند شد كه اين مساله يعني رعد و برق معناي بسيار مهمي در همه فرهنگ‌ها و تمدن‌ها به ويژه در ميان مردم ايران دارد. دماوند هم با فرهنگ عميق اين مردمان با فرهنگ ارتباط دارد. مرحوم بهار هم در رابطه با آن شعري گفته است؛ «اي ديو سفيد پاي دربند/ اي قله گيتي ‌اي دماوند.» اما به نظر من دماوند تنها اين نيست. به نظر من دماوند از نظر فرهنگ ايراني همان آدمي است كه در اولين روز در كالبد او دم دميده شد. اين نفسي كه در قالب او حبس است و از هزاره هفتم قبل از ميلاد آغاز شد؛ يعني همان چيزي كه ماني مي‌گفت ما بايد تلاش كنيم تا اين نور كه در ظلمت حبس است آزاد شود همان دم دماوند است. اين نشانه فرهنگ مردم ايران است كه به صورت تمثيلي درآورده‌اند. فرهنگ ايراني مملو است از نمادهايي كه فرهنگ ما را نشان مي‌دهد، مثل تابلوهاي راهنمايي رانندگي كه با اشكال مختلف مفاهيم مختلفي را بيان مي‌كنند. در زبان ايراني هم همين گونه است. در اسامي ايراني هم فرهنگ، هم سياست، هم اقتصاد و هم جهان‌بيني ديده مي‌شود. گاهي در يك لغت ده‌ها معنا نهفته است. اين معاني سرگذشت آن مردمي است كه اين لغت‌ها را ساخته‌اند. دماوند يك سمبل بي‌نظير است. در كنار هم آمدن باد، سنگ، يخ، گوگرد، آب و نيز نفسي كه مي‌كشد دماوند را براي فرهنگ و تاريخ ما بي‌نظير و يكه ساخته است. در تاريخ هم آمده كه در هزاره هفتم هرمزد و اهريمن مجبور به سازش با هم شدند و بدين‌ترتيب نفس كه جنبه هرمزدي بود در قالب دماوند حبس شد. فرهنگ ملت‌هاي جهان راه‌هاي نفوذ خود را به نقاط ديگر باز كرده است. اكنون در اروپا و آمريكا واژه‌هايي پيدا مي‌كنيم كه فارسي يا حتي گيلكي هستند. به‌عنوان مثال از نظر من «رام» و «لام» يكي هستند و با هم فرقي نمي‌كنند. سلام هم تركيب «س+ه+لام» است به معناي درود بر خداوند است. «سَه» در اوستا و فارسي باستان به معناي درود فرستادن هم به كار رفته است. اما اكنون همه فكر مي‌كنند اين كلمه عربي است. در حالي كه اينطور نيست. حتي در زبان آشوري و عبري هم اين كلمه به كار مي‌رود. اين كلمه بسيار قديمي است و منحصر به عرب نيست. «لام» از قديمي‌ترين اسامي‌اي است كه نشانه‌هاي آن را در اسم‌هايي همچون «لاما»، «ديلمان»، «ايلام»، «عيلام»، «اسلام» و... مي‌بينيم. حتي در كتيبه سرپل‌ذهاب هم «رام و رامن» ذكر شده است. حرف لام هم در اوستايي، پهلوي، فارسي و حتي انگليسي به لحاظ ظاهري شبيه هم است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتشر شده در روزنامه &lt;a href="http://www.farheekhtegan.ir/content/view/10062/44/"&gt;فرهیختگان&lt;/a&gt; ، سه شنبه 25 خرداد 1389 &lt;a href="http://www.farheekhtegan.ir/userfiles/file/1389-03/pdf03-25/page07.pdf"&gt;صفحه 7&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-979131895106410193?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/979131895106410193'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/979131895106410193'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/06/emadi-farheekhtegan.html' title='گفتگوی فرهیختگان با عبدالرحمان عمادی'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-3318559336343648060</id><published>2010-06-14T21:57:00.007+04:30</published><updated>2010-06-15T20:59:46.590+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='mohammad-sharifi'/><title type='text'>فراموش‌خانه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.morur.ir/article.aspx?id=1071"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5469330748428345442" style="FLOAT: left; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 100px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 151px" alt="" src="http://www.ghabil.com/files/bagh-e-anar--mohammad-sharifi-s.jpg" border="0" /&gt;سید مصطفی&lt;/a&gt; &lt;a href="http://soodaroo.blogfa.com/post-242.aspx"&gt;رضیئی&lt;/a&gt;: ناگهان، وقتی حیاط کاروانسرای سنگی را نگاه کردم دو اسکلت کنار هم افتاده بود. دست اسکلت زن سورچی روی گردن اسکلت سورچی بود. وقتی تو اصطبل را نگاه کردم دو اسکلت اسب کنار سطل آب افتاده بود. وقتی قناری مرده را از تو سطل آب برداشتم، تو حیاط کاروانسرای سنگی چه جیغی کشیدم! باران هنوز می‌بارید. یک سطل آب تو اصطبل بود یک سطل آب هم تو حیاط کاروانسرای سنگی. (داستان ِ «زن سورچی»، ص 55 کتاب )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگاه ِ ادبیات ما بیشتر مصرف‌گراست: صرفا جدیدترین نوشته‌های هر نویسنده‌یی را می‌خوانیم. به این شکل بیشتر کتاب‌هایی که در زمانه‌ی خود مشهور بوده‌اند، به باد فراموشی سپرده می‌شوند. حتا کار به آن‌جا رسیده که بعضی از مشهورترین نویسنده‌های روز تهران، نسخه‌های کتاب‌های قدیم خود را نگه هم نمی‌دارند.&lt;br /&gt;دنیای داستانی ما، از کمبود بازچاپ داستان‌های قدیمی‌تر نویسنده‌ها رنج می‌برد، و درست که مجموعه‌هایی در انتخاب داستان‌های نمونه کار شده‌اند، اما ما مجوعه‌هایی نداریم که داستان‌های برتر هر سال را انتخاب و به صورت یک کتاب منتشر بکنند.&lt;br /&gt;در این میان، نشر آموت، در ابتدای انتشار کتاب‌های جدیدتر محمد شریفی، «باغ ِ اناری» را در بهار امسال به بازار کتاب تزریق کرد: مجموعه‌یی کوچک از داستان‌های دهه‌ی 1360 و 1370 شمسی او، که بعضی‌های‌شان، همانند داستان «وضعیت»، در زمان خود بسیار شناخته شده بودند. پشت ِ جلد کتاب برای همین داستان کوتاه، جملاتی تحسین‌بار از محمود دولت‌آبادی، حسن میرعابدینی، علی‌اشرف درویشیان و علی‌اصغر شیرزادی نگاشته است. البته انتظار بیشتری از نحوه‌ی چاپ کتاب می‌رفت، ورای طرح جلد آرامی که بر اثر نهاده‌اند، نوع کاغذ، فونت و چاپ کتاب در خور اثر نیست، که در کنار کتاب‌های دیگر نشر آموت، سوال چرا را در ذهن پدیدار می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نقش ِ سکون&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;خسرو به دنبال او گریه‌کنان رفت. دوباره سکوت در باغ اناری جاری شد. بعد، صدای تیشه‌ای شنیدم که اندک‌اندک به قهقرای سکوت می‌رفت. بعد صدای گریه‌ی مردی در باغ اناری پیچید. نگاه کردم، گروهبان پشت درخت انار، آن سوی من، های های می‌گریید. رنگ پیراهنش کاهی بود. ترسیدم. لرزان از پشت درخت انار بیرون آمدم، گفتم: «من فقط آمده‌ام به انارها نگاه کنم.»&lt;br /&gt;دستمال چروکیده‌ی قمیسی از جیب پیراهن کاهیش درآورد، اشک‌هایش را پاک کرد، به من نگاه کرد، گفت: «شیرین من! شیرین من!»&lt;br /&gt;گفتم: «شیرین را من دیدم از باغ اناری در رفت.»&lt;br /&gt;گفت: «کاش من هم رفته بودم.»&lt;br /&gt;گفتم: «فرهاد را من دیدم، جوب آب آهسته او را برد.»&lt;br /&gt;گفت: «کاش من را هم برده بود.» (داستان ِ «باغ ِ اناری»، ص 14 کتاب )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روی کلمات کتاب لاغر اندام محمد شریفی خاکستر پاشیده‌اند: سرما، گیجی، منگی و ناآرامی را می‌توان از همان اولین خط کتاب دید. کتاب همانند سردخانه‌یی روی ذهنیت خواننده قدم می‌زند. آرام آرام او را سرد می‌کند تا با مضمون‌های اصلی داستان‌ها روبه‌رو شود: مرگ، تکرار تاریخی، نقش‌های بومی‌ و زندگی گذشتگان.&lt;br /&gt;کتاب تاکید اصلی خودش را بر دیالوگ می‌گذارد. بعد از دیالوگ‌ها – که کوتاه هستند، اما بخش قابل‌توجه‌یی از اثر را پوشش می‌دهند – کتاب نقاشی می‌کند: اکسپرسیونیستی که آرام تصویرهای گوناگونی را در ابزورد ِ روایت‌هایش قرار می‌دهد، و طوری می‌نویسد که حتا خورشید هم یخ‌بندان می‌شود.&lt;br /&gt;غم شخصیت‌های داستان را خشکانده: نیاز چندانی به حرکت احساس نمی‌کنند. راوی‌ها اغلب گیج می‌ایستند و منگ حرف می‌زنند و خیال‌پردازی‌های ذهنی‌شان در واقعیت روزمره‌ی اثر نشت می‌کند. داستان‌ها رابطه‌یی جدی با تئاتر تجربه‌گرا دارند. ترجیح می‌دهند تصویری نمایشی عرضه کنند، تا به رئالیسم لحظه‌گرا وابسته باشند.&lt;br /&gt;یک سوم اول کتاب داستان‌هایی درباره‌ی مرگ عرضه می‌کند. بتدریج در کنار مرگ، زندگی بومی مردمان روستا و شهرهای کوچک – احتمالا استان کرمان، نویسنده‌ی اثر اهل رفسنجان است – وارد اثر می‌شوند. موتیف درخت انار جابه‌جا در داستان‌ها تکرار می‌شود تا به سمبل زندگی، امید و عشق‌های گذشته تبدیل شود.&lt;br /&gt;کتاب ستایشی بر عشق گذشتگان، لبخندهای خاطره‌ها و مرگ امیدها باقی می‌ماند. یک سوم نهایی اثر داستان‌هایی صرفا توصیفی از آرزوهای از دست رفته‌ی زندگی روستاها هستند. آخرین داستان کتاب، صرف توصیفی شاعرانه باقی می‌ماند.&lt;br /&gt;نویسنده‌ی حرفه‌یی، ولی غایب ادبیات ایران، سال‌ها قبل با انتشار تک و توک داستان‌های کوتاه، و مجموعه شعر «سقوط پر در باران» (سال 1363) و «مگر سکوت خداوند» ادبیات را به خانه‌اش برده بود و حالا با سماجت نشر آموت برگشته، «باغ ِ اناری» را منتشر کرده و دو رمان «سرجوخه آمین» و «باغ خرفه» را هم توسط همین نشر به بازار می‌فرستد.&lt;br /&gt;منتخب داستان‌های گذشته‌ی محمد شریفی نشان از ذکاوت او در صحنه‌پردازی، دیالوگ‌نویسی و ابزورد-نویسی می‌دهد. باید منتظر رمان‌هایش ماند، و دید این چهره می‌تواند جانشین مناسبی برای محمود دولت‌آبادی ادبیات ما باشد، یا راهی دیگر را جست‌وجو می‌کند. &lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-3318559336343648060?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/3318559336343648060'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/3318559336343648060'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/06/soodaroo.html' title='فراموش‌خانه'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-5921410789507340231</id><published>2010-06-14T21:57:00.006+04:30</published><updated>2010-06-14T22:03:28.684+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='mohammad-sharifi'/><title type='text'>داستان شک آدم ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.aamout.com/search/label/mohammad-sharifi"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5469330748428345442" style="FLOAT: left; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 100px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 151px" alt="" src="http://www.ghabil.com/files/bagh-e-anar--mohammad-sharifi-s.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://rashvand52.blogfa.com/post-603.aspx"&gt;علی رشوند&lt;/a&gt;: مجموعه داستان باغ اناری دارای 11داستان به نام های "وضعیت ،باغ اناری ، پاسگاه ، شور زندگی ، کودکان ابری ، زن سورچی ، عاشقانه ، حیوونکی بارون ، کوکبه ، حیاط خلوت و آخرین شعر "می باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دراینجا به بررسی سه داستان " وضعیت ، از این مجموعه می پردازم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شرح حال دانش آموزی است بنام علی براتیانی، که تنها ،درکلاس خوابیده است ، معلم وارد کلاس می شود به حضور و غیاب شاگردان می پردازد ، او هم به نمایندگی از سایر دانش آموزان غایب بودن آنها را اعلام می کند در فضای پیرامونی کلاس، میله پرچمی است از درخت گزتراشیده که در باد تکان می خورد ، به فاصله کمی ،پسرکی دست در جیب قبای بلندش کرده ، یک سوت پاسبانی بردهان دارد ، مدام آن را به صدا در می آورد و کنار پسرک سبدی از کاغذ پاره های مشق شاگردان و جایی نزدیک دیوار مدرسه بادبادکی در آسمان دودی رنگ چرخ می خورد و صدای گریه کودکی از کوچه های دور شنیده می شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان" وضعیت " داستان جذاب و هیجان انگیزی است داستان یک وضعیت غیرعادی را روایت می کند وضعیتی که باور پذیری اش مشکل به نظر می رسد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان " وضعیت " داستان الینه شدن معلمی است در حرفه اش که روزهای هفته را به فراموشی سپرده و جمعه پابه کلاس گذاشته است حتی در این مسخ شدگی چنان غرق است که حضور یک دانش آموز در کلاس برایش سوال برانگیز نیست ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان " وضعیت" داستان نشان می دهد چگونه بعضی از فعالیت ها تبدیل به عادت می شوند در این داستان حضور و غیاب دانش آموزان یک کار تکراری است ،نه یک کار مبتنی بر واقعیت ، در این داستان نه تنها معلم گرفتار درد" تکرار و تقلید "است حتی دانش آموز علی براتیانی هم هرچه بر زبان معلم آورده می شود فی الفور بر دفتر مشقش می نویسد به عبارتی هویت دانش آموز در مشق نوشتن و هویت معلم در تکرار حضور غیاب نمود می یابد به عنوان مثال :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(آموزگار پیر پس از اندکی تامل سرانجام روبه علی براتیانی ، شاگرد تنهای کلاس کرد و پرسید :"کلاس چندمی " علی براتیانی در دفتر مشقش نوشت : "کلاس چندمی " صفحه 8)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(آموزگار پیر به طرف تخته سیاه برگشت و باگچ سفید نوشت : " حرفی برای گفتن پیدا نمی شه "علی براتیانی شاگرد تنهای کلاس در دفتر مشقش نوشت : " حرفی برای گفتن پیدا نمی شه ص9" )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان "وضعیت" داستان شک است ، شک آدمها مراتب دارد، معلم شک می کند اما شواهدی که می آورد شک ضعیف اورا برطرف نمی کند این شک برای تغییر جهت کافی نیست نویسنده به خوبی نشان داده گاهی انسان شک می کند اما شرایط برای قوی ترعمل کردن یا کارآمدی شک "تلنگر " مهیا نیست در این داستان می خوانیم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(آموزگار پیر اندیشید صبح مثل همیشه با صدای زنگ ساعت شماطه دار خودش بلند شده است ....بعداز نرمش صبحگاهی و صرف صبحانه مثل هر روز از مسیر همیشگی آمده است چشم های او هم اشتباه نمی کند اگر او اشتباه کند علی براتیانی اشتباه نمی کند گذشته از آن اگر اینجا مدرسه نیس پس آن میله پرچم چیست ؟ ناگهان فریاد کشید : "اینجا مدرسه اس " )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در داستان " وضعیت " خوابیدن دانش آموز "علی براتیانی " به هنگام ورود معلم به کلاس و در مواقع حضور او حتی هنگام خروج معلم ، وضعیت غیر عادی را نشان می دهد که معلم دربرابرش بی تفاوت است و آن را حمل بر بی ادبی نمی داند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در داستان" وضعیت ( خوابیدن دانش آموز تنهای کلاس -علی براتیانی – و زمزمه آهنگ " لالا لالاگل پونه ..." درخت تاغ خشکیده ، صدای گریه بچه ای از کوچه های دور )کلید واژه داستان هستند ، داستان که خوانده می شود، در می یابیم معلم کلاس روز جمعه وارد کلاس شده و با روح دانش آموز علی براتیانی -دانش آموز فوت شده کلاس- برخورد داشته است بقول معروف داستان تائید کننده باور ( روز جمعه مال مرده هاست ) است از طرفی خوابیدن دانش آموز براتیانی در کلاس نشانه هایی است که نویسنده به مخاطبش در لابه لای داستان تاکید می کند وضعیت غیرعادی است و دانش آموز علی براتیانی مرده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در داستان وضعیت، انگشت تاکید براین نکته دارد معلم و دانش آموز گرچه داخل یک کلاس هستند اما این دو ازهم فاصله دارند ازهم شناختی ندارند . دو موجود بیگاه در کنار هم اند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان وضعیت نشان می دهد همواره مستخدمه نگهبان هوشیاری در مدرسه وجود دارد که به معلم گوشزد کند چرا روز جمعه سرکلاس آمده است واگر آموزگار پیر گفت : " پس چرا براتیانی آمده بود " مستخدمه جواب بدهد : " علی براتیانی دو هفته پیش عمرش را داد به شما " &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-5921410789507340231?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/5921410789507340231'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/5921410789507340231'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/06/ali-rashvand.html' title='داستان شک آدم ها'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-5256595618531972470</id><published>2010-06-12T21:20:00.004+04:30</published><updated>2010-06-12T21:32:55.130+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='majoon-e-eshgh'/><title type='text'>نگاهی به «معجون عشق»</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://radiozamane.net/literature/2010/06/post_610.html"&gt;&lt;img src="http://tadaneh.persiangig.com/image/radiozamaneh.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نویسندگان عامه‌پسند، دیگران ادبیات&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;سید مصطفی رضیئی&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;Soodaroo@gmail.com&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://radiozamane.net/literature/2010/06/post_610.html"&gt;رادیو زمانه &lt;/a&gt;- &lt;span style="font-size:85%;"&gt;۲۲ خرداد ۱۳۸۹&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بیرق‌دار ِ صلح&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در بازارِ کتاب ما جای خالی مجموعه‌ای از گفت‌وگو با نویسندگان عامه‌پسند ایرانی همان‌قدر خالی مانده بود،‌ که نبود نقدها و مرورهایی بر این کتاب‌ها هنوز هم احساس می‌شود. یوسف علیخانی کمر به همت این کار بسته و با چهارده نویسنده مشهور و – بعضی جدیدتر – این ژانر محبوب مصاحبه انجام داده،‌ در ابتدای هر گفت‌وگو یادداشتی کوتاه به همراه یک عکس از نویسنده‌ی موردنظر قرار داده و کل مجموعه را در کتابی با جلد قرمز به بازار فرستاده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته علیخانی مدیریت نشر آموت را در دست دارد، و با آرامش و آزادی عمل مسیر دل خودش را دنبال کرده و ما را به این اثر خوش‌خوان رسانیده است، اما این سؤال هنوز باقی می‌ماند،‌ که چرا ادبیات ایران به دو شاخه‌ی عمده تقسیم می‌شود که با هم دشمن خونی هستند: یکی ادبیات عامه‌پسند با تیراژهای بالا که محبوب زنان خانه‌دار و جوانان مجرد است، و دیگری ادبیات روشنفکری که دل‌مشغولی روزنامه‌ها و مجله‌ها و وب‌سایت‌های ادبی و نویسندگان و خوانندگان فرهیخته‌ی آن – البته با تیراژی اغلب خیلی پایین‌تر از عام‌خوان‌ها – باقی می‌ماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://64.130.220.65/Multimedia/pics/1389/2/Art/137.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5459869773846551298" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 132px; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://aamout.persiangig.com/image/book/majoon-e-eshgh-youssefalikhani-s.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;سؤال این است که کی می‌خواهیم به درکی متناسب از ادبیات برسیم که به خاطر کلمات و عشق به داستان نمایانگر هویت و سلیقه‌ی ما باشد. علیخانی پرچم صلح به دست گرفته و با کتاب خودش، خواننده‌ي فرهیخته را در غالب گفت‌وگو – که روشنفکرها آن را می‌پسندند – به جهانی دیگر نزدیک می‌کند؛ جهانی که تا پیش از این شاید در «زویا پیرزاد» یا حداکثر «دانیل استیل» تجربه کرده بود، که آن‌هم به سال‌های گذشته‌اش مربوط می‌شد. ولی حالا اسم‌های تازه‌ای می‌بیند: ر. اعتمادی، فهیمه رحیمی، امیر عشیری، پری‌نوش صنیعی، نازی صفوی، مریم ریاحی، حسن کریم‌پور، تکین حمزه‌لو، مریم جعفری، فریده شجاعی، سیمین شیردل، مژگان مظفری، مهرنوش صفایی و نرگس جورابچیان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و هم‌زمان خواننده‌ي دل‌آشنا با این جهان کلمات را به زندگی خصوصی نویسنده‌ها، گذشته و کودکی‌شان‌، نویسندگی و مشکلات نوشتن، نشر و ممیزی، زندگی و معضلاتش، عشق و خانواده، امیدواری و عرفان و... می‌کشاند. جایی که ورای جهان داستانی آن‌ها، می‌توانند با چهره‌ای دوستانه از نویسنده‌های محبوب خود آشنا بشوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;از عشق تا امروز&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;از مجوعه‌ي «تاریخ شفاهی ادبیات ایران»، تا گفت‌وگوهای مفصل و مجزای دیگری که تاکنون به بازار کتاب ما آمده و چشم‌ها را مجذوب خود ساخته بود، همه و همه دو چیز را هدف خود قرار می‌دادند، چهره‌ي مقابل گزارش‌گر آشنا و روشنفکر باشد [احمد محمود، احمد شاملو، نجف دنیابندری و...] و گفت‌وگو حول موضوع‌های جامعه‌ی روشنفکری ما پیش برود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا با «معجون عشق»، راه دیگری باز شده تا در مسیر حرفه‌ای، نگاهی به آن سوی دیوار ادبیات خودمان داشته باشیم و دیگران ِ این جهان را بشناسیم، کسانی که در کتاب‌فروشی‌ها بي‌خیال از روبه‌روی تصویرشان گذشته بودیم و حالا با آن‌ها رودررو می‌شویم. یا شاید دیگرانی که محبوب قلب‌مان بوده‌اند و کتاب‌های‌شان به زندگی‌مان روح و هویت بخشیده بود و هفته‌ای نمی‌گذرد، مگر آن‌که منتظر دیدن نام و کتاب‌های جدیدشان سری به کتاب‌فروشی‌ها نزنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جذابیت گفت‌وگوها به دلیل مسیری نیست که علیخانی انتخاب کرده است، بل‌که تصویری که از طریق این گفت و گوها از نویسندگان به دست می‌دهد جذاب است. جذابیت این کتاب در این نکته نهفته است که علیخانی با حداقل‌ها سؤال‌ها، بیشترین ِ ممکن از زندگی و گذشته‌ی چهره‌ها را آشکار می‌کند. این امر هدفی‌ست که علیخانی برای دست یافتن به آن تلاش می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم‌ها می‌نشینند و برعکس چهره‌های روشنفکر، که نگران تصویر خود در ذهن خواننده هستند، بی‌خیال و فارغ از دغدغه‌های ژورنالیستی، حرف دل‌شان را می‌زنند. و در اولین قدم، این همان چیزی‌ست که کتاب‌های آن‌ها را به دل خواننده‌های‌شان نشانده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نویسنده‌هایی که تیراژ کتاب‌های‌شان حداقل ده هزار نسخه است و بعضی تیراژهای بالای یک‌صد هزار نسخه را هم تجربه کرده‌اند، بیشتر عادت به نامه و اس‌ام‌اس و تلفن و ایمیل‌های خوانندگان خود دارند، تا از ورای عینک‌های مرورگرهای کتاب و هیئت‌داوران جایزه‌های ادبی تماشا شوند. برای همین ساده مانده‌اند و به همیت سادگی هم تصویری از خودشان ارائه می‌دهند، که چون آینه‌یی آن‌ها را نمایان کند. چیزی هستند که بوده‌اند، نه چیزی که بخواهند باشند یا بشوند. راست‌گویی بیشتر حجم کتاب را پر کرده است، هرچند در بعضی موارد این راستگویی به این ختم می‌شود که با چهره‌ای عیان و بی‌پروا از نویسنده‌ای روبه‌رو شویم که انتظارش را نداشته‌ایم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بحث اصلی گفت‌وگوها عشق است: در وهله‌ی نخست عشق به زندگی، خانواده و جامعه، و در وهله‌ی دوم عشق به نوشتن. نویسنده‌های کتاب، آدم‌هایی هستند که میانگین تعداد صفحات کتاب‌های‌شان ۳۵۰ برگ می‌شود، و این کار سختی است که بتوانی بیش از یک‌صد هزار کلمه بر روی صفحات کاغذ بیاوری و کار خودت را آن‌قدر خوب انجام بدهی که خواننده نه فقط اولین کتاب‌هایت را بخرد و – تا آخر – بخواند، بل‌که به آن‌جا برسی که کتاب پشت کتاب منتشر بکنی و هنوز آشنای قلب‌ها باشی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این کاری‌ست فقط در توان عشق، و این عشق – در چهره‌ي ساده و انسانی و معمولی خود، نه چیزی ورای تصوری ذهنیت‌گرا – آن‌قدر جذاب هست که هر خواننده‌ای – حتی من که کتاب‌های این نویسندگان را هنوز نخوانده‌ام – در کتاب پیش ببرد و حریصانه صفحات را بگذرانم تا تصویری تازه از دل این گفتمان بیرون بکشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفتمان ِ‌ پنهان&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;«معجون عشق» را می‌توان به عنوان قدمی مهم در برداشتن لایه‌های پنهان ادبی دانست که مرزبندی‌ها را کنار می‌زند به این امید که بیشتر دوستار ادبیات باشیم، و به صرف این‌که اثری «عامه‌پسند» و با تیراژی بالاست، و به این دلیل که با هویت روشنفکری‌مان جور درنمی‌آید از کنار آن رد نشویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتاب در کلیت خود، مصاحبه‌ای معقول – میانگین هر کدام حدود بیست صفحه – عرضه می‌کند، در آن‌ها یوسف علیخانی دست به بحث و جدل نمی‌زند، بل‌که سؤال‌هایی کوتاه طرح می‌کند تا به اندیشه‌های نویسنده‌‌ای که آن طرف میز مقابل او نشسته جهت بدهد و آمیزه‌ای از زندگی و فعالیت‌های ادبی و گذشته‌‌ی این نویسندگان را پیش روی خوانندگان کتابش بگذارد.&lt;br /&gt;نویسنده ها با علیخانی همکاری می‌کنند و به همین دلیل کتاب هم در نهایت جالب و خواندنی است. مصاحبه کار راحتی نیست، و گفت‌وگو بیرون کشیدن از دل ِ یک نویسنده کاری واقعاً دشوار است. این‌که نویسنده‌های عامه‌پسند دوست دارند حرف بزنند، و – تقریباً بیشترشان – دوست دارند نقد بشوند، و این‌که چقدر نسبت به‌ آن‌ها اِهمال شده، همه و همه نشان می‌دهند که چقدر نیازمند چنین کتابی بوده‌ایم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ترکیب کتاب، هماهنگی پیش آمده بین نویسنده‌های با تجربه و نویسنده‌های تازه‌کارتر، می‌تواند نگرشی کلی بر این ژانر مهیا کند، ولی متأسفانه معرفی جامعی از نویسنده‌ها عرضه نمی‌شود، کما این‌که یوسف علیخانی ترجیح داده مقدمه‌ی مفصل سی و پنج صفحه‌ایش درباره‌ی ادبیات عامه‌پسند را حذف کند و بگذارد خواننده بدون مانع با چهره‌ی نویسندگان عامه‌پسند آشنا بشود. ولی هنوز این مسأله باقی می‌ماند که در بدنه‌ی نقد ادبی ادبیات ایران نویسندگان عامه‌پسند چه جایگاهی می‌توانند – یا توانسته‌اند – برای خود پیدا کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در نهایت، می‌شود عاشق ادبیات بود و می‌شود از خوانش «معجون عشق» لذت برد، فارغ از این مسأله که چقدر به نوع نوشتاری این نویسندگان اهمیت می‌دهی یا چقدر آن‌ها را خوانده‌ای. ولی باید درنظر داشت که این کتاب این وسوسه را در وجود تو برمی‌انگیزد که اگر با آثار نویسندگان عامه‌پسند آشنا نیستی،‌ بروی و کتاب‌ها‌شان را بخری و بخوانی، و خودت ببینی که این مرزها ارزشی دارند یا نه؟ مرزهایی که بین دنیای معروف به روشنفکری و دنیای عامه‌پسند کشیده‌اند. مرزی که در کتاب نماینده‌اش از یک طرف هوشنگ گلشیری است – که نویسنده‌ها چه دل خونی از گزندهای او دارند – و نویسنده‌هایی که نوشته‌اند و خود را میان زنان و مردان جامعه‌ی فارسی‌زبان دیده‌اند. و از خودت در نهایت بپرسی آیا اصلاً مرزها اهمیتی هم دارند؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-5256595618531972470?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/5256595618531972470'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/5256595618531972470'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/06/radiozamaneh.html' title='نگاهی به «معجون عشق»'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-1998529811552858431</id><published>2010-06-09T19:36:00.005+04:30</published><updated>2010-06-12T09:33:45.096+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='aroos-e-beed'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='majoon-e-eshgh'/><title type='text'>گفتگو با «فهيمه رحيمي»</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.aamout.com/search/label/majoon-e-eshgh"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5474899000832572594" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 203px; CURSOR: hand; HEIGHT: 230px" alt="" src="http://www.shabestan.ir/newsfiles/pic/maintitr/89031815001468-1-I.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;مذهب چیزی نیست که کسی بتواند آنها را از خودش دور کند، افرادی که عاشق‌اند اگر از حدود مذهب خود خارج نشوند هرگز دچار خطا نمی‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فهیمه رحیمی، نویسنده داستان‌های عامه‌پسند و عاشقانه با بیان این مطلب به خبرنگار &lt;a href="http://www.shabestan.ir/newsdetail.asp?newsid=89031815001468&amp;amp;code=4"&gt;شبستان&lt;/a&gt; گفت: عشق در کنار معنویت می‌تواند محتوا داشته باشد چون خداوند خودش عاشق است و بی‌شک عاشقان را دوست دارد، کسانی که از حدود مذهب خود دور نشوند هرگز دچار خطا نمی‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رحیمی افزود: داستان هایی عامه‌پسندی که با نگاهی مذهبی همراه هستند، می‌توانند داستان‌های خوبی باشند و آن تأثیر مثبت را روی روان جامعه بگذارند، چون مذهب چیزی نیست كه کسی بتواند آن را از خودش دور سازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وی درباره تأثیرگذاری داستان‌ها و افسانه‌های محلی در شکل‌گیری داستان‌های عامه‌پسند گفت: داستان‌ها و افسانه‌های محلی بن‌مایه بسار خوبی می‌تواند برای قصه‌نویسی ایرانی باشد، خصوصا تألیف داستان‌های عامه‌پسند اما متأسفانه این اتفاق نیفتاد و ما خودمان را به آن نزدیک نکردیم اما اخیرا با خواندن "عروس بید" یوسف علیخانی به این احساس رسیدم که چقدر از این‌گونه داستان‌ها و اینگونه نوشتن دور افتادیم حالا در شرایط و سنی هستیم که دیگر برای ما تکرار نمی‌شوند و اتفاق نمی‌افتد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رحیمی تصریح کرد: قصه‌ها و داستان‌های عامه‌پسند الفبای کتابخوانی است هیچ نوجوان و جوان تازه‌کاری نمی‌تواند با خواندن کتاب‌های وزین به عنوان یک کتابخوان حرفه‌ای باقی بماند که داستان‌های عامه‌پسند در این راستا نقش بسیار مؤثری دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وی در پایان گفت: برخلاف خیلی‌ها که معتقدند خانم‌ها بیشترین مخاطبان این‌گونه داستان‌ها هستند باید بگویم که اکثر خوانندگان کتاب‌هایم آقایان هستند اما زنان سهم بیشتری در تولید این‌گونه آثار دارند که می‌تواند ریشه در دقت و احساس بیشتر آنها داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;این گفتگو در&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.asriran.com/fa/news/120057"&gt;عصر ایران&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://www.google.com/url?sa=t&amp;amp;source=web&amp;amp;cd=1&amp;amp;ved=0CBQQFjAA&amp;amp;url=http%3A%2F%2Fwww.khabaronline.ir%2Fnews-67945.aspx&amp;amp;ei=zxATTIKfJpGgOJ-r3KsM&amp;amp;usg=AFQjCNHwffQEU066hiVFzne-COSJHgTUeQ"&gt;خبرآنلاین&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://www.google.com/url?sa=t&amp;amp;source=web&amp;amp;cd=3&amp;amp;ved=0CCIQFjAC&amp;amp;url=http%3A%2F%2Fshafaf.ir%2Ffa%2Fpages%2F%3Fcid%3D21988&amp;amp;ei=zxATTIKfJpGgOJ-r3KsM&amp;amp;usg=AFQjCNHbl8RMbyJ2oqSDo847jZWc-vB0Rw"&gt;شفاف&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://www.persiauk.com/article.php?id=50826"&gt;ایرانیان انگلستان&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.irantrack.com/View/mard-rahimi.html"&gt;ایرانیان تراک&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://tazeha.nosh.ir/?p=2904"&gt;تازه ها&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://www.farhangkhane.ir/2010-02-09-08-16-02/3489-1389-03-21-06-04-16.html"&gt;فرهنگخانه&lt;/a&gt; ، ت&lt;a href="http://www.tadaneh.com/2010/06/fahimeh-rahimi.html"&gt;ادانه&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-1998529811552858431?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/1998529811552858431'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/1998529811552858431'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/06/fahimeh-rahimi.html' title='گفتگو با «فهيمه رحيمي»'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-4984163416513136980</id><published>2010-06-08T01:50:00.004+04:30</published><updated>2010-06-08T23:01:31.006+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='majoon-e-eshgh'/><title type='text'>معجون عشق به وقت بهشت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.khabaronline.ir/news-65952.aspx"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5447038806333802946" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 150px; CURSOR: hand; HEIGHT: 63px" alt="" src="http://tadaneh.persiangig.com/image/khabaronline-logo.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;مدیر انتشارات آموت با اشاره به اینکه «به وقت بهشت»، «قدم بخیر مادربزرگ من بود»، «اژدها کشان » و «عروس بید» در کنار «معجون عشق» از پرفروش های این نشر در ماه‌های اخیر بوده، گفت: «معجون عشق» می توانست جزء اولین رتبه های پرفروش این انتشارات در نمایشگاه باشد اما چون با مکافات توانستم هزار نسخه از آن را از صحافی خارج کنم و به نمایشگاه برسانم، مناسب معرفی نشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://64.130.220.65/Multimedia/pics/1389/2/Art/137.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5459869773846551298" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 256px; HEIGHT: 180px" alt="" src="http://khabar.khabaronline.ir/images/position1/2010/6/10-6-1-1226314.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;به گزارش &lt;a href="http://www.khabaronline.ir/news-65952.aspx"&gt;خبرآنلاین&lt;/a&gt;، «به وقت بهشت» نرگس جورابچیان از پرفروش های نشر آموت در بیست و سومین نمایشگاه بین المللی کتاب بود که در سه روز اول چاپ اول آن تمام شد و در روزهای میانی نمایشگاه چاپ دوم آن به فروش می رفت. دومین سری کتاب های پرفروش نشر آموت در این دوره از نمایشگاه به دلیل حضور نویسنده آنها کتاب های یوسف علیخانی با عناوین «قدم بخیر مادربزرگ من بود»، «اژدها کشان » و «عروس بید» بود که بنا به گفته نویسنده این آثار با توضیحاتی که درباره این کتاب ها در نمایشگاه از طرف شخص نویسنده داده می شد که این کتاب ها یک مجموعه سه گانه هستند، به طور طبیعی فروش آنها از سایر کتاب های انتشارات بیشتر می شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رتبه سوم فروش نشر آموت در نمایشگاه «معجون عشق» یوسف علیخانی بود؛ این کتاب مجموعه گفتگوهای نویسنده با نویسنده های عامه پسند است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علیخانی درباره این کتاب به خبرنگار خبرآنلاین می گوید: این کتاب می توانست جزو اولین رتبه های پرفروش این انتشارات در نمایشگاه باشد اما اینکه در رتبه سوم قرار گرفت به این دلیل بود که چون قبل از نمایشگاه در صحافی و چاپخانه بود با مکافات توانستم هزار نسخه از آن را از صحافی خارج کنم و به نمایشگاه برسانم و کتاب خیلی دیر برای نمایشگاه آماده شد و اصلا معرفی نشد برای همین فروش خیلی بالایی نداشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«باغ اناری» و «دیدا» در رتبه های بعدی پرفروش ترین های نشر آموت در نمایشگاه بیست و سوم قرار داشتند و به اعتقاد علیخانی، مسئول این انتشارات، رمان «دیدا» می تواند یکی از کتاب های پرفروش باشد. وی می‌گوید: تاریخ ما تاریخ مردسالاری است و همیشه مردان در حال جنگیدن و فتوحات هستند و هیچ وقت به زن توجهی در تاریخ نمی کنند اما نویسنده این کتاب با استفاده از یک برگ از تاریخ که در آن درباره دیدا معشوقه سردار طاهر ذوالیمینین وجود داشته و منبع قرار دادن آن، این رمان را نوشته است. و اگر به خوبی این کتاب معرفی شود خانم‌ها برای خریدش صف می‌کشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتاب‌های استاد عبد الرحمان عمادی از کتب کم استقبال این انتشارات در نمایشگاه کتاب امسال بود که علیخانی درخصوص دلایل فروش کم این مجموعه به ما می گوید: این کتاب ها از کتاب های خاصی هستند که مخاطب خاص دانشگاهی و ایران پژوه دارد در حالیکه در نمایشگاه همه نوع مخاطب حاضر می شود و تنها به طیف خاصی اختصاص ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وی در خصوص این دوره از نمایشگاه کتاب می‌گوید: نمایشگاه کتاب به من نشان داد که کسانی که کتاب می خرند و می خوانند؛ مردم هستند نه نویسنده ها؛ روشنفکرها و شعرا. مردم عادی، پیرمرد، پیرزن، جوان دانشجو به نمایشگاه می آمدند و کتاب ها را به اسم می خواستند. باید قدر این را موضوع را دانست. امسال من به عنوان اولین بار و به عنوان یک ناشر کوچک همراه با ناشر دیگری در نمایشگاه کتاب غرفه داشتم اما این حضور به عنوان ناشر هم به من نشان داد که مخاطب ما چه کسانی هستند. این مخاطب، مخاطبی است که ارزش دارد و باید خاک قدم هایشان را بوسید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وی در خصوص کتاب های جدید این انتشارات می گوید: کار جدیدی از آقای عمادی در مسیر چاپ دارم که بهتر است نام آن را تا گرفتن مجوز نگویم اما این کتاب درباره نام واژه های یک بخش از ایران است. علاوه بر آن 4 رمان جدید و 2 کتاب فرهنگ عامه و 2 مجموعه شعر در مسیر چاپ داریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علیخانی درباره کار جدید خود به خبرنگار ما می‌گوید: یک رمان نیمه کاره دارم و امیدوارم امسال بتوانم دو ماهی از نشر فرار کنم و موبایلم را خاموش کنم تا بتوانم ان را بنویسم. این رمان در همان فضای میلک اتفاق می افتد و این تفاوت با سایر آثارم دارد که به جای مجموعه داستان به رمان تبدیل شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وی توضیح داد: این رمان، یک رمان خوش خوان است و به هیچ وجه در گیر و دار تکنیک نیست. به اعتقاد من بهترین رمان های معروف جهان در فضای روستا اتفاق افتاده است اما خیلی ها خبر ندارند و ما هم اطلاع رسانی مان ضعیف است و چون فکر می کنیم داستان در فضای روستاست و دو یا چند روشنفکر که به فضای آپارتمانی عادت کردند و فضای روستا را دوست ندارند به طبع آن مردم هم از چنین داستان هایی خوششان نمی آید درحالیکه این طور نیست. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-4984163416513136980?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/4984163416513136980'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/4984163416513136980'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/06/khabaronline-youssefalikhani.html' title='معجون عشق به وقت بهشت'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-3361068320490496525</id><published>2010-06-07T00:53:00.005+04:30</published><updated>2010-06-07T01:11:57.164+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='majoon-e-eshgh'/><title type='text'>دشواری های نوشتن برای مخاطب عام</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;img src="http://tadaneh.persiangig.com/image/youssef-alikhani/890317-tehranemroz.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tehrooz.com/1389/3/17/TehranEmrooz/351/Page/11/TehranEmrooz_351_11.pdf"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;روزنامه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; «&lt;/span&gt;&lt;a href="http://tehrooz.com/1389/3/17/TehranEmrooz/351/Page/11/"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;تهران امروز&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;» دوشنبه 17 خرداد 1389 صفحه &lt;/span&gt;&lt;a href="http://tehrooz.com/WebTools/PrintVersion/?NewsID=newsContent_41999"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;11&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://tehrooz.com/1389/3/17/TehranEmrooz/351/Page/11/TehranEmrooz_351_11.pdf"&gt;رسول آباديان&lt;/a&gt;: گفتن اين حرف زياد جرات نمي‌خواهد كه بگوييم در هيچ جاي جهان آن قدر كه در ايران مرسوم است نسبت به كتاب‌هاي پرفروش يا عامه پسند يا همان (بسلر) گارد منفي گرفته نشده است، كتاب‌هاي پرفروش در سراسر جهان به هر حال گوشه‌اي ازبازار كتاب را به خود ‌اختصاص داده‌اند بدون آن كه منتقدان حرفه‌اي اين گونه كتاب‌ها را خطري براي ادبيات يا به عنوان مثال عاملي براي پايين آمدن سطح سليقه مخاطب بدانند.&lt;br /&gt;همه ما بدون تعارف براي آشنا شدن با دنياي كتاب قطعا چند كتاب عامه پسند خوانده ايم زيرا كششي كه در اين‌گونه كارها موجود است باعث مي‌شود كه ذهن و چشم ما به اندازه كافي با عنصر كلمه آشنايي برقرار كند و اشتياق ما را براي شناخت راه و رسم مطالعه حرفه‌اي تر فراهم آورد.بر همين اساس نمي‌توان كتاب‌هايي كه در اين راستا قرار مي‌گيرند را كاملا مردود اعلام كنيم و بر زحمات نويسندگان آثاري از اين دست خط بطلان بكشيم.&lt;br /&gt;لازم به ذكر است كه بازار كتاب جوامع اروپايي آكنده از نويسندگان عامه پسندي است كه كارهايشان به هيچ عنوان با سطح انتظار ما همخواني ندارد اما به هيچ عنوان شاهد صف‌آرايي از سوي منتقدان و نويسندگان خاص در برابر آنها نيستيم، به زبان ساده تر مي‌توان گفت كه ادبيات عامه پسند يك نياز براي جامعه‌اي است كه تيراژ كتاب هايش هنوز از هزار جلد بالاتر نرفته است.&lt;br /&gt;چه بپذيريم و چه نپذيريم كتاب‌هايي كه موفق به رسيدن به چاپ‌هاي متعدد شده‌اند به گونه‌اي ريشه در ادبيات عامه پسند دارند، يعني اين كه هيچ كتابي با در نظر گرفتن مخاطب زبده هرگز نمي‌تواند در جامعه كنوني ما حتي شاهد چاپ دوم باشد پس نامحرم خواندن نويسندگان عامه پسند و قرار دادن آنها در رديف‌هاي دوم يا سوم نمي‌تواند حركتي حرفه‌اي به حساب آيد.&lt;br /&gt;اگر فرصتي مناسب به دست آيد و هركدام از ما بتواند فارغ از دغدغه‌هاي روزمره مختصر پرس و جويي از مردم در باره موفق ترين نويسندگان ايراني بكند قطعا نام نويسندگان عامه پسند در درجه اول قرار خواهند گرفت زيرا ساز و كار اين گونه كارها به گونه‌اي است كه هر مخاطبي را تحت تاثير قرار مي‌دهند.&lt;br /&gt;يكي از وام‌هايي كه ادبيات داستاني مدرن از ادبيات عامه‌پسند گرفته استفاده از عنصر تعليق به عنوان يك اصل جدائي ناپذير از بدنه روايت است، نكته‌اي كه باعث مي‌شود خواننده درباره سرنوشت شخصيت‌ها كنجكاو شود و كتاب را براي دانستن كل موضوع مطالعه كند.&lt;br /&gt;البته اين را هم بايد گفت كه نوشتن براي سليقه عموم بر خلاف تصور مااز عهده هركسي بر نمي‌آيد و ما بسيار كساني ديده ايم كه به طمع فروش بالاي اين گونه كارها دست به نوشتن زده‌اند بدون آن كه حتي بتوانند به اندازه انگشتان دست مخاطب جذب كنند، پس توجه به اين نكته ضروري است كه يك نويسنده عامه پسند به هيچ عنوان نا آشنا با فنون نوشتن نيست و ما خواهي نخواهي بايد اين گونه نويسندگان را به عنوان يك بخش از بدنه فرهنگ به رسميت بشناسيم.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://64.130.220.65/Multimedia/pics/1389/2/Art/137.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5459869773846551298" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 132px; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://aamout.persiangig.com/image/book/majoon-e-eshgh-youssefalikhani-s.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;اخيرا كتابي به نام معجون عشق منتشر شده كه مجموعه گفت و‌گوهايي با نويسندگان عامه پسند را شامل مي‌شود، نكته جالب توجه در اين كتاب آن است كه دغدغه‌هاي اين نويسندگان و رنج هايشان هيچ تفاوتي با نويسندگان هنري تر ندارد به اين معنا كه بر خلاف تصور ما هيچ كدام از آنها از راه فروش كتاب هايشان به سرمايه‌هاي آن چناني دست پيدا نكرده‌اند وهفته‌اي يك كتاب منتشر نمي‌كنند. در لابه لاي اين گفت و گوها متوجه مي‌شويم كه يك نويسنده عامه پسند هم نياز مبرم به يك سري مطالعات جانبي دارد كه مصالح كارش به حساب مي‌آيند و اين‌گونه نيست كه همه آنها پيش از نوشتن قراردادهاي ميليوني منعقد كنند و به عنوان مثال به عنوان ماشين توليد كلمه مطرح باشند.&lt;br /&gt;البته مصاحبه كننده در اين كتاب ظاهرا براي حجيم تر شدن كارش به سراغ نويسندگاني هم رفته كه چندان براي خواننده عام آشنا نيستند و گنجاندن آنها در كنارافرادي مانند«ر_اعتمادي» و«امير عشيري» يا «فهيمه رحيمي» در حكم جفاست و‌اي كاش او بر اساس قدمت و قدرت نويسندگان دست به يك دسته بندي اصولي مي‌زد تا كارش يكدستي لازم را به دست آورد.&lt;br /&gt;در كتاب معجون عشق با طيفي از نويسندگاني مواجهيم كه تا كنون مجال گفتن درباره خود را نداشته اند، نكته‌اي كه مي‌توان از آن به عنوان يكي از محاسن كتاب نام برد همان طور كه شتاب زدگي گفت و گوها را مي‌توان به عنوان ضعف اين كار معرفي كرد.&lt;br /&gt;به نظر مي‌رسد كه مصاحبه كننده بر اساس يك چارچوب معين ذهني به سراغ هركدام از نويسندگان رفته زيرا حال و هواي گفت و گوها حال و هوايي يكسان و حتي كسالت آور است در حالي كه او مي‌توانست با حوصله بيشتر و يك ويرايش اصولي تر بيش از اين حاصل زحماتش (كه قابل تقديراست) را به ثبت برساند.&lt;br /&gt;يكي ديگراز مواردي كه بايد درباره اين كتاب به آن اشاره كرد اين است كه ظاهرا مصاحبه كننده دقيقا نمي‌دانسته كه از نويسندگان چه مي‌خواهد يعني اين كه براي خواننده روشن نمي‌شود نيت از رفتن به سراغ يك نويسنده طبق چه هدفي صورت گرفته و مصاحبه حاضر قرار است در اين وضعيت فرهنگي چه نقشي ايفا كند.&lt;br /&gt;به هر شكل كتاب معجون عشق به شرط يك بازنگري كلي كتابي است كه نياز جامعه امروز است، به اين معنا كه نويسندگان كتاب‌هاي عامه پسند كه تا كنون نتوانسته‌اند از آلام خود بگويند سفره دل را بازكرده‌اند و به نكاتي اشاره كرده‌اند كه درد دل مشترك همه اهالي قلم است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتشر شده در &lt;a href="http://tehrooz.com/1389/3/17/TehranEmrooz/351/Page/11/TehranEmrooz_351_11.pdf"&gt;روزنامه&lt;/a&gt; «&lt;a href="http://tehrooz.com/1389/3/17/TehranEmrooz/351/Page/11/"&gt;تهران امروز&lt;/a&gt;» دوشنبه 17 خرداد 1389 صفحه &lt;a href="http://tehrooz.com/WebTools/PrintVersion/?NewsID=newsContent_41999"&gt;11&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-3361068320490496525?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/3361068320490496525'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/3361068320490496525'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/06/tehranemroz.html' title='دشواری های نوشتن برای مخاطب عام'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-800503698702368881</id><published>2010-06-07T00:42:00.001+04:30</published><updated>2010-06-07T00:43:35.825+04:30</updated><title type='text'>کتاب های پرفروش هفته</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.salamtoronto.ca/News-Detail.asp?ArtID=89E6AA9"&gt;سلام تورنتو&lt;/a&gt;: در هفته اول خرداد ماه 1389، بازار كتاب و كتابخواني در ايران با توجه به برگزاري بيست و سومين نمايشگاه بين المللي كتاب و مراجعه قابل توجه علا‌قمندان به آنجا و تهيه كتابهاي مورد نياز خود، از وضعيت معمولي و عادي برخوردار بود. غالباً پس از برگزاري نمايشگاه كتاب و همچنين با نزديك شدن زمان امتحانات دانشجويان و دانش آموزان، بازار كتاب نيز تا مدتي به حالت ركود نسبي در مي آيد و پس از آن هم كه فصل تابستان شروع ميشود اين موضوع مزيد بر علت ميگردد تا اينكه كم كم به پايان تابستان و نزديك شدن آغاز سال تحصيلي برسيم كه پس از آن با شروع سال تحصيلي بازار كتاب نيز رونق خود را دوباره شروع ميكند. بنابراين در حال حاضر وضعيت كتاب و كتابفروشي حالت معمولي و حتي ركود نسبي را به خود گرفته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براساس اطلاعات اخذ شده از كتابفروشي‌هاي روبروي دانشگاه تهران و خيابان كريمخان زند و جاهاي‌ ديگر در هفته گذشته كتابهاي: «نون نوشتن» يادداشتهاي و خاطرات محمود دولت آبادي از نشر چشمه، «اژدهاكشان» از يوسف عليخاني و انتشارات آموت، «عاشقانه هاي هرمان هسه» اشعار هرمان هسه با ترجمه علي عبدالهي از نشر هيرمند، «دوازده داستان سرگردان» از گابريل كارسيا با ترجمه بهمن فرزانه از نشر ققنوس، «درستايش شعر سكوت» از هوشنگ گلشيري و انتشارات نيلوفر، «پس از تاريكي» اثر هاروكي موراكامي با ترجمه مهدي غبرايي از انتشارات نيك، «اين مردم نازنين» از رضا كيانيان و نشر مشكي از پرطرفدارترين كتابهاي موجود در بازار بوده اند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-800503698702368881?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/800503698702368881'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/800503698702368881'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/06/salamtoronto.html' title='کتاب های پرفروش هفته'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-527323986910960932</id><published>2010-06-03T10:12:00.001+04:30</published><updated>2010-06-03T10:15:25.829+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ebrahim-mirghasemi'/><title type='text'>گفتگوی ایسنا با نویسنده «دیدا»</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://isna.ir/ISNA/PicView.aspx?Pic=Pic-1545273-1&amp;amp;Lang=P"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5474899000832572594" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 106px; CURSOR: hand; HEIGHT: 120px" alt="" src="http://64.130.220.65/Thumbnails/pics/1389/3/Art/wh120-91.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;ابراهيم ميرقاسمي معتقد است: تنها براي كتاب‌هاي خاص و سفارشي كه از فيلتر گذشته‌اند، تبليغ مي‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين داستان‌نويس در گفت‌وگو با خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (&lt;a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1545273&amp;amp;Lang=P"&gt;ايسنا&lt;/a&gt;)، عنوان كرد كه در حوزه‌ي تبليغ براي كتاب بسيار كم‌كاري شده است و اگر تبليغي هم مي‌شود، براي كتاب‌هايي است كه سوژه‌ي خاصي دارند، آن‌ها را در بوق و كرنا مي‌كنند و همه‌ي امكانات دولتي را به آن‌ها اختصاص مي‌دهند و در همايش‌ها و برنامه‌هاي مختلف براي معرفي اين كتاب‌ها مي‌كوشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او از سوي ديگر به رشد وسايل ارتباط جمعي مانند اينترنت و سينما و تلويزيون اشاره و تأكيد كرد: با گسترش اين تكنولوژي‌ها، خواه‌ناخواه كتاب به حاشيه رانده شده و تحت‌الشعاع قرار گرفته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميرقاسمي تصريح كرد: مردم در سي يا پنجاه سال پيش، خيلي بيش‌تر كتاب مي‌خواندند و كتاب جزوي از زندگي آن‌ها بود و اكنون آن‌ها از طريق اينترنت، فيلم‌هاي روي پرده‌ي سينماهاي دنيا را دانلود مي‌كنند و براي‌شان راحت‌تر است كه فيلم ببينند تا اين‌كه كتاب بخوانند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين نويسنده خاطرنشان كرد كه ما براي گسترش كتاب‌خواني بايد فرهنگ‌سازي كنيم؛ زيرا اين مقوله به كار زيادي نياز دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميرقاسمي خانواده و مدرسه را به عنوان اولين نهادهاي تأثير‌گذار بر فرد دانست و افزود: ما بايد در اين دوران سياست‌گذاري‌هايي كنيم و با اهرم‌هاي تشويقي، افراد را با كتاب و نويسندگان آشنا كنيم و اين مسأله را در جامعه نهادينه و دروني كنيم تا فرد كتاب را جزوي از زندگي خود بداند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نويسنده‌ي رمان «ديدا» به گرايش و علاقه‌ي مردم كشور ما به كتاب اشاره كرد و گفت: مردم از كتاب استقبال خوبي دارند و هرساله حضور چشم‌گيري در نمايشگاه كتاب دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميرقاسمي همچنين به برگزاري نمايشگاه كتاب امسال اشاره كرد و افزود: چنين استقبالي از نمايشگاه كتاب در دنيا بي‌نظير است؛ اما فضاي برگزاري نمايشگاه كتاب مناسب نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او تأكيد كرد كه مصلا ظرفيت حضور اين‌چنين مخاطباني را ندارد و تنها شلوغي و همهمه باقي مي‌ماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين داستان‌نويس در ادامه به قيمت بالاي كتاب در نمايشگاه كتاب امسال اشاره كرد و افزود: براي گراني كتاب‌ها نبايد بر ناشران خرده گرفت؛ چون قبل از برگزاري نمايشگاه، قيمت كاغذ بسيار بالا رفت و طبيعي است كه نرخ كتاب‌ها نيز افزايش بيابد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او همچنين به تأثير افزايش قيمت كتاب بر كتاب‌خواني اشاره كرد و گفت: رو‌ي ‌آوردن به كتاب به نياز افراد بستگي دارد و با توجه به هرم مازلو، تا زماني‌كه نيازهاي اوليه‌ي فرد برآورده نشود، مسلما سراغ كتاب نمي‌رود. تا زماني كه فرد گرسنه است، نمي‌آيد كتاب بخرد. شايد اقشار متوسط و بالا خيلي از اين وضعيت متأثر نشوند؛ اما اقشار پايين ضربه مي‌خورند و دنياي كتاب براي آن‌ها غريبه مي‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين نويسنده تأكيد كرد كه ملت ما ادب‌پرور است و 700 سال است كه ديوان حافظ را در خانه‌هاي‌شان دارند و چهره‌هاي شاخص ادبيات ما در جهان زبان‌زد هستند؛ اما اكنون با توجه به موانع پيش رو، كتاب مانند گذشته در زندگي مردم نقش ندارد و دولت بايد با يارانه‌هايي كه به اين حوزه اختصاص مي‌دهد، قيمت كتاب را كاهش دهد و اشتياق مردم به كتاب را زياد كند. مردم بايد به دنياي كتاب رو آورند و كتاب را جزو سبد كالاي خود بدانند و اين‌گونه احساس كنند كه اگر كرايه خانه و قبض آب و برق را بايد پرداخت كنند، بايد هزينه‌اي را هم براي خريد كتاب اختصاص دهند. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-527323986910960932?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/527323986910960932'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/527323986910960932'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/06/mirghasemi-isna.html' title='گفتگوی ایسنا با نویسنده «دیدا»'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-443087841154757983</id><published>2010-05-31T22:33:00.002+04:30</published><updated>2010-05-31T22:38:03.922+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ebrahim-mirghasemi'/><title type='text'>گفتگوی «ولایت» با ابراهیم میرقاسمی</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://tadaneh.persiangig.com/image/ebrahim-mirghasemi/890310-velaiatnews.pdf"&gt;&lt;img src="http://tadaneh.persiangig.com/image/ebrahim-mirghasemi/dida-velaiatnews.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;روزنامه «&lt;a href="http://tadaneh.persiangig.com/image/ebrahim-mirghasemi/890310-velaiatnews.pdf"&gt;ولایت&lt;/a&gt;» قزوین، دوشنبه 10 خرداد 1389 &lt;a href="http://tadaneh.persiangig.com/image/ebrahim-mirghasemi/890310-velaiatnews.pdf"&gt;صفحه 5&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-443087841154757983?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/443087841154757983'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/443087841154757983'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/dida-velaiatnews.html' title='گفتگوی «ولایت» با ابراهیم میرقاسمی'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-7680866339501660617</id><published>2010-05-31T20:59:00.005+04:30</published><updated>2010-06-12T21:30:24.914+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='majoon-e-eshgh'/><title type='text'>میلیونرهای زاغه‌نشین!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.aamout.com/search/label/majoon-e-eshgh"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5472170816911331730" style="FLOAT: left; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 150px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 118px" alt="" src="http://tadaneh.persiangig.com/image/youssef-alikhani/zamaaneh-logo.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;فرشاد سروش (&lt;a href="http://radiozamane.net/zambook/2010/05/post_5.html"&gt;رادیو زمانه&lt;/a&gt;): همه‌ی دست‌اندرکاران کتاب روی این موضوع توافق دارند که در سال‌های اخیر تیراژ آثار به‌اصطلاح جدی در حوزه‌ی ادبیات داستانی روز به روز رو به کاهش گذاشته و مخاطبان این دسته از نوشته‌ها محدودتر شده‌اند. این معضل تا آن‌جا پیش رفت که در آخرین سال‌های دهه‌ای که در آن به سر می‌بریم، یعنی دهه‌ی هشتاد، در کشور هفتاد میلیونی ایران تعدادی از بهترین کتاب‌های ادبی در پانصد تا هفتصد نسخه به بازار عرضه شدند!&lt;br /&gt;درواقع، شاید گزافه نباشد، اگر ادعا کنیم جامعه‌ی ادبی روشنفکری ایران به جامعه‌ای تقریباً «خودبسنده» بدل شده است. به این معنا که این جامعه شامل چند هزار نفر نویسنده، روزنامه‌نگار، مترجم، منتقد و ناشر است که تولید «متن» و مصرف آن را به‌صورت درون‌گروهی انجام می‌دهند و فاقد تاثیرگذاری اجتماعی ملموس هستند.&lt;br /&gt;همه‌ی این اتفاقات در شرایطی رخ می‌دهد که آثاری که با برچسب «عامه‌پسند» منتشر می‌شوند مخاطبان چند ده هزارتایی دارند و بخش عمده‌ی بار اقتصاد نشر را به دوش می‌کشند. نویسندگان عامه‌پسند، محبوب و معروف‌اند و آثارشان را، به قول سعدی، چون کاغذ زر می‌خرند و می‌برند و تنها قشری از قلم به دستان هستند که هیچ‌گاه «بحران مخاطب» را احساس نکرده‌اند.&lt;br /&gt;این موضوع نیاز به یک آسیب‌شناسی عمیق دارد، اما در همه‌ی این سال‌ها مشمول نادیده‌انگاشتن شده و هیچ‌کس مایل نبوده یا جرات نکرده به این حوزه نزدیک شود. نویسندگان عامه‌پسند در بیش از نیم قرنی که از پیدایش داستان‌های پالپ در ایران می‌گذرد هرگز جدی گرفته نشده‌اند و تریبونی جز رمان‌های‌شان در اختیار نداشته‌اند. فرصتی به آن‌ها داده نشده تا سخن بگویند. فقط با انگ «عامه‌پسند» از محافل رسمی ادبیات، اعم از مجامع آکادمیک یا روشنفکری، رانده شده‌‌اند.&lt;br /&gt;این در حالی است که، از سال‌ها پیش، «مطالعات فرهنگی،» یک رهیافت میان‌رشته‌ای مطرح در دنیا و مهجور در ایران، تمایز قایل شدن بین آثار ادبی و دسته‌بندی مطلق آن‌‌ها را رد کرده است. مطالعات فرهنگی متضمن دیدگاه جدیدی درباره‌ی آثاری است که به نام عامه‌پسند شناخته می‌شوند: «در جامعه‌ی مردم‌سالار و چندصدایی نمی‌توان هیچ گفتمانی را به بهانه‌ی نامتعالی بودن از حوزه‌ی نقد ادبی اخراج کرد و به ویژه نباید از یاد برد که ادبیات عامه‌پسند اتفاقاً گفتمانی متعلق به اکثریت مردم است و نه اقلیتی ناچیز.»1&lt;br /&gt;در این رهیافت همچنین مطرح می‌شود که «قایل شدن به تمایزی اکید بین آثار معتبر و ادبیات عامه‌پسند از این فرض متعارف ناشی می‌شود که فرهنگ را باید به دو حوزه‌ی فرهنگ متعالی و فرهنگ عامیانه تقسیم کرد.»2 ین دیدگاه مربوط به اواخر قرن نوزدهم است که ادبیات برای تبدیل شدن به یک رشته‌ی مستقل آکادمیک نیاز به هویت تخصصی داشت.&lt;br /&gt;بنا به آنچه گفته شد ضرورت بازنگری در برخورد با ادبیات عامه‌پسند احساس می‌شود. یکی از ساده‌ترین راه‌ها برای آغاز تغییر دیدگاه نسبت به این نوع از آفرینش‌های ادبی جدی گرفتن این دسته از آثار و نقد و بررسی و گفت‌وگوهای انتقادی درباره‌ی آنهاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.aamout.com/search/label/majoon-e-eshgh"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5472170816911331730" style="FLOAT: left; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 175px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 265px" alt="" src="http://tadaneh.persiangig.com/image/youssef-alikhani/majnoon-eshgh-zamaaneh.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;«یوسف علیخانی،» داستان‌نویس شناخته‌شده، اخیراً گام مهمی در این زمینه برداشته و آن انتشار یک کتاب شامل گفت‌وگوهایی با ۱۴ نویسنده‌ی عامه‌پسند است: ر. اعتمادی، فهیمه رحیمی، امیر عشیری، پرینوش صنعتی، نازی صفوی، مریم ریاحی، حسن کریم‌پور، تکین حمزه‌لو، مریم جعفری، فریده شجاعی، سیمین شیردل، مژگان مظفری، مهرنوش صفایی، نرگس جورابچیان.&lt;br /&gt;اغلب این نویسندگان را می‌توان، بی‌اغراق، از مهم‌ترین نویسندگان تاریخ ادبیات عامه‌پسند ایران به شمار آورد. علیخانی تلاش کرده با سخن گفتن از موضوعات مختلف پرتره‌ای کامل از اینان به دست دهد. این چنین است که خواننده با مطالعه‌ی «معجون عشق» می‌تواند به یک شناخت نسبی از ادبیات موسوم به عامه‌پسند و نویسندگان آن، که پیش از این همیشه در سایه بوده‌اند، دست یابد. شاید حتا او پس از خواندن کتاب به سخنی که تکین حمزه‌لو مطرح می‌کند برسد:این‌ نویسندگان «عامه‌پسند»ند نه «عوام‌پسند.»&lt;br /&gt;گفت‌وگوکننده البته در دو جا به خطا رفته است. اول آن‌که گاهی به زندگی خصوصی و مسائل حاشیه‌ای این افراد توجهی بیش از اندازه نشان می‌دهد و دیگر، در پاره‌ای موارد تلاش می‌کند آن‌ها را در موقعیتی قرار دهد که بی‌دانشی خود نسبت به موضوعات مختلف را بروز دهند. مثلاً، «سیمین شیردل،» که جایی کتاب‌های‌اش را به داستان «هزار و یک شب» تشبیه می‌کند، در موقعیتی قرار می‌گیرد که اعتراف می‌کند این کتاب را نخوانده.&lt;br /&gt;یا مریم جعفری عیان می‌کند حتا نمی‌داند که هوشنگ گلشیری مرده: «خیلی دوست دارم ببینم‌شان چون کارهای‌شان را دوست دارم.» با وجود این، «معجون عشق» منبعی است دست اول برای بررسی جهان فکری و داستانی شماری از پرطرفدارترین رمان‌نویسان ایرانی.&lt;br /&gt;از دیگر جنبه‌های مهم که همواره در بررسی ادبیات عامه‌پسند در حاشیه قرار داشته و شاید عامه‌ی مخاطبان، که با بازار کتاب ایران و صنعت نشر آشنایی ندارند، از آن بی‌اطلاع باشند بحث تجاری انتشار این دسته از کتاب‌هاست.&lt;br /&gt;اگر متوسط سود خالص ناشر از هر جلد کتاب را در کمترین حالت ۴۰ درصد قیمت پشت جلد بدانیم، آن‌گاه کتابی که در ۵۰۰۰ نسخه ـ تیراژ معمول آثار عامه‌پسند ـ و قیمت ۷۰۰۰ تومان ـ بهای معمول این دسته از آثار ـ منتشر شده شده در هر چاپ دست‌کم ۱۴ میلیون تومان سود خالص برای ناشر در بر دارد. چنانچه این مبلغ را در تعداد چاپ‌های هر کتاب ـ مثلاً «سهم من» پرینوش صنعتی بیش از بیست چاپ و «دالان بهشت» نازی صفوی بیش از سی بار تجدید چاپ شده‌اند ـ و تعداد عناوین هر ناشر ـ مثلاً، نشر چکاوک، ناشر آثار فهیمه رحیمی ـ ضرب کنیم، به سادگی درمی‌یابیم که انتشار چنین آثاری چه صنعت سودآوری است.&lt;br /&gt;درواقع، ناشران و نویسندگان ادبیات عامه‌پسند میلیونرهایی هستند زاغه‌نشین! درست است که روزنامه‌ها خبر چاپ آثار آن‌ها را پوشش نمی‌دهند، با آن‌ها گفت‌وگوهای فاضلانه نمی‌کنند، آثارشان را در معرض نقد و نظر قرار نمی‌‌گذارند، و حتا بعضی از اهالی کتاب از مطالعه یا اقرار به مطالعه‌ی نوشته‌های آن‌ها اکراه دارند، اما همین زاغه‌نشینان ادبی حجم گسترده‌ای از مخاطب و پول در بازار ادبیات ایران را در چنته گرفته‌اند.&lt;br /&gt;بر این اساس، انتشار «معجون عشق» همچنین برای اهالی ادبیات فرصت مغتنمی است تا بیشتر در چند و چون دلایل پرفروش شدن آثار به‌اصطلاح عامه‌پسند قرار بگیرند و نیز منبع بی‌نظیر و بی‌واسطه‌ای است برای منتقدان و پژوهشگران ادبی تا به بررسی زمینه‌های شکل‌گیری و موفقیت این آثار بپردازند.&lt;br /&gt;«معجون عشق» را نشر نوپای «آموت،» که خود یوسف علیخانی آن را مدیریت می‌‌کند، در روزهای برگزاری نمایشگاه کتاب تهران، به بازار عرضه کرد. این کتاب ۳۴۰ صفحه حجم و ۷۵۰۰ تومان قیمت دارد. از نکات جالب توجه «معجون عشق» یکی هم این است که تصویری از تمام نویسندگانی که با آن‌ها گفت‌وگو شده ضمیمه‌ی متن‌هاست. اهمیت موضوع در این است که نویسندگان عامه‌پسند معمولاً تمایلی به چاپ عکس‌های‌‌شان ندارند و «معجون عشق» از معدود دفعاتی است که در قاب تصویر دیده می‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پانوشت‌ها:&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;۱. گفتمان نقد، حسین پاینده، نشر روزنگار، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;۲. همان. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-7680866339501660617?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/7680866339501660617'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/7680866339501660617'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/majnoon-eshgh-zamaaneh.html' title='میلیونرهای زاغه‌نشین!'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-5853615735563048725</id><published>2010-05-29T21:06:00.002+04:30</published><updated>2010-05-29T21:16:26.856+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='majoon-e-eshgh'/><title type='text'>معرفی کتاب</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://iran-newspaper.com/1389/3/6/Iran/4512/Page/21/Iran_4512_21_65030_NewsCut.jpg"&gt;&lt;img src="http://tadaneh.persiangig.com/image/Other/890306-iran.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;روزنامه &lt;a href="http://iran-newspaper.com/1389/3/6/Iran/4512/Page/21/Iran_4512_21.pdf"&gt;ایران&lt;/a&gt;، پنجشنبه 6 خرداد 1389 صفحه 21&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://iran-newspaper.com/1389/3/6/Iran/4512/Page/21/Index.htm#"&gt;پنجشنبه بازار کتاب&lt;/a&gt;: «معجون عشق» مجموعه گفت‌وگوهاي يوسف عليخاني است با چهارده تن از نويسندگان رمان‌هاي پرفروش. رماني كه مخاطبانش غالباً اقشار متوسط جامعه و زنان خانه‌دار هستند. كساني كه رمان را صرفاً به قصد سرگرمي و لذت مي‌خوانند. عليخاني در اين كتاب هم نويسندگان نسل قبل، هم نويسندگان نسل امروز اعم از زن و مرد را به پرسش مي‌گيرد. ديدگاه‌هاي متفاوت و گاه متضاد اين نويسندگان و هدفشان از نوشتن و چگونگي نويسنده شدن هر يك از منظر گوناگون چون مخاطب‌شناسي، جامعه‌شناسي آثار قابل تأمل و تعمق است بويژه آن كه عليخاني به عنوان نويسنده و پژوهشگر ادبيات بومي با برنامه‌ريزي قبلي سؤالات خود را حساب شده طرح مي‌كند. ناشر اين كتاب نشر آموت است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-5853615735563048725?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/5853615735563048725'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/5853615735563048725'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/iran-newspaper-majoon-e-eshgh.html' title='معرفی کتاب'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-4348146491903359176</id><published>2010-05-29T01:02:00.002+04:30</published><updated>2010-06-18T12:30:09.240+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='aroos-e-beed'/><title type='text'>به مد روز كاري ندارد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/ShjyGoI7IgI/AAAAAAAAEO0/a9lxbYbPwJA/s1600-h/Maryam_hosseinian.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5339283553915707906" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 100px; CURSOR: hand; HEIGHT: 120px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/ShjyGoI7IgI/AAAAAAAAEO0/a9lxbYbPwJA/s200/Maryam_hosseinian.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.maryamhosseinian.blogfa.com/post-114.aspx"&gt;مریم حسینیان&lt;/a&gt;: مجموعه داستان " عروس بيد" از آن دست كتابهايي است كه وقتي تمام مي شود و اگر داستان نويس باشيد در ذهنتان مي توانيد هزار داستان بنويسيد. يوسف عليخاني در سه گانه اش ( قدم بخير مادربزرگ من بود،‌اژدهاكشان و عروس بيد) نشان داد كه به اصولي پايبند است كه به مد روز كاري ندارد و مي تواند پايش را هم محكم به زمين داستان هايش بكوبد. نويسنده موفق شده در اين كتاب جهان آدم هايي را كه دوستشان دارد بيشتر گسترش بدهد. ديگر با روستايي خالي از سكنه و آدم هايي منفعل و خرافاتي روبه رو نيستيم،‌بلكه حالا ماورا و متافيزيك است كه چنگ مي اندازد به بدنه ي داستان. تعليق و صحنه پردازي مناسب به فراواقعيت داستان ها كمك كرده اند تا بيشتر ذهن خواننده را درگير كنند و لذت داستاني را به همراه مي آورند. " پناه برخدا" ،‌" عروس بيد" و " هراسانه" داستان هاي خوب كتابند كه با نشانه هايي ظريف مي توان دريافت در چند نشست جدا نوشته شده اند. به گمانم حالا وقت اين است كه يوسف عليخاني دست آدم هاي ميلك را بگيرد و در فضايي ديگر قصه شان را بنويسد. ميلك بايد كمي تنها باشد،‌كمي نفس بكشد و كمي خودش باشد تا وقتي ديگر، براي مجموعه اي ديگر،‌رماني ديگر كه به همين زودي ها نبايد منتشر شود. گاهي بايد فضا را به ضرورتي ترك كرد. اين ضرورت به منزله ي تمام شدن سوژه نيست، بلكه چيزي شبيه حفظ حرمت تكيه گاهي ( ميلك) است كه نياز دارد چندي دور از چشم باشد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-4348146491903359176?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/4348146491903359176'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/4348146491903359176'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/maryamhosseinian.html' title='به مد روز كاري ندارد'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/ShjyGoI7IgI/AAAAAAAAEO0/a9lxbYbPwJA/s72-c/Maryam_hosseinian.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-3804218940827339861</id><published>2010-05-26T23:51:00.004+04:30</published><updated>2010-05-29T20:56:18.204+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='aroos-e-beed'/><title type='text'>چاپ دوم «عروس بید» رسید</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://64.130.220.65/Multimedia/pics/1389/3/Art/88.jpg"&gt;&lt;img src="http://www.ghabil.com/files/aroos-e-bid-chap-2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;مجموعه‌ي داستان «عروس بيد» يوسف عليخاني به چاپ دوم رسيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به گزارش بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (&lt;a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1544977&amp;amp;Lang=P"&gt;ايسنا&lt;/a&gt;)، چاپ دوم اين كتاب كه نامزد دوازدهمين دوره‌ي جايزه‌ي کتاب فصل شده، با شمارگان 1500 نسخه در بازار کتاب توزيع شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«عروس بيد» كه سومين مجموعه‌ي داستان عليخاني است، در عرض دو ماه و نيم از سوي نشر آموت به چاپ دوم رسيده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان‌هاي اين کتاب نيز مانند دو مجموعه‌ي داستان اول اين نويسنده در فضايي جادويي و وهم‌آلود اتفاق مي‌افتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين داستان‌نويس پيش‌تر براي نوشتن مجموعه‌ي داستان «قدم‌بخير مادربزرگ من بود» نامزد کتاب سال و براي نوشتن مجموعه‌ي داستان «اژدهاکشان» برنده‌ي جايزه‌ي جلال ‌آل ‌احمد و نامزد جايزه‌ي هوشنگ گلشيري شده است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;این خبر در &lt;/span&gt;&lt;a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1544977&amp;amp;Lang=P"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ایسنا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; ، &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.ibna.ir/vdcepw8f.jh877i9bbj.html"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ایبنا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; ، &lt;/span&gt;&lt;a href="http://jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100876137331"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;جام‌جم‌آنلاین&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; ، &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.ketabnews.com/detail-22893-fa-1.html"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;کتاب‌نیوز&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; و &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1090006"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;مهر&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;روزنامه &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.farheekhtegan.net/userfiles/file/1389-03/pdf03-06/page07.pdf"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;فرهیختگان &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;- ندای &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.nhn.ir/pdf/1522/p7.pdf"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;هرمزگان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;، روزنامه &lt;/span&gt;&lt;a href="http://iran-newspaper.com/1389/3/5/Iran/4511/Page/27/Index.htm#"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ایران&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;، روزنامه &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.donya-e-eqtesad.com/Default_view.asp?@=208498"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;دنیای اقتصاد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-3804218940827339861?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/3804218940827339861'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/3804218940827339861'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/aroos-e-bid-chap-2.html' title='چاپ دوم «عروس بید» رسید'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-2949739649926352355</id><published>2010-05-26T12:07:00.003+04:30</published><updated>2010-05-26T12:42:05.944+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='narges-jorabchian'/><title type='text'>دختری به نام ترلان که تا 7 سالگی خواب خدا را می‌بیند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://khabaronline.ir/news-63776.aspx"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5447038806333802946" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 150px; CURSOR: hand; HEIGHT: 63px" alt="" src="http://tadaneh.persiangig.com/image/khabaronline-logo.JPG" border="0" /&gt;خبرآنلاین&lt;/a&gt; - داستان «به وقت بهشت» روایت‌های دختری به نام ترلان از زندگی است و آنچه اطرافش می‌گذرد...خدا به او می‌گوید در تو رازی پنهان کردم، رازی که فاش نمی‌شود و او تا 7 سالگی خواب خدا را می‌بیند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به گزارش خبرآنلاین، رمان «به وقت بهشت» نوشته نرگس جورابچیان چند ماه پس از انتشار نخست از سوی نشر آموت به چاپ دوم رسید. اولین بخش کتاب با روایتی خواندنی شروع می‌شود. راوی از روزی می گوید که قرار است به این دنیا بیاد او تنها نیست. 3 نفر هستند. اولی بی معطلی به دینا می‌آید. دومی از آمدن منصرف می‌شود و سومی که او باشد نمی‌خواهد از پناه و آغوش خدا دور شود. خدا به او می‌گوید در تو رازی پنهان کردم. رازی که فاش نمی‌شود و او تا 7 سالگی خواب خدا را می‌بیند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://64.130.220.65/Multimedia/pics/1388/11/art/685.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5447038806333802946" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 132px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://tadaneh.persiangig.com/image/be_vagt_behesht_narges_jorabchian-s.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;«به وقت بهشت» اولین رمان جورابچیان دارای چهار فصل است که هر کدام از آنها به نام یکی از فصلهای سال خوانده شده است. ترلان شخصیت اصلی این رمان دختری است که در آغاز زندگی زناشویی دچار وضعیت جدیدی می‌شود که بر کل زندگی‌اش تاثیر می‌گذارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در بخشی از این کتاب می خوانیم: «تلفن چند بار زنگ می‌خورد. دو شاخه را از پریز می‌کشم و به سفره روبه‌رویم نگاه می‌کنم. سیب و ساعت و آینه و قرآن. سرکه و سماق هم داشتم اما بو می‌داد. به حافظ توی کتابخانه نگاه می‌کنم و از یوسف گمگشته و باز آمدنش حرصم می‌گیرد. زل می‌زنم به تلویزیون که شمارش معکوس می‌دهد و از جایم جم نمی‌خورم. توپ می‌ترکانند و سال جدید آغاز می‌شود. روی گونه‌هایم دو جاده گرم باز می‌شود. سال گذشته مثل فیلم جلو چشمم می‌آید. آمدنت. خندیدنت. نگاه کردنت».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان این کتاب با نگاهی به مضامین اجتماعی و ‌عاطفی پیرامون شخصیت اصلی همراه است و دغدغه‌های زندگی دختری به نام ترلان را با نگاه به وقایع پیرامونش نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جورابچیان درباره این رمان می گوید: «به وقت بهشت» برشی از زندگی ترلان است. ترلانی که ما با آن آشنا می‌شویم، دختری بیست و شش ساله است اما گاهی که دچار آشفتگی و کابوس می‌شود، ما رد پای تلخی های دوران کودکی را در او می‌بینیم. ریشه‌یابی دنیای گذشته ترلان، در هذیانهایش امکان پذیر است یعنی درست زمان هایی که احساس می‌کنیم ذهنش هشیار نیست، از پدرش، دوران دبستانش، همکلاسی هاش، جثه ضعیفش و خیلی از مسایلی که از کودکی آزارش داده و همیشه خواسته نادیده بگیرد، می‌گوید. علاوه بر این زنهای خانواده ترلان هیچ تناسب فکری با او ندارند. تا حدی که او بیشتر خودش را به پدر نزدیک می‌داند تا مادر. به هر حال تلخیها و سردرگمیهای ترلان دلایل زیادی دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جورابچیان با اشاره به اینکه همه داستان از زبان راوی اول شخص است، ولی بخشی از آن از زبان شخصی در یک نامه دنبال می‌شود و زمان رخ دادن آن نیز سال‌های اخیر و در شهر تهران است، ادامه می دهد: برای من این قصه یک آغاز است، ‌آغاز ورود جدی من به ادبیات ولی شاید چون احساس می‌کنم که همه چیز در قصه من توانسته سرجای خود قرار بگیرد برای من و بالطبع خوانندگان یک اتفاق به شمار بیاید. اما بیشتر از اینکه بخواهم با دید یک اتفاق آن را ببینم برای خودم این قصه یک آغاز است. مگر اینکه شما اصراری به این موضوع داشته باشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نرگس جورابچیان فارغ‌التحصیل رشته مترجمی زبان روسی است. از وی تاکنون چند داستان کوتاه و شعر در چند نشریات ادبی به چاپ رسیده است. جورابچیان هم‌اکنون در حال به پایان رساندن نگارش رمان دوم خود است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-2949739649926352355?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/2949739649926352355'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/2949739649926352355'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/khabaronline-behesht.html' title='دختری به نام ترلان که تا 7 سالگی خواب خدا را می‌بیند'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-5286529041788825120</id><published>2010-05-25T23:42:00.004+04:30</published><updated>2010-05-25T23:50:23.489+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ebrahim-mirghasemi'/><title type='text'>به زودی در نشر آموت ...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://64.130.220.65/Multimedia/pics/1389/3/Art/91.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5472170816911331730" style="FLOAT: left; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 100px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 120px" alt="" src="http://64.130.220.65/Thumbnails/pics/1389/3/Art/wh120-91.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;ابراهيم ميرقاسمي رمان «تاوان بي‌پايان عشق» را به زودی در نشر «آموت» منتشر مي‌كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين داستان‌نويس در گفت‌وگو با خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (&lt;a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1544758&amp;amp;Lang=P"&gt;ايسنا&lt;/a&gt;)، از نگارش رمان تازه‌اي به قلم خود خبر داد و افزود: اين رمان به جنبه‌ي جديد و نامتعارفي از عشق مي‌پردازد. داستان زماني نزديك به زمان معاصر و به نوعي تعليق در زمان و مكان دارد و تقريبا خيالي است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او شخصيت‌هاي رمان جديدش را آدم‌هاي بسيار ساده‌اي معرفي كرد كه به زندگي خود عادت كرده‌اند و زماني كه با يك داستان عشقي مواجه مي‌شوند، تحت تأثير قرار مي‌گيرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به گفته‌ي ميرقاسمي، اين داستان سه بخش دارد و در آن از ديدگاه سه نفر از شخصيت‌هاي داستان به وقايع نگاه مي‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين نويسنده شيوه‌ي روايت اين رمان را راوي كل دانست و افزود: «تاوان بي‌پايان عشق» در حجمي حدود 400 صفحه نگاشته شده است و توسط نشر آموت به چاپ مي‌رسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او اين كتاب را با رمان پيشين خود - «ديدا» - متفاوت دانست و آن را تجربه‌اي متفاوت و نو براي خود خواند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چندي پيش، رمان «ديدا» از ابراهيم ميرقاسمي از سوي نشر يادشده منتشر شد كه شرح عشق «طاهر ذواليمينين» به دختري به نام ديداست. &lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://64.130.220.65/Multimedia/pics/1389/3/Art/92.jpg"&gt;&lt;img style="WIDTH: 400px; HEIGHT: 277px" height="400" src="http://64.130.220.65/Multimedia/pics/1389/3/Art/92.jpg" width="277" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-5286529041788825120?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/5286529041788825120'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/5286529041788825120'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/mirghasemi-taavan.html' title='به زودی در نشر آموت ...'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-2176630767726707030</id><published>2010-05-25T00:20:00.002+04:30</published><updated>2010-05-26T00:27:38.722+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='majoon-e-eshgh'/><title type='text'>راز و رمز کتاب های پر تیراژ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://iran-newspaper.com/1389/3/4/Iran/4510/Page/21/Iran_4510_21_64622_NewsCut.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5472170816911331730" style="FLOAT: left; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 142px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 225px" alt="" src="http://www.ilna.ir/uploads/1389-3-2/09.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;[&lt;a href="http://iran-newspaper.com/HTMLResources/Tools/PrintVersion/?NewsID=newsContent_64622"&gt;هاتف جلیل زاه&lt;/a&gt;] برخي كتاب‌ها پرتيراژ مي‌شوند، بعضي ديگر بعدها به تيراژ بالا مي‌رسند و برخي همراه با تيراژ خود بر تيراژ ديگر آثار هم تأثير مي‌گذارند. كتاب «معجون عشق» نمونه‌اي از گزينه چهارم است. درباره تيراژ كتاب در كشورمان ذكر يك نكته حائز اهميت است؛ «ذائقه مخاطب برآورد ناشدني».&lt;br /&gt;همين نكته يكي از مهمترين معادلاتي است كه همواره نويسنده، ناشر و چرخه نشر را در تعامل با مؤلفه سوم و اصلي اين حوزه (مخاطب) بر سر دو راهي ترديد، شانس و ريسك قرار مي‌دهد؛ گاهي يك رمان عام تا مرز تيراژ حافظ و سعدي و مولانا مي‌رود و گاهي يك كتاب روانشناسي، همين نقش را بازي مي‌كند. اما آنچه در رابطه با حوزه نشر قابل اشاره است؛ تنوع ژانرهاي گوناگون است؛ عموماً ايرانيان را مخاطبان شعر قلمداد مي‌كنند، اما گاهي استقبال از رمان،‌خاطره‌نگاري، كتاب‌هاي روانشناسي يا جامعه‌شناسي بر اين نظر كلي پيشي مي‌گيرد و باز مخاطب را به صورت نيروي فعال با ظرفيت‌هاي فراوان برآورد ناشدني در ذهن مطرح مي‌كند. كتاب معجون عشق از توليدات نشر آموت و اثري است كه دو عامل خواندني بودن و سرگرم‌كنندگي را در خود نهفته است. از سوي ديگر كاري ژورناليستي به شمار رفته و نويسنده آن همچون بسياري از اصحاب رسانه در پي گفت‌وگوهايي ساده و خواندني با نويسندگان كتاب‌هاي پرتيراژ، نحوه قرارداد و دستمزد اين صنف، وضعيت نوشتن، دستمايه‌‌هاي قصه اعم از واقعيت و تخيل، واقعي بودن شخصيت‌ها يا خيالي بودن آنها و... بوده است.&lt;br /&gt;يوسف عليخاني كه بيشتر به عنوان يكي از نويسندگان دنباله‌رو جريان بومي‌نويسي معاصر و به طور اخص ساده‌نويسي و اقليمي‌نويسي شناخته مي‌شود، اين بار در كتاب معجون عشق همچون خبرنگاري به راز و رمز كتاب‌هاي پرتيراژ در روند نشر امروز پرداخته است. در اين كتاب با نويسندگان آثار پرتيراژ كه به قول دست‌اندركاران از تيراژهاي نجومي برخوردارند گفت‌وگو كرده و از زبان آنها تعريف‌هايي از قصه‌نويسي، موقعيت، شخصيت‌پردازي و در كل حس نوشتن و صاحب كتاب شدن ارائه كرده است؛ به راستي چرا نويسنده‌اي بايد تنها با يك رمان نزديك به 300 و يا يكي ديگر با مجموعه‌اي نزديك به 500 هزار نسخه تيراژ داشته باشد؟ تيراژ كتاب‌هاي حافظ طي يك دهه اخير مرز يك ميليون نسخه در سال داشته و مولوي نيز در چند سال اخير از اين تعداد گامي فراتر نهاده است؛ اين استاندارد قله‌هاي ادبي است.&lt;br /&gt;شاعراني همچون سهراب سپهري در مجموع سي سال گذشته از مرز تيراژ 500 هزار نسخه گذشته‌اند و باز با توجه به استاندارد مطالعه ادبي و تيراژ شمارگان غول‌هاي ادبي تنها مي‌توان مصطلح خوب را به كار برد. اين در حالي است كه في‌المثل يك رمان ممكن است طي دو سال با چاپ نزديك به سي‌ام خود شمارگان 5 تا 7 هزار نسخه مرز 100 هزار نسخه را طي كند و حتي از شاعر بي‌بديلي همچون سهراب سپهري جلو بزند؛ آن هم شاعري كه اشعارش تا روي شيشه اتوبوس و اشياي تزئيني روي داشبورد تاكسي و بيلبوردهاي سطح شهر آمده و به ضرب‌المثل افراد تبديل شده است؛ شايد پرداختن به اين مقوله نيز تنها در بحث‌هاي رسانه‌اي و ژورناليستي ميسر باشد زيرا پرداختن به ذائقه مخاطب و يا نحوه مطالعه او براساس وقت و زمان، نحوه زندگي و كار و فعاليت‌اش حتي با مطالعه ميداني و پژوهش‌هاي آماري هم ميسر نيست.&lt;br /&gt;شايد نويسنده كتاب «معجون عشق» با همين تكنيک به سراغ برخي از نويسندگان پرتيراژ و نحوه نوشتن و دنياي فردي آنها رفته است. نويسندگاني همچون نازي صفوي، پرينوش صنیعي، مريم رياحي، فهيمه رحيمي، تكين حمزه‌لو، مريم جعفري، مژگان مظفري، سيمين شيرال، مهرنوش صفايي، نرگس جواربچيان،‌امير عشيري، حسن كريمپور و... در كتاب «معجون عشق» درباره نوشتن، واقعي يا خيالي بودن شخصيت‌ها، نحوه نوشتن، احساس خود از كتاب، نوشتن و مخاطب سخن گفته‌اند.&lt;br /&gt;اين نكته كه چرا اين نويسندگان توانسته‌اند به شمارگان بالاي كتاب دست يابند، يك بحث است و بحث دوم تخصصي يا غيرتخصصي بودن كار آنهاست. عده‌اي كار آنها را غيرتخصصي خوانده‌اند و عده‌اي ديگر بر اين باورند كه برخي از آثار پرتيراژ جنبه‌اي عام نداشته و ردپاي برخي از تكنيك‌هاي داستاني از جمله طرح، پلات، شخصيت‌پردازي، تعليق، موقعيت، فضاسازي و... همواره در برخي از اين آثار وجود دارد و اين مؤلفه‌ها چنين كتاب‌هايي را از حالت رمان‌هاي عامه‌پسند نجات مي‌دهد. كتاب معجون عشق در واقع ‌نقبي به دنياي ذهني اين نويسندگان و بازكاوي همين موارد ياد شده است. اما نكته ديگري كه حتي برخي از نويسندگان رمان‌هاي مذكور در نمايشگاه بين‌المللي تهران هم به آن اشاره داشتند، تأثيري بود كه كتاب مذكور بر آثار آنها داشته است؛ به طوري كه آشنايي مخاطبان با شيوه نوشتن فلان رمان در «معجون عشق» باعث شده است كه كتاب‌شان از سوي مردم با استقبال روبه‌رو شود. به طوري كه مخاطب براساس كنجكاوي خود پس از مطالعه معجون عشق به سراغ كتاب آنان رفته و به خواندن كتابشان پرداخته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتشر شده در &lt;a href="http://iran-newspaper.com/1389/3/4/Iran/4510/Page/21/Iran_4510_21.pdf"&gt;روزنامه&lt;/a&gt; «&lt;a href="http://iran-newspaper.com/1389/3/4/Iran/4510/Page/21/Index.htm"&gt;ایران&lt;/a&gt;» سه شنبه چهارم خرداد 1389 صفحه &lt;a href="http://iran-newspaper.com/HTMLResources/Tools/PrintVersion/?NewsID=newsContent_64622"&gt;21&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-2176630767726707030?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/2176630767726707030'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/2176630767726707030'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/majoon-irannewspaper.html' title='راز و رمز کتاب های پر تیراژ'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-2168745411536144997</id><published>2010-05-24T23:35:00.004+04:30</published><updated>2010-05-24T23:56:25.592+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='narges-jorabchian'/><title type='text'>رويكرد ‌نويسندگان به رمان‌نويسي</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;خارج شدن نويسنده از سياره ذهن خود&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;حميد نورشمسي&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.javanonline.ir/PDF/NewsPaper/3121/11.pdf"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;روزنامه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.javannewspaper.com/Nsite/FullStory/?id=293564"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;جوان &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;- دوشنبه 20 اردیبهشت 1389 صفحه 11&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;img src="http://tadaneh.persiangig.com/image/narges-jorabchian/narges-jorabchian_behesht-book-fair.JPG" border="0" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;شمار نويسندگان جوان کشور که ورود خود را به ادبيات داستاني با خلق رمان در حال رقم زدن هستند، اين روزها رو به افزايش گذاشته است. حتي در آثار ترجمه و منتشر شده در کشور ما نيز اين روزها، رمان‌هاي نويسندگان جوان و نوقلم بر ساير قالب‌هاي داستاني منتشر شده در حال غلبه کردن است. هنوز خيلي از روزهايي که نويسندگان و منتقدان داخلي فرياد فرا رسيدن مرگ رمان را سر مي‌دادند، دور نشده‌ايم. روزگاري که مخاطب ايراني رمان ايراني و رمان ترجمه شده به جرم اينکه صنعت زده و کم حوصله شده است، به زعم منتقدان و حتي نويسندگان، راهي جز رجوع به مقوله داستان کوتاه و حتي قالب‌هاي ميني ماليستي پيش روي خود نمي‌ديد، اما اقبال دوباره ادبيات داستاني ايران به رمان و سمت و سو يافتن نويسندگان جوان آن به رمان نويسي و حتي خلق مجموعه داستان‌هايي با عنوان «مجموعه داستان پيوسته» که چيزي جز يک داستان بلند مقطع در قد و قواره رمان و با شخصيت‌هاي ثابت و مرتبط با هم نيست که به صورت مقطع و به همراه فصل بندي خاص به مخاطب ارائه شده است. نشانه چه مي‌تواند باشد؟ آيا بايد جريان جديد رمان نويسي در ادبيات داستاني‌مان را يک موج زودگذر بدانيم يا مي‌توان آن را نشانه‌هايي از حرکت هدفمند ادبيات داستاني توأم با شناخت حقيقي از خواست و فضاي ذهني مخاطبان خود دانست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نرگس جورابچيان نويسنده رمان «به وقت بهشت» که از جمله رمان‌هاي قابل توجه منتشر شده در سال گذشته بود و در عين حال نخستين اثر نويسنده، با اشاره به اينکه نبايد با ديده ترديد به اين رخداد نگاه کرد، مي‌گويد: به نظر مي‌رسد كه تا مدت‌هاي زيادي نويسندگان ما اسير فرم بودند. اين در حالي است كه خواننده وقت خواندن رمان دنبال فرم نيست. دلش مي‌خواهد كه لذت ببرد، تفريح كند، سرگرم شود، خصوصاً خواننده رمان. گاهي خواننده بعد از يک روز پرتنش دلش نمي‌خواهد داستان را بخواند که جز بازي فرم و تکنيک نيست. دلش مي‌خواهد قصه‌ بخواند. گاهي همزاد ‌پنداري کند و حتي گاهي خيال‌پردازي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وي ادامه مي‌دهد: کافي است به وضعيت شعر در 10 سال گذشته نگاهي بيندازيد. به دليل عدم توجه شاعران به خوانندگان، كتاب‌هاي شعر در سال‌هاي قبل نه فروش خوبي داشتند و نه مورد استقبال قرار مي‌گرفتند. اما در اين سال‌ها شاعران سعي كردند سليقه مخاطب را هم مورد نظر قرار بدهند. تفکر اينکه ما براي عام نمي‌نويسيم و قشر روشنفکر خواننده ما هستند و داستان‌ها بيشتر از قبل اسير فرم و پيچيدگي شد و يادمان رفت که اين «عام» همان مردمي هستند که هر روز در کنارشان کار و زندگي مي‌کنيم. ما مي‌نويسيم با ذوق اينكه خوانده شويم. پس خيلي خوب است كه ياد گرفته‌ايم به مخاطب احترام بگذاريم و برايش بنويسيم. پس اينکه نويسندگان جوان به نوشتن رمان گرايش پيدا کرده‌اند، نشانه اين است که از سياره خودشان خارج شده‌اند و پنجره ذهنشان را روي خوانندگان باز کرده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حقيقت جويي و حقيقت گويي ادبيات نيز از جمله مواردي است که متمايل شدن نويسندگان به آن در اين روزها، بسترهاي فراواني را براي خلق آثار ادبي متفاوت گشوده است که به نظر مي‌رسد با ادامه يافتن اين خصيصه در درون خالقان اثر و نيز بستر ذاتي رمان براي پروراندن آن، مي‌توان بر ادامه داشتن آن اميدوار بود. نرگس جورابچيان در اين باره مي‌گويد: نويسندگان جواني که شما موردنظرتان هستند، مردان و زناني هستند که هرکدامشان براساس شرايط اجتماعي و خانوادگي، دنيايي وسيع‌تر از نسل‌هاي قبل و بعد خود داشته‌اند. فکر مي‌کنم اين هم دليل مهمي است که نويسندگان اين نسل احساس مي‌کنند بايد عميق‌تر و بيشتر به شرايط هم‌نسلان خود بپردازند. نويسندگان به اين باور رسيده‌اند که اين عصر ماشيني نياز به شهرزاد قصه‌گويي دارد که با حوصله و بسيار ساده براي مردم قصه بگويد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وي با قاطعيت اظهار مي‌كند كه رمان نويسي از سوي نويسندگان جوان در كشور يك موج و تب زودگذر نيست و معتقد است اين ماجرا مي‌تواند ادامه‌دار باشد. جورابچيان دو دليل را براي نظر خود بر مي‌شمرد و مي‌گويد: رمان فارسي اين روزها دوباره از سوي مخاطبانش با استقبال روبه‌رو شده و نويسندگان به نوشتن رمان ترغيب شده‌اند و اين يعني پديده رخ داده پيرامون رمان اين روزها يك موج و يا تب زودگذر نيست و دوم به دليل علاقه و کشش ذاتي اين نسل به نوشتن و تعريف آنچه بر روح و ذهنشان گذشته است. لذا باز هم مي‌گويم جداي از اينکه از چنين اتفاقي مي‌توان بسيار شاد بود اما بايد اميدوارباشيم که نويسندگان ما به ويژه جوانان نويسنده با حوصله و علاقه به خلق شخصيت‌ها و قصه‌ها بپردازند و هميشه به خواننده احترام بگذارند. البته ترس و اميدي در دل تمام اهالي ادبيات باقي مي‌ماند. ترس اينکه عکس سال‌هاي قبل که داستان اسير فرم مي‌شد، اين بار فرم فداي قصه‌گويي شود. و با اين اميد که اين شروع موفق باعث نشود هرکس با هر نوع دانش و هر نوع نوشتاري، فقط به اميد موفقيت و مطرح شدن در ادبيات پا به اين عرصه بگذارد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-2168745411536144997?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/2168745411536144997'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/2168745411536144997'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/javannewspaper.html' title='رويكرد ‌نويسندگان به رمان‌نويسي'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-7389552267082805145</id><published>2010-05-23T22:42:00.004+04:30</published><updated>2010-05-23T22:54:31.020+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='majoon-e-eshgh'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='mohammad-sharifi'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ebrahim-mirghasemi'/><title type='text'>سه كتاب تازه از نشر آموت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.ilna.ir/newsText.aspx?ID=125172"&gt;خبرگزاری ایلنا&lt;/a&gt;: نشر آموت سه كتاب تازه كه يك مجموعه گفتگو، يك رمان و يك مجموعه داستان است را روانه بازار كرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.aamout.com/search/label/majoon-e-eshgh"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5472170816911331730" style="FLOAT: left; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 142px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 225px" alt="" src="http://www.ilna.ir/uploads/1389-3-2/09.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;* &lt;strong&gt;معجون ِ عشق&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;«معجون عشق» مجموعه‌ای از گفتگوهای «یوسف علیخانی» با نویسندگان موسوم به عامه‌پسند و پرمخاطب است.&lt;br /&gt;علیخانی در این کتاب با (ر. اعتمادی، فهیمه رحیمی، امیر عشیری، پری‌نوش صنیعی، نازی صفوی، مریم ریاحی، حسن کریم‌پور، تکین حمزه لو، مریم جعفری، فریده شجاعی، مژگان مظفری، سیمین شیردل، مهرنوش صفایی و نرگس جورابچیان) گفتگو کرده است.&lt;br /&gt;محور این گفتگوها درباره شیوه‌های نوشتن آثار پرمخاطب سال‌های گذشته و بررسی دلایل پرفروش شدن کتاب‌هایی چون (کفش‌های غمگین عشق، اتوبوس، جاسوسه چشم آبی، سهم من، دالان بهشت، همخونه، باغ مارشال، افسون سبز، گل‌های شب بو، پروین، آرام، ماهک، عشقه و به وقت بهشت) است.&lt;br /&gt;علیخانی در مقدمه کوتاه آغاز کتاب «معجون عشق» نوشته است: «به تیراژهای اندک بسیاری از رمان‌ها و مجموعه داستان‌ها فکر می‌کردم و بعد تیراژهای فراوان و تجدید چاپ‌های خیره کننده کتاب‌هایی که به دستم می‌رسید. برایم جالب بود که چطور می‌توان این اندازه بی‌انصاف بود که اصطلاح «ادبیات عامه‌پسند» را برابر کرد با «ادبیات مبتذل» بدون توجه به مغز کلمات که «عامه‌پسند» یعنی «مردم‌پسند» و ادبیات عامه‌پسند مساوی می‌شود با ادبیات مردم‌پسند.»&lt;br /&gt;كتاب «معجون عشق» 342 صفحه است و با قيمت 7500 تومان به وسيله نشر «آموت» منتشر شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.aamout.com/search/label/mohammad-sharifi"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5472170816911331730" style="FLOAT: left; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 142px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 225px" alt="" src="http://www.ilna.ir/uploads/1389-3-2/11.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;* &lt;strong&gt;باغ ِ اناری&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;«باغ اناری» مجموعه داستان «محمد شریفی» است که شامل 10 داستان کوتاه است.&lt;br /&gt;داستان‌های وضعیت، باغ اناری، پاسگاه، شور زندگی، کودکان ابری، زن سورچی، عاشقانه، حیوونکی بارون، کوکبه، حیاط خلوت و آخرین شعر، داستان‌های این کتاب هستند.&lt;br /&gt;اغلب داستان کوتاه‌های محمد شریفی به زبان‌های مختلف ترجمه شده‌اند.&lt;br /&gt;«محمود دولت آبادی» درباره داستان «وضعیت» از داستان‌های این کتاب می گوید: «داستان وضعیت یکی از دل‌نشین‌ترین داستان‌های کوتاه و یکی از عمیق‌ترین داستان‌های رئالیستی‌ست که می شناسم» (کتاب آینه‌ها-جلد دوم)&lt;br /&gt;از محمد شریفی پیش از این دو مجموعه شعر «سقوط پر در باران) و «مگر سکوت خداوند» منتشر شده است.&lt;br /&gt;از این نویسنده در آینده‌ای نزدیک دو رمان «سرجوخه آمین» و «باغ خُرفه» توسط نشر آموت منتشر می‌شود.&lt;br /&gt;كتاب «باغ اناری» 120 صفحه است و با قيمت 3000 تومان به وسيله نشر «آموت» منتشر شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.aamout.com/search/label/ebrahim-mirghasemi"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5472170816911331730" style="FLOAT: left; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 142px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 225px" alt="" src="http://www.ilna.ir/uploads/1389-3-2/10.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;* &lt;strong&gt;دیدا&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;«دیدا» رمان تاریخی نوشته «ابراهیم میرقاسمی» درباره ماجراي دلدادگي طاهر ‌ذواليمينين، سردار معروف تاریخ ایران به زني با نام«ديدا» است.&lt;br /&gt;ابراهيم ميرقاسمي در رمان تاریخی «ديدا» كه براساس زندگي طاهر ذواليمينين، سردار ايراني است، به ماجرايي واقعي و عاطفي در زندگي اين سردار ايراني نظر داشته و آن را در بستر وقايع و رويدادهاي تاريخي خلق كرده است.&lt;br /&gt;موضوع اصلي داستان اين كتاب، عشق است و اينكه اين عشق بر چنين شخصيتي با آن همه دل‌مشغولي چقدر تاثير‌گذار بوده است و چه رد پايي در زندگي او بر جاي گذاشته است.&lt;br /&gt;توجه خاص به قصه و تعلیق به همراه زبانی پاکیزه از ویژگی‌های رمان «دیدا» به شمار می‌رود. این ویژگی‌ها باعث می شوند خواننده بدون کوچکترین مکثی، این رمان 256 صفحه ای را دنبال کند.&lt;br /&gt;میرقاسمی به جای اصل قرار دادن تاریخ و زندگی طاهر ذوالیمینین، موضوعی که برای تاریخ نویسان، فرعی بوده، اصل قرار داده و خواننده را با «دیدا» آشنا می کند؛ دختری که طاهر او را نجات می‌دهد و بعد ....&lt;br /&gt;رمان «دیدا» 256 صفحه است و با قيمت 5500 تومان به وسيله نشر «آموت» منتشر شده است. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-7389552267082805145?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/7389552267082805145'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/7389552267082805145'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/3-book.html' title='سه كتاب تازه از نشر آموت'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-8017401364012772739</id><published>2010-05-23T00:19:00.003+04:30</published><updated>2010-05-23T00:31:09.053+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='aroos-e-beed'/><title type='text'>مرحله دوم داوري‌هاي کتاب فصل</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.aamout.com/search/label/aroos-e-beed"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5472170816911331730" style="FLOAT: left; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 134px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 190px" alt="" src="http://ibna.ir/images/docs/000070/n00070458-b.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;دبيرخانه جايزه كتاب فصل، اسامي آثاري را كه به مرحله دوم داوري‌هاي اين جايزه در بخش ادبيات داستاني رسيده‌اند، اعلام كرد. دوازدهمين دوره جايزه فصل به بررسي آثاري مي‌پردازد كه در زمستان سال گذشته منتشر شده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(&lt;a href="http://ibna.ir/vdcdjo05.yt0zk6a22y.html"&gt;ايبنا&lt;/a&gt;)، بر اساس اعلام دبيرخانه دوازدهمين دوره جايزه كتاب فصل، در بخش ادبيات داستاني 10 اثر تاليفي جواز حضور در مرحله دوم داوري‌ها را كسب كردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كتاب‌هاي «عروس بيد» نوشته «يوسف عليخاني»، «در ستايش دشت ارغوان» نوشته «پوروين محسني آزاد»، «ما يك سر و گردن از تفنگ‌ها بلندتريم» نوشته «شاهرخ تندرو صالح»، «پرسه زير درختان تاغ» نوشته «علي‌چنگيزي»، «هيچ‌كس مقصر نيست» اثري از «سارا حسن زاده»، «به هادس خوش آمديد» نوشته «بلقيس سليماني»، «آدم‌ها در پايان راه» نوشته «اكبر تقي‌نژاد»،‌«روباه و لحظه‌هاي عربي» نوشته «مرتضي كربلايي لو»،‌ «فراموش شدگان» نوشته «رضا جوان» و در نهايت «دويدن به‌ميان زندگان» آثاري هستند كه به مرحله دوم داروي‌هاي رسيده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين جايزه، شامل يازده حوزه، كليات، فلسفه و روان‌شناسي، دين، علوم اجتماعي، علوم خالص، علوم كاربردي، هنر، ادبيات،تاريخ و كودك و نوجوان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جايزه كتاب فصل با هدف حمايت از كتاب‌هاي برتر و تشويق محققان، مولفان، مترجمان و مصححان با هدف ارتقاي فرهنگ و دانش و پيشبرد فرهنگ كتابخواني، به همت موسسه خانه كتاب برگزار مي‌شود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;***&lt;br /&gt;این خبر در &lt;a href="http://www2.irna.ir/fa/news/view/menu-273/8902317030165009.htm"&gt;ایرنا&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://changizi.blogfa.com/post-513.aspx"&gt;جامعه کهنه&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://2shanbe.blogfa.com/post-2976.aspx"&gt;دوشنبه&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://ibna.ir/vdchwknq.23nv-dt4t2.html"&gt;ایبنای عربی&lt;/a&gt;، &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-8017401364012772739?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/8017401364012772739'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/8017401364012772739'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/ketab-fasl-12.html' title='مرحله دوم داوري‌هاي کتاب فصل'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-3636569080763151941</id><published>2010-05-19T21:44:00.001+04:30</published><updated>2010-05-19T21:46:21.302+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Book-Fair-tehran-23'/><title type='text'>نمايشگاه كتاب؛ راه نجات ناشران</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;يوسف عليخاني، داستان‌نويس و مدير نشر «آموت»، با بيان اينكه نمايشگاه كتاب مجالي براي تقويت ناشران است، برپايي اين نمايشگاه عظيم را اتفاقي عجيب و بزرگ دانست و گفت: رودررويي مخاطبان عام و ناشران، اتفاق مهم نمايشگاه به شمار مي‌آيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(&lt;a href="http://www.ibna.ir/vdcgwx9u.ak9zn4prra.html"&gt;ايبنا&lt;/a&gt;)، عليخاني كه درباره استقبال شوق‌برانگير مردم از نمايشگاه، حرف‌هاي زيادي داشت، گفت: روز اول نمايشگاه شبكه چهار با من مصاحبه‌اي داشت. در اين گفت‌و‌گو، من اعلام كردم هر نويسنده‌اي كه رمان آماده انتشاري دارد، نشر آموت از او استقبال مي‌كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وي افزود: جالب است كه چند روز بعد، من با تعداد بسياري از داستان‌نويسان جوان مقابل غرفه آموت مواجه بودم كه پرينت آثارشان را در دست داشتند و اين براي من واقعا خاطره‌انگيز شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نويسنده «عروس بيد» خاطرنشان كرد: رويداد مهم ديگر نمايشگاه براي من اين بود كه برخي از مخاطبان، كتاب‌هاي اين انتشارات را با دانستن نامشان جست‌و‌جو مي‌كردند و جالب است كه رمان «به وقت بهشت» در سه روز اول نمايشگاه تمام شد و از اواسط نمايشگاه چاپ دوم آن فروش رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عليخاني همچنين از تجربه رودررويي مخاطبان كتاب با ناشران نيز سخن گفت و توضيح داد: در نمايشگاه كتاب ناشران، رودرروشدن با مخاطب عام را تجربه مي‌كنند كه اين براي خود من واقعا لذت‌بخش بود و از هر رويدادي به ياد ماندني‌تر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وي همچنين اضافه كرد: نمايشگاه كتاب از سويي ديگر فرصتي است براي ناشران كوچك و شهرستاني و من هر جا كه ممكن بود گوشزد و يادآوري مي‌كردم كه به دنبال ناشران كوچك و شهرستاني بگرديد. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-3636569080763151941?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/3636569080763151941'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/3636569080763151941'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/ibna.html' title='نمايشگاه كتاب؛ راه نجات ناشران'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-6895825334938309209</id><published>2010-05-18T23:09:00.002+04:30</published><updated>2010-05-18T23:12:00.035+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='narges-jorabchian'/><title type='text'>چاپ دوم «به وقت بهشت» رسید</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;img src="http://www.ghabil.com/files/be-vaght-e-behesht-chap-2.jpg" border="0" /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;رمان "به وقت بهشت" نوشته نرگس جورابچیان دو ماه پس از انتشار از سوی نشر آموت به چاپ دوم رسید ... &lt;a href="http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1084907"&gt;اینجا&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-6895825334938309209?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/6895825334938309209'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/6895825334938309209'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/be-vaght-e-behesht-chap-2.html' title='چاپ دوم «به وقت بهشت» رسید'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-7517334551000962014</id><published>2010-05-17T23:58:00.001+04:30</published><updated>2010-05-20T19:17:22.095+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='aroos-e-beed'/><title type='text'>گفتگو با مجله «مثلث»</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;یوسف علیخانی: داستان هایم را روشنفکران می خوانند؛ متاسفم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://yousefalikhani.blogspot.com/2010/02/aroos-e-beed.html"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5471791505703472722" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 100px; CURSOR: hand; HEIGHT: 142px" alt="" src="http://tadaneh.persiangig.com/image/writer/mahyar-zahed.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;[&lt;strong&gt;مهیار زاهد&lt;/strong&gt;] در حال حاضر تقریبا نزدیک به 1900 نسخه از مجموعه داستان "عروس بید" فروش رفته و به چاپ دوم رسیده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;به نظرت کدام بخش از جامعه بیشتر به عنوان مخاطب جذب این اثر شده اند؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;متاسفانه بخش عمده ای از مخاطبان "عروس بید" روشنفکران بوده اند. به این دلیل می گویم متاسفانه که روشنفکر ما کتاب را برای لذت نمی خواند. او کتاب می خواند تا مچ بگیرد. فکر می کند عرصه رقابتی است که در آن باید حتما از دیگران جلوتر باشد. غافل از این که دیگری در یک دنیای دیگر می نویسد که کاملا متفاوت از دیگران است و دنیای هر نویسنده هیچ ربطی به نویسنده دیگر ندارد و تنها تابلوی بزرگ ادبیات را زیبا تر می کند. روشنفکر ما نمی پذیرد که علیخانی هم دنیای خودش را معرفی می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;یعنی به امید جذب مخاطب عام می نویسی؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;بله اما در این امر موفق نبوده ام . فکر می کنم مردم هنوز با داستان های من ارتباط نگرفته اند شاید به این دلیل که همچنان آلوده فضای روشنفکری هستم. هنوز آلوده ام و نمی توانم یک قصه را فارغ از عنصر زبان سر راست روایت کنم. به هر حال ما حاصل جریانی هستیم که زبان برایش اهمیت زیادی داشته است و زمان نوشتن ناخودآگاه دوست نداریم سر راست موضوع را بیان کنیم و فکر می کنیم هر چه قدر مطلب را پیچ تاب داده و نشان دهیم که چقدر نویسنده ایم نویسنده ترمی شویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;در بیشتر داستان های "عروس بید" دیالوگ ها با گویش خاص و منحصر به فردی به کار رفته اند. این گویش بخشی از ادبیات توست یا اینکه سعی کردی از آن در کارت استفاده کنی؟ به عبارت دیگر آیا با این زبان و لحن فکر می کنی؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;با این حرف در مورد قدم به خیر موافق هستم . در آن کتاب دیالوگ ها گویش مردم الموت است. گویش دیلمی و الموتی است. در اژدها کشان این امر کمرنگ تر شده و به سمت زبانی می رود که دیگر دیلمی نیست. در عروس بید واقعا یک زبان ساختگی و من در آوردی است. حتی می توان گفت ساختگی و ترجمه ای است. به عنوان مثال می گویم : دخترم بیامده زنت بشود. در فارسی این گونه حرف نمی زنیم در دیلمی هم همین طور. من در واقع از فارسی و دیلمی به زبان دیگری رسیدم که البته این سیرآگاهانه بوده و واقعا این سبک در من جا افتاده است تا حدی که گاهی به اشتباه از آن در گفتار روزانه استفاده می کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;جدای از این گویش من درآوردی از چه ظرفیت هایی در زبان دیلمی سود جستی؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;زبان دیلمی در واقع همان زبان فارسی است اما زبان فارسی کنونی است. کلمات در لهجه ها خلاصه و فشرده می شوند اگر لهجه یک الموتی را برداریم همان فارسی دری است. رد این را در سفرنامه ناصرخسرو هم می توانید ببینید در همان ابتدای سفرنامه هنگامی که ناصر خسرو می رود تا با استاد علی دامغانی دیدار کند می گوید: با او سخن گفتم او به فارسی دیلمی به من پاسخ داد.&lt;br /&gt;همه ما برای رشد زبان و ادبیات فارسی تلاش می کنیم و کاری که من در داستان نویسی می کنم این است که کلماتی را که در زبان محلی دیلمستان پنهان مانده و فارسی است استخراج کرده و استفاده کنم. به جای آن که بگویم "ازما بهتران" می گویم " اوشانان" و یا به جای "مترسک" از "هراسانه" استفاده می کنم. همین طور به جای خیلی از اصطلاحات رایج از معادلهای زیبا تر استفاده می کنم به عنوان مثال به جای "پاورچین پاورچین" از "پاترس پا ترس" استفاده می کنم . کاربرد این لغات و اصطلاحات برای من و تویی که کارمان قصه است ضروری است.&lt;br /&gt;این واژه ها دقیقا دیلمی است و من آنها را به زبان معیار نزدیک می کنم اما در عین حال این اصرار را دارم که با زبان معیار یکی نشوند و آن تشخص خودشان را حفظ کنند. با این وجود در "عروس بید" کلمه ای پیدا نمی شود که مخاطب نفهمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;این واژه های بدیع تبدیل به دایره لغات یوسف علیخانی شده اند یا این که صرفا با نوعی انتخاب و چینش ادبی عمل کردی؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;حالا که زمان گذشته این چیزها را برای تو رو می کنم. همیشه کاغذهای آچهاری بود که کنار تلفن به دیوار زده بودم و وقتی که با خانواده ام صحبت می کردم و آنها از اصطلاحات جدید استفاده می کردند آن را یادداشت می کردم.&lt;br /&gt;کلمات کاملا فارسی که دست نخورده باقی مانده اند و اینها را ما باید کشف بکنیم. اینها برای ما بار داستانی دارند. این کلمات امروز بخشی از دایره لغات من شده اند. البته تنها در داستان هایی استفاده می شوند که در فضای روستای میلک و الموت نوشته می شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;علاقه عجیب تو به قصه های کهن ایرانی و باورهای سنتی که میان عامه مردم وجود دارد از کجا می آید؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;دقیقا یادم هست که اولین داستانی را که به عنوان یک کاتب نوشتم داستان "تقدیر زن" بود. این داستان را زمانی که پنجم ابتدایی بودم پدرم برای من تعریف می کرد. مردی که فکر می کند شانسش خوابیده و راه می افتد تا شانس خود را پیدا کند. این داستان را آنقدر دوست داشتم که روی کاغذ خط دار بارها پاک نویسش کردم. به زودی کتابی از قصه های میلکی چاپ می کنم به اسم "گوته ها" که دو تا از راویان اصلی آن قصه ها پدر و مادر خودم هستند. نزدیک سی قصه را از پدرم در این اثر مکتوب کرده ام. ماجراهایی که در این قصه هاست برای من جذاب است و شیفته جادوی آنها هستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;تبدیل این قصه ها به داستان دغدغه اصلی توست؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;شاید همان سحر آنها من را هم جادو کرده است و من از آن جادو سواستفاده می کنم. اینها قصه های قدیمی نیستند بلکه باورند. این باورها وارد داستان های من شده است. باور "آقای غار"، باور"عروس بید" یا "جان قربان" که سه تا برادر در یک کوه می میرند و مرگهایشان هم طبیعی است و در نظرانسان شهری امروز چنین مرگی غیرعادی نیست. اما یک روستایی وقتی می بیند که سه نفر در یک جا مرده اند و آن جا هم برای او مقدس است خود به خود وارد دنیای خیال شده و دیگر دوست ندارد آن را عادی روایت کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;در کل شخصیت چندان برجسته ای در میان آدمهای داستان های "عروس بید" دیده نمی شود. در این مجموعه کمتر می بینیم شخصیت هایی را که پرداخت شده باشند . عدم تمایل علیخانی به شخصیت پردازی ناشی از چیست؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;به جز داستان "هراسانه" در هیچ یک از داستانهایم شخصیت اصلی ندارم. بیشتر موضوع محور و اتفاق محو هستم بدین معنی که آدم ها فقط تا این اندازه نقش دارند که جمعی را برای توضیح دادن یک اتفاق تشکیل بدهند. آدمها بیشتر همراه داستان هستند. شاید برای همین امر است که بارها از نبود شخصیت های منفی در کارهای من ایراد گرفته اند. به نظر من همه آدمها خوب هستند و بهتر است که بدی آدمها را ننویسیم. خوبی ها را روایت کنیم تا بیشتر بشوند. به اشتباه فکر می کنند که داستان یوسف علیخانی باید بر اساس شخصیت "پناه برخدا" و "جان قربان" پیش برود. آدمهای داستان های من در خدمت ماجرا هستند. همان ماجرایی که من را وادار به نوشتن کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;با این وصف مخاطبان نه چندان کمی که به شخصیت های داستان اهمیت زیادی می دهند چه خواهند شد؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://yousefalikhani.blogspot.com/2010/02/aroos-e-beed.html"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5469330748428345442" style="FLOAT: right; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 145px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 338px" alt="" src="http://tadaneh.persiangig.com/image/youssef-alikhani/youssefalikhani-books-alef.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;بخشی از آن چیزی که باعث می شود اکراه داشته باشم تا در تقسیم بندی ها جزو روشنفکران قرار بگیرم به برخورد سلیقه ای این قشر بازمی گردد. به شدت جامعه منتقدان ما سلیقه مند هستند به این معنی که برای ادبیات ایران بر اساس سلیقه تعیین تکلیف می شود. من اگر از داستانی خوشم می آید می گویم شاهکار این مجموعه همین داستان است غافل از اینکه این سلیقه من است. نمی توانیم منکر سلیقه بشویم. اما وقتی که در جایگاه نظر دهنده و منتقد قرار می گیریم سعی می کنیم اثبات کنیم که سلیقه شخصی ما بی شک بهترین است. باید به این دقت کرد که ما بسته به نوع کتاب هایی که در سالهای پیشین خواندیم هر کدام سلیقه متفاوتی داریم. یا به عنوان مثال وقتی من شخصا شیفته زبان هستم ناخود آگاه جذب داستانهایی می شوم که در این یک مقوله خاص قوی تر هستند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;یعنی به برخورد شخصی منتقدان معترضی؟ این گلایه از نقدهایی که به "عروس بید" شده برمی آید؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;ترجیح می دهم چیزی را که آزارام می دهد بیان کنم. این موضوع فقط درباره "عروس بید" نبود. زمان "اژدهاکشان" و "قدم به خیر" هم همین بساط بود. برخوردهای سلیقه ای به هیچ کار نویسنده نمی آید. خیلی ها می گویند که برای ما مهم نیست چه نقدی بر اثر ما می نویسند و اصلا هم نقدهایشان را نمی خوانیم. اما من که هیچ استادی نداشتم سعی می کنم تا از این فرصت استفاده کنم و نقد برای من حکم کلاس قصه نویسی را پیدا می کند. اما وقتی در بلند مدت حس می کنم بر این فضا سلیقه حاکم شده است دیگر نمی توانم نقدها را باور کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;یک بار برای همیشه به این ابهام پایان بدهیم که یوسف علیخانی شاگرد گلشیری هست یا نیست؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;شهرنوش پارسی پور در مطلبی نوشته بود که یوسف علیخانی از شاگردان گلشیری است و همین امر باعث شد تا خیلی ها اعتراض کنند چرا که گمان می کردند من چنین ادعایی کرده ام. اما واقعیت این است که من هرگز شاگرد گلشیری نبوده ام. هیچ وقت شاگرد او نبودم اما از همه شاگردهایش بیشتر شاگردی او را کردم. دوره دانشجویی من زمانی بود که به سختی زندگی می کردم و به علت مشکلات مالی به سختی می توانستم کتاب بخرم . از طرفی دوست داشتم تا کتاب های خوب را تهیه کنم. اما حتی قدرت خرید آنها را در حراجی ها هم نداشتم از این رو کتاب های مهم را از کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران می گرفتم و از روی آنها می نوشتم. هنوز هم نسخه های دست نویس کتابهایی چون "نمازخانه کوچک من"، "مثل همیشه" و "شازده احتجاب" را دارم. بارها و بارها آثار او را خوانده ام. با این حال آرزو دارم که شاگردی کسی مثل احمد محمود را می کردم. من احمد محمود را با لذت می خوانم؛ درست مثل یک خواننده عادی. اما گلشیری را به عنوان یک معلم می خوانم و از او یاد می گیرم. در کار محمود قصه مهم است اما در کار گلشیری زبان و تکنیک اولویت دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;یوسف علیخانی روزنامه نگار کهنه کاری است. سال های کار در رسانه چه تاثیری بر روند داستان نویسی او گذاشت؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;دوره روزنامه نگاری من دوره برزخ بود. به دلیل آنکه نمی دانستم بهشتی هستم یا جهنمی. از طرفی می شنیدیم که روزنامه نگاری نثر نویسنده را ژورنالیستی می کند و نویسنده از فضای داستان نویسی دورمی شود. از طرف دیگر تصور ما از روزنامه نگاری تصوری خارج از این مرزها بود. فکر می کردیم که خبرنگار دیوانه وار به دنبال موضوعات خاص و جنجالی می رود و گزارشهای داغ می نویسد. اما در روزنامه های ما از این خبرها نیست. دوره روزنامه نگاری دوره بسیار بدی برای من بود و به هیچ عنوان تجربه خوبی به حساب نمی آید هرچند که فضای تحریریه روزنامه و حتی بوی کاغذ را دوست داشتم. متاسفانه به دلیل ایده آل نگری خود اشتباه کردم چراکه فضای روزنامه های ما فضای کارمندی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;طی چند روز گذشته کتاب گفتگو با نویسندگان عامه پسند را با عنوان "معجون عشق" روانه بازار کتاب کردی. چه شد که جذب گفتگو با نویسندگانی شدی که پیش از این چندان در ادبیات ما جدی گرفته نشده اند؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;بعد از سالها که در گفتگوهایم به فهمیه رحیمی، ر.اعتمادی و... بی احترامی کردم با خواندن چند کتاب از آنها خجالت کشیدم چراکه تا به حال کارهای آنها را نخوانده بودم با این وجود درباره کتاب هایشان نظر می دادم . حین خواندن "دالان بهشت" نازی صفوی واقعا او را تحسین کردم و با مرگ خانم جون گریه کردم. همین طور وقتی که کار پرینوش صنیعی را خواندم خجالت کشیدم از این که چرا همه را با یک چوب می زنیم و دنبال آن هستیم که همه مثل ما بنویسند. از این رو برای آنکه خودم را تنبیه کنم در یک دوره هشت ماهه شروع کردم به گفتگو کردن با این دسته از نویسندگان که البته تنبیه خوشایندی برای من بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;منتشر شده در مجله «&lt;strong&gt;مثلث&lt;/strong&gt;» سال اول شماره سی و دوم 19 اردیبهشت صفحات 78 و 79 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-7517334551000962014?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/7517334551000962014'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/7517334551000962014'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/mosallas.html' title='گفتگو با مجله «مثلث»'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-5693903097362690134</id><published>2010-05-17T00:32:00.000+04:30</published><updated>2010-06-21T09:42:41.119+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='mohammad-sharifi'/><title type='text'>عکس هایی از محمد شریفی</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/RuK5YTwf97I/AAAAAAAAAV8/nSxAtoQbxaw/s320/MohammadSharifi017.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5107846946482026258" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/RuK5YTwf97I/AAAAAAAAAV8/nSxAtoQbxaw/s320/MohammadSharifi017.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/RuK3vDwf9xI/AAAAAAAAAUs/8OvXAzLCouU/s1600-h/MohammadSharifi07.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5107846946482026258" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/RuK3vDwf9xI/AAAAAAAAAUs/8OvXAzLCouU/s320/MohammadSharifi07.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/RuK3vDwf9yI/AAAAAAAAAU0/rSpT59FFBKo/s1600-h/MohammadSharifi08.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5107846946482026274" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/RuK3vDwf9yI/AAAAAAAAAU0/rSpT59FFBKo/s320/MohammadSharifi08.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/RuK3vTwf90I/AAAAAAAAAVE/IO_6qCAnI7Q/s1600-h/MohammadSharifi010.JPG"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/RuK3vjwf91I/AAAAAAAAAVM/GNePywWDNm4/s1600-h/MohammadSharifi011.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5107846955071960914" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/RuK3vjwf91I/AAAAAAAAAVM/GNePywWDNm4/s320/MohammadSharifi011.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/RuK4gTwf92I/AAAAAAAAAVU/zNB8H5UCjHM/s1600-h/MohammadSharifi012.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5107847792590583650" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/RuK4gTwf92I/AAAAAAAAAVU/zNB8H5UCjHM/s320/MohammadSharifi012.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/RuK4gTwf93I/AAAAAAAAAVc/I0G9AbnBB_A/s1600-h/MohammadSharifi013.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5107847792590583666" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/RuK4gTwf93I/AAAAAAAAAVc/I0G9AbnBB_A/s320/MohammadSharifi013.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/RuK5Yzwf9_I/AAAAAAAAAWc/wf-L_ZCNc7g/s1600-h/MohammadSharifi021.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5107848763253192690" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/RuK5Yzwf9_I/AAAAAAAAAWc/wf-L_ZCNc7g/s320/MohammadSharifi021.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/RuK6Rzwf-AI/AAAAAAAAAWk/LSo0kcPSU64/s1600-h/MohammadSharifi022.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5107849742505736194" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/RuK6Rzwf-AI/AAAAAAAAAWk/LSo0kcPSU64/s320/MohammadSharifi022.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/RuK6SDwf-CI/AAAAAAAAAW0/ByFXNJvzEsM/s1600-h/MohammadSharifi024.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5107849746800703522" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/RuK6SDwf-CI/AAAAAAAAAW0/ByFXNJvzEsM/s320/MohammadSharifi024.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/RuK8XDwf-NI/AAAAAAAAAYM/WoD72RPeQ_M/s1600-h/MohammadSharifi035.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5107852031723305170" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/RuK8XDwf-NI/AAAAAAAAAYM/WoD72RPeQ_M/s320/MohammadSharifi035.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/RuK-Tzwf-UI/AAAAAAAAAZE/HN-3S9HGx3I/s1600-h/MohammadSharifi042.JPG"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/RuK-UTwf-VI/AAAAAAAAAZM/YoX4wYiG3ko/s1600-h/MohammadSharifi043.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5107854183501920594" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/RuK-UTwf-VI/AAAAAAAAAZM/YoX4wYiG3ko/s320/MohammadSharifi043.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; اختصاصی نشر آموت&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-5693903097362690134?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/5693903097362690134'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/5693903097362690134'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/06/mohammad-sharifi-pic.html' title='عکس هایی از محمد شریفی'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/RuK5YTwf97I/AAAAAAAAAV8/nSxAtoQbxaw/s72-c/MohammadSharifi017.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-526840531408739124</id><published>2010-05-16T13:29:00.001+04:30</published><updated>2010-05-16T14:00:24.471+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='aroos-e-beed'/><title type='text'>روزگار «ميلک» زده نويسنده</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/SlRYJEBc-tI/AAAAAAAAE8w/IymJcdZT1Hk/s1600-h/ravi-award-stori-ilam-019.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5471791505703472722" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 100px; CURSOR: hand; HEIGHT: 142px" alt="" src="http://tadaneh.persiangig.com/image/writer/hossein-khadang.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;[&lt;a href="http://www.mardomsalari.com/Template1/News.aspx?NID=77119"&gt;حسين خدنگ&lt;/a&gt;] در اين چند سال اخير هر جا حرفي از يوسف عليخاني زده شده همواره با نام "ميلک" همراه بوده است. روستايي در نزديکي الموت قزوين که عليخاني آنجا زاده شده و کم کم دارد مانند "بيل" غلامحسين ساعدي و "کليدر" محمود دولت آبادي در ادبيات ايراني هويتي فرازماني- فرامکاني به خود مي گيرد.&lt;br /&gt;عليخاني اعتراف مي کند خودآگاهانه کوشيده است در سه گانه "قدم بخير مادربزرگ من بود"، "اژدهاکشان" و "عروس بيد" ميلک- ميلکي که در واقعيت داشت مي مرد- را- حداقل در دنياي داستان- زنده نگاه دارد.&lt;br /&gt;او مي گويد:" از اول برنامه ريزي داشتم که يک کتابم در فضاي زادگاهم بگذرد، يکي بيايد در فضاي قزوين، و کتاب سوم در فضاي تهران اتفاق بيفتد. اين طور نشد. برنامه ريزي من براي اين بود، اما ديدم سه تا مجموعه در فضاي ميلک شکل گرفت. من هم فکر مي کردم داستان هاي ميلک با اين سه مجموعه تمام شده اما اين طور نيست. حالا ميلک محور طرح دو رمان است که يکي اش در خود ميلک مي گذرد و ديگري درباره ميلکي هايي است که به قزوين آمده اند. طرح يک سه گانه را هم در ذهن دارم که درباره ميلکي هايي است که به تهران کوچ کرده اند. اگر صد بار من را بکشند، قطعه قطعه ام بکنند، آتش ام بزنند، باور کن از توي آن آتش باز يکي درمي آيد و مي گويد ميلک! تمام خواب هايم درباره ميلک است. همه چيز من ميلک است. تا من زنده ام و خواب هايم زنده است، ميلک هم زنده است. ميلک فرهنگ اصيل ايراني ماست که مي توانيم به آن بنازيم، به معني همه ارزش ها و سنت هاي ماست و به همين خاطر است که هرگز نمي ميرد.&lt;br /&gt;ميلک داستان هاي عليخاني اگر چه با واقعيت هاي ميلک الموت تفاوت هاي بسيار دارد اما مرکزيتش در جهان داستاني يوسف عليخاني ناشي از کنکاش و نگاه موشکافانه به آيين و سنن و حتي باورها و خرافه هاي ويژه اقليم هاي روستايي ايران از سيستان گرفته تا ايلام و خراسان و آذربايجان است و مفهومي نه مکان مند بلکه مکانشمول دارد.&lt;br /&gt;يوسف عليخاني که از پس يک دهه کار در مطبوعات دو سال اخير را به صورت حرفه اي به نوشتن روي آورده است، متولد اول فروردين 1354 است و سال 1377 از رشته زبان و ادبيات عرب دانشکده ادبيات دانشگاه تهران فارغ التحصيل شده است.&lt;br /&gt;از او علاوه بر سه مجموعه داستان به نام هاي قدم بخير مادربزرگ من بود، اژدهاکشان و عروس بيد چند کار پژوهشي از جمله داستان زندگي حسن صباح، به دنبال خداوند الموت، نشر ققنوس، 1386، داستان زندگي صائب تبريزي، انتشارات مدرسه، 1386، داستان زندگي ابن بطوطه، انتشارات مدرسه، 1383، عزيز و نگار- بازخواني يک عشقنامه، نشر ققنوس، چاپ اول 1381. چاپ دوم 1385 و مجموعه گفت وگوهاي او با نويسندگان معاصر کشور در قالب نسل سوم داستان نويسي امروز ايران- نشر مرکز، 1380 چاپ شده است.&lt;br /&gt;او که در زمينه عکاسي و فيلمسازي هم فعاليت مي کند ساخت فيلم هاي مستند، عزيز و نگار 1385و نوروزبل 1387 را در کارنامه خود دارد.&lt;br /&gt;تقدير در نخستين دوره جايزه ادبي جلال آل احمد و نامزد نهايي هشتمين دوره جايزه هوشنگ گلشيري، براي مجموعه "اژدهاکشان" نامزد بيست و دومين دوره جايزه کتاب سال جمهوري اسلامي ايران و برنده جايزه ويژه شانزدهمين جشنواره روستا براي مجموعه داستان "قدم بخير مادربزرگ من بود" و همچنين جايزه بهترين فيلم هفتمين جشنواره منطقه اي سينماي جوان ايران براي ساخت فيلم مستند عزيز و نگار از جمله نتايج فعاليت هاي او به عنوان نويسنده و فيلمسازي جوان است.&lt;br /&gt;از او چند کار تحقيقي از جمله بازنويسي قصه هاي تذکره الاوليا: نشر کتاب پارسه(زير چاپ)، به دنبال ناصر خسرو: داستان زندگي حکيم و شاعر قبادياني، نشر ققنوس(زير چاپ)، قصه هاي پرهيزکاران: (گردآوري قصه هاي مراغيان رودبار و الموت), (زير چاپ) و قصه هاي مردم الموت: (الموت پايين و الموت بالا) به همراه افشين نادري, (زير چاپ) در آينده نزديک روي پيشخوان کتابفروشيها قرار مي گيرد.&lt;br /&gt;يوسف عليخاني اين روزها با ارايه مجموعه داستان "عروس بيد" در نمايشگاه کتاب تهران روزهاي شلوغي را مي گذراند. برخي نگران "ميلک زدگي" اش هستند و بسياري نيز اميدوار که "ميلک" نويسنده جوان روزي شناخته شده تر از "ماکوندو" و "بيل" شود. اگر چه عليخاني به صراحت در گفت و گويي با "علي اصغر حسيني خواه" تاکيد مي کند که ميلک تقليد از ساعدي و بيل و ديگران نيست. "هيچ ربطي بين بيل و ميلک وجود ندارد. ساعدي يک فضاي دور از واقعيت و شيک و بازاري از يک روستا مي سازد که روستاها اينگونه نيستند. ميلک را هم من نمي نويسم بلکه کسي است از ميلک بازمانده ذهني ام و اوست که مرا مي نويساند و در واقع او "اوشانان" است برآمده از خاک زميني که روزي در آن گرفتار آمده ام و اين گرفتاري همچنان ادامه دارد."&lt;br /&gt;تجربه روزنامه نگاري يوسف عليخاني که خود روزگاري در هيات گفت وگو کننده مقابل نويسندگان نسل قبلي نشسته است کار گفت وگو با او را آسان مي کند. او، مجموعه کاملي از گفت وگو با نويسندگان (کتاب نسل سوم داستان نويسي امروز، نشر مرکز) را تجربه کرده و شرايط را خوب مي داند.&lt;br /&gt;بعد از انتشار موفق مجموعه داستان هاي "قدم بخير مادر بزرگ من بود" و "اژدها کشان" حالا چند ماهي است مجموعه داستان "عروس بيد" هم به عنوان سومين بخش سه گانه ميلک با نگاه مثبت منتقدان روبه رو شده و در نمايشگاه بيست و سوم هم با اقبال روبه رو شده است. آيا ممکن است روزي يوسف عليخاني از ميلک داستان هايش هجرت کند و بوم زيست داستاني ديگري را انتخاب کند؟&lt;br /&gt;"شايد بله و شايد هم نه! بله چون من نيستم که مي نويسم بلکه اوست که مرا مي نويساند و نه چون اگر راستش را بگويم بسيار به خاک داستان هايم عادت کرده ام و براي همين هم هست که مدت هاست مي ترسم به ميلک واقعي سفر کنم چون همه هراس من از اين است که سنگ و درخت و چوب و آدم آن خاک، نفرين ام کنند که آني که تو نوشته اي، ما نيستيم!"&lt;br /&gt;شما به عنوان نويسنده بيشتر به ميلک ذهني خودتان پابند هستيد يا ميلک واقعي و حقيقي؟ گفته ايد خيلي وقت ها قصه هاي ساير مناطق را برمي داريد و در ميلک بازآفريني مي کنيد. ميلک را بر اساس اين قصه ها تغيير شکل مي دهيد يا قصه ها را براي تطبيق با ويژگي هاي ميلک بازسازي مي کنيد؟&lt;br /&gt;يادم هست دو سال قبل در جمعي گفتم داستاني دارم که برآمده از مناطق کرمانشاه و لرستان در غرب ايران است از رسمي به نام عروس بيد که مدت ها درگيرش بودم. وقتي نوشته شد راضي بودم. فکر کردم يکي از سه چهار داستاني است که بهش ايمان دارم و در مجموعه سومم آمد و حتي اسم کتاب هم شد; عروس بيد. بياييم کمي با هم سرراست باشيم. داستان از کجا مي آيد؟ جز از شنيده ها و ديده ها و خيالات و ... ما؟ من هم زماني، جايي از کسي درباره عروس بيد چيزکي شنيده بودم اما داستان نبود آن گفته. ماند و ماند و ماند و ته نشين شد تا سرانجام يک عده شخصيت را جمع کردم و بردم شان توي قصه داستانم.&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://yousefalikhani.blogspot.com/2010/02/aroos-e-beed.html"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5469330748428345442" style="FLOAT: right; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 145px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 338px" alt="" src="http://tadaneh.persiangig.com/image/youssef-alikhani/youssefalikhani-books-alef.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;باور کنيد دو دوتا چهارتا نيست تا من بتوانم توضيح بدهم. شايد هم باشد که من بلد نيستم. من فقط خطي را در خاطر دارم از زماني که چيزي شنيدم و زماني سفري کرده در ذهن من و با آدم هايي که در جاهاي مختلف ديده ام آشنا شده و بعد شده اند يک داستان; مثلا آدمي از خراسان با مکاني در اصفهان و اتفاقي از لرستان و قالبي به نام الموت; فقط همين. البته همه کارها منحصر به ميلک نبوده اند. عشق نامه عزيز و نگار و کتاب داستان زندگي حسن صباح و گردآوري قصه هاي مردم رودبار و الموت (به همراه افشين نادري (در جغرافياي بزرگتري به نام الموت بوده است. تلاشم براي رمان با وجود چند تجربه مثل نوشتن يک رمان نيمه کاره و حتي بعدتر رماني کامل تا حالا راضيم نکرده که چاپ کنم و متاسفانه باوري در ذهنم قلمبه شده که تا چهل ساله نشوم، نمي توانم رماني بزايم; شايد هم راست باشد. خدا مي داند.&lt;br /&gt;برخي معتقدند بومي نويسي ارزش و اعتباري بيش از ديگر ژانرهاي داستاني دارد و نويسنده مي تواند با اين تکنيک در جذب مخاطب و مساله اي به نام تاثير زمان بر اثر فايق آيد. مصداقشان هم صد سال تنهايي مارکز و جاودانگي آن است و اينکه جريان ادبي ايران آن گونه که بايد به بومي نويسي توجه نشان نداده است. گرايش شما به بومي نويسي نمي تواند متاثر از اين نظريه باشد؟&lt;br /&gt;راهکارها يا معادله زمان شمول و مکان شمول بودن اثر را بايد از آقايان و خانم هاي منتقد و عشق حرف پرسيد. به من بگويند ميلک داستان هاي شما چند تا آدم دارد تا بگويم. نه اينکه از نويسنده بپرسيم خوانندگان هزاره چهارم چه مذاقي خواهند داشت و.... آدم آدم است و قصه قصه. کليت ماجرا خيلي هم دشوار نيست که سختش مي کنيم. يک آدمي است که قصه گفته و بعد رسيده به داستان. عده اي البته بعدش براي اين که دکان شان گرم بماند قصه نويسي را سنگ کرده اند و به سينه خود زده اند و عده اي هم داستان نويسي را کلاه کرده اند و سر من و شما گذاشته اند. فرقي بين شان نيست. فکر هم نمي کنم آقايان و خانم هاي نويسنده قرون هفده و هجده و نوزده ميلادي وقتي نگاهي به ادبيات کهن ما يا به قول شما قصه پردازي هاي کهن مشرق زمين به طور عام و ايران به طور خاص داشتند هيچ وقت فکر نمي کردند لقمه اي را که مي جوند اين طور دردسر ساز شود. اگر داستان نويس هستيد لطفا اين بحث ها را جدي نگيريد و بنشينيد به معماري داستان تان فکر کنيد و قصه را بگوييد.&lt;br /&gt;فکر نکنم پيشينيان ما از قبل برنامه ريزي کرده باشند که شعر جهاني بگويند و بهترين متون ادبي را بنويسند و بعد مشغول به کار شده باشند. آنها کارشان را کرده اند و بعدي ها هم به عرضه خودشان کاري کرده اند.&lt;br /&gt;ما هم کار خودمان را مي کنيم بهتر نبود اين چند سال به جاي بحث هاي نظري جهاني شدن ادبيات ايران و کلي گويي بنشينيم و کار کنيم؟&lt;br /&gt;ترديد نداشته باشيد الان بهترين داستان ايران و بهترين شعر اين خاک را کسي دارد مي گويد که اصلا نام و نشاني ندارد و در پرت افتاده ترين جاي اين کشور هم زندگي مي کند. کاش همه ما مي توانستيم مثل او به کار خودمان برسيم. کاش!&lt;br /&gt;در موارد خاص هم نتوانسته توفيق چنداني به دست بياورد. چون دست من و شما نبوده که بهترين داستان هايمان ديده بشود. با شما هم شرط مي بندم تا قرار سياست بين الملل بر اين نباشد که ايران به دور رسانه اي برسد، هرگز نه شعرمان و نه داستان مان ديده نخواهد شد.&lt;br /&gt;فکر نمي کنيد توجه بيش از حد نويسندگان امروزي به تئوريها و بازي هاي زباني اثرشان را از جوهره قصه خالي کند و چالشي براي ترجمه کارهاي احتمالا خوب اين دستي باشد؟ ترجمه کارهايتان با زبان بينابيني ديلمي و فارسي شخصيت ها چطور پيش مي رود؟&lt;br /&gt;وقتي دوست عزيزي، مساله اي را مطرح کرده بود که برايم دلنشين بود. بحثش اين بود که داستان از دو چيز تشکيل مي شود: زبان و قصه.&lt;br /&gt;اوايل که اين را خواندم کمي مکث کردم. ديدم بد نمي گويد ديده بودم فراوان فراوان داستان هاي هم نسل هايم که گرفتار جرياني به نام پست مدرن شده بودند و چيزک هايي مي نوشتند که همه درگيري شان زبان بود و به اشتباه هم به آنها گفته بودند که مثلا گلشيري نامي، با زبان داستانش را پيش مي برد. اما خودشان هم عقل نگذاشته بودند به کار که مگر ديگران با چي داستان را پيش مي برند؟ جز با زبان؟ اما زبان يکي از عناصر است. اگر فقط زبان باشد که خب مي توانيم برويم هر متني را بخوانيم اما ما دنبال چيز ديگري هم آمده ايم در اين نشست. آمده ايم قصه بشنويم. اين است که داستان بدون قصه، آدم بي قلب است و آدم لال، داستان بي زبان. من سعي کرده ام با انتخاب قصه گيرا از اين خلا» احتمالي بکاهم. در زمينه ترجمه هم قصه جذاب خلا» زبان را مي پوشاند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتشر شده در روزنامه «&lt;a href="http://www.mardomsalari.com/Template1/News.aspx?NID=77119"&gt;مردم سالاری&lt;/a&gt;» یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 صفحه &lt;a href="http://www.mardomsalari.com/Template1/Article.aspx?AID=11812"&gt;گفتگو&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-526840531408739124?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/526840531408739124'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/526840531408739124'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/hossein-khadang.html' title='روزگار «ميلک» زده نويسنده'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-427200536633605390</id><published>2010-05-15T23:36:00.001+04:30</published><updated>2010-05-15T23:40:52.014+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Book-Fair-tehran-23'/><title type='text'>تا نمایشگاه بعدی ...</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;img src="http://tadaneh.persiangig.com/image/book/aamout-books_fair-tehran-23.jpg" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-427200536633605390?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/427200536633605390'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/427200536633605390'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/aamout-booksfair-tehran-23.html' title='تا نمایشگاه بعدی ...'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-7380883153484212697</id><published>2010-05-14T23:51:00.005+04:30</published><updated>2010-05-15T00:15:35.318+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='aroos-e-beed'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='majoon-e-eshgh'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Book-Fair-tehran-23'/><title type='text'>گفتگو با «ایران صدا»</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;img src="http://tadaneh.persiangig.com/image/youssef-alikhani/iranseda.jpg" border="0" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.iranseda.ir/FullItem/?g=689649"&gt;ایران صدا&lt;/a&gt;: تا پایان بیست و سومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران که در مصلی امام خمینی (ره) برگزار می شود هر روز به مدت تقریبی دو ساعت و نیم در خدمت شما عزیزان خواهیم بود. با ما همراه باشید. در هشتمین برنامه از سری برنامه های جشن کتاب که در محل برگزاری بیست و سومین نمایشگاه بین المللی کتاب مصلی بزرگ امام خمینی (ره) تولید می شود با موضوع ارتباط ناشر، نویسنده و خواننده به خدمت شما آمده ایم. در ابتدای برنامه امروز با حضور یوسف علیخانی داستان نویس و مسئول انتشارات آموت درباره موضوع اصلی برنامه و فعالیت های انتشارات آموت به بحث و گفتگو نشستیم ... برای شنیدن این برنامه &lt;a href="http://www.iranseda.ir/Download?Attid=537468&amp;amp;q=3"&gt;اینجا را کلیک کنید&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;img src="http://tadaneh.persiangig.com/image/youssef-alikhani/iranseda-1.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;یاسر نوروزی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://tadaneh.persiangig.com/image/youssef-alikhani/iranseda-2.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;مريم مه نگار و یوسف علیخانی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://tadaneh.persiangig.com/image/youssef-alikhani/iranseda-3.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;سعيد اسلام زاده&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-7380883153484212697?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/7380883153484212697'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/7380883153484212697'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/iranseda.html' title='گفتگو با «ایران صدا»'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-7400148966127085881</id><published>2010-05-14T23:33:00.003+04:30</published><updated>2010-05-14T23:40:02.428+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='mohammad-sharifi'/><title type='text'>نوستالژی داستان ناب</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;[&lt;a href="http://radioz.us/zambook/2010/05/post_2.html"&gt;فرشاد سروش&lt;/a&gt;] باغ اناری» مجموعه‌داستانی ا‌ست از «محمد شریفی» (متولد ۱۳۴۰) که اولین‌بار در سال ۷۱ منتشر شد و بسیار مورد توجه قرار گرفت. این کتاب در همان سال‌ها جایزه‌ی قلم زرین گردون را برد و به کتاب مورد علاقه‌ی نسلی از دوست‌داران داستان، که بسیاری از آ‌ن‌ها امروز نویسنده‌های معروفی هستند، بدل شد. ناشر «باغ اناری» نشر «گردون» بود و تیراژ آن ۲۲۰۰ نسخه.&lt;br /&gt;به‌رغم آن‌که شریفی با همین یک کتاب راه صد ساله را یک‌شبه پیموده بود و اکثر منتقدان و صاحب‌نظران ـ از جمله محمود دولت‌آبادی ـ داستان‌های‌اش را پسندیدند و ستودند، «باغ اناری» دیگر تجدیدچاپ نشد و با گذشت زمان کم‌کم فقط خاطره‌ای خوش از آن به یادگار ماند.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.ghabil.com/files/bagh-e-anari-mohammad-sharifi.gif"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5459869891047766546" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 100px; CURSOR: hand; HEIGHT: 145px" alt="" src="http://www.ghabil.com/files/bagh-e-anar--mohammad-sharifi-s.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;این کتاب ۱۸ سال کم‌یاب و بعد نایاب بود اما همچنان، این‌جا و آن‌جا، از آن یاد می‌شد و به‌عنوان اثری مهم در ادبیات داستانی معاصر ایران هرگز به‌طور کامل از یاد نرفت. اخیراً، نشر نوپای «آموت» ـ که یوسف علیخانی، داستان‌نویس شناخته‌شده، آن‌را مدیریت می‌کند ـ «باغ اناری» را تجدیدچاپ کرده و این امکان را فراهم آورده که نسل جدید و جوان کتاب‌خوان ایرانی فرصت لذت‌بردن از داستان‌های ناب و درخشان محمد شریفی را پیدا کنند.&lt;br /&gt;حقیقت این است که، با وجود همه‌ی آن‌چه گفته شد، چاپ اول «باغ اناری» در زمانه‌ی مناسبی انجام نشده بود. جنگ تازه پایان یافته بود و با دوره‌ی طلایی رونق کتاب فاصله داشتیم. انتشار مجدد «باغ اناری» شانس تازه‌ای است برای این کتاب و نویسنده‌اش تا به آن‌چه استحقاق‌اش را دارند برسند.&lt;br /&gt;«باغ اناری» یازده داستان کوتاه دارد: «وضعیت،» «باغ اناری،» «پاسگاه،» «شور زندگی،» «کودکان ابری،» «زن سورچی،» «عاشقانه،» «حیوونکی بارون،» «کوکبه،» «حیاط خلوت،» و «آخرین شعر.» آن‌چه به این مجموعه اعتبار بخشیده این است که داستان ضعیفی بین داستان‌های کتاب دیده نمی‌شود. هر یازده داستان کتاب نوشته‌هایی پخته، پرورده و قوی‌اند و مجموعه یک‌دست و بدون نوسان است.&lt;br /&gt;بارزترین ویژگی داستان‌های شریفی سوژه‌های بکر و پلات‌های خاص آن‌هاست یا درواقع آن چیزی که «ایتالو کالوینو،» نویسنده‌ی نامدار ایتالیایی، «تصویر مرکزی داستان» می‌نامید. شریفی در یک بستر رئالیستی – سورئالیستی و در یک فضای وهم‌آلود و تیره ماجراهایی را روایت می‌کند که فراموش‌ناشدنی‌اند و احتمالاً سال‌های سال در جایی از ذهن خواننده باقی خواهند ماند. پلا‌ت‌های او اغلب پلات‌هایی با موضوعات عادت‌گریز و حتا عجیب هستند ـ مثل پلات «شور زندگی،» «زن سورچی،» و «حیوونکی بارون» ـ و گاهی که پلات داستان ماجرایی عادی و نه‌چندان نو را دست‌مایه دارد نویسنده با کمک غریبه‌سازی موقعیت خواننده نسبت به متن قرائتی متفاوت و آشنایی‌زدا از آن ارائه می‌‌کند، مثلاً در داستان‌ «کودکان ابری» - که بازگوکننده‌ی رابطه‌ی کودکانه‌ی دو پسربچه و شیطنت‌ها و کشمکش‌های آن‌هاست.&lt;br /&gt;«وضعیت» ماجرای معلم پیری است که در کلاس درس با شاگرد مرده‌اش مواجه می‌شود، «باغ اناری» یک روایت عاشقانه‌ی غیررئالیستی است که با تمام داستان‌های اسطوره‌ای عشق پیوند بینامتنی دارد، «پاسگاه» در فضایی مه‌آلود و بارانی بطالت و پوچی را بازسازی می‌کند، «شور زندگی» روایتی است شاعرانه و سورئال از تقابل زندگی و مرگ، دیدن چند اسکلت در یک کاروانسرای قدیمی در داستان «زن سورچی» دریچه‌ای است برای خیال‌پردازی درباره‌ی سرنوشت آن‌ها، «عاشقانه» یک خواستگاری را تصویر می‌کند که بیش از بوی حیات رنگ نیستی دارد، دو زن مرده در «حیوونکی بارون» به روستای خود بازمی‌گردند و در پی راهی برای فرار از فراموش‌شدگی‌اند، و مردن یک گوساله‌ در «حیاط خلوت» بهانه‌ای است برای بیان روایتی شاعرانه از رنج.&lt;br /&gt;قدرت شریفی در فضاسازی و تصویرپردازی و پیوند ذهنیت با عینیت یکی از مهم‌ترین عناصری است که به داستان‌های او استحکام و جذابیت می‌بخشد. او اتمسفری آفریده که به‌صورت یک المان تکرارشونده در همه‌ی داستان‌ها حضور دارد و مثل یک نیروی نامریی آن‌ها را در فضایی آخرالزمانی گرد هم می‌آورد. در کنار تکنیک‌هایی مثل «تکرار،» که در بیش‌تر داستان‌ها دیده می‌شود، آن‌چه نقشی مهم در شکل‌دادن به این فضا دارد زبان است. شریفی زبانی بسیار خاص و نو دارد که به شعر طعنه می‌زند. روایت‌ها و دیالوگ‌ها فخیم‌ و دلنشین‌اند و انگار با ریتم یک آهنگ درونی هارمونی یافته‌اند. اوج این زبان‌آوری در داستان «کوکبه» دیده می‌شود که زبان‌اش به زبان متون کلاسیک فارسی طعنه می‌زند.&lt;br /&gt;نکته‌ی جالب این‌جاست که به رغم نقش مهم زبان در داستان‌های «باغ اناری» این مجموعه فقط در زبان خلاصه نشده و غیرقابل ترجمه نیست. داستان‌های کتاب، به‌واسطه‌ی پلات‌های بدیع و جذابی که پیش از این به آن‌ها اشاره شد، داستان‌هایی هستند که می‌توان آن‌ها را به هر زبانی برگردان کرد. قطعاً در فرآیند ترجمه عنصر زبان از دست خواهد رفت، اما فقط به عنوان یک عنصر، نه فنداسیونی که با از دست رفتن‌اش داستان فرو بریزد. زبان همه‌چیز «باغ اناری» نیست.&lt;br /&gt;واپسین داستان کتاب قطعه‌‌ی کوتاهی ا‌ست به نام «آخرین شعر.» در این قطعه روباهی افسرده و عبوس، روباهی که «دل‌اش به اندازه‌ی همه‌ی ابرهای زمستان گرفته است،» آخرین شعری را که سروده، و درواقع وصفی است از دلیل غمباری‌‌اش، می‌خواند: «دل‌ام از تکرار این همه خروس گرفته است!» «باغ اناری» در نقطه‌ی مقابل این داستان قرار دارد. شریفی نویسنده‌ای است قصه‌گو با قصه‌های ناب و غیرتکراری که از روی دست هیچ نویسنده‌ی خارجی یا ایرانی گرته‌برداری نشده‌اند و سبک ویژه‌ای دارند. «باغ اناری» را می‌توان یکی از خاص‌ترین کتاب‌های داستانی چاپ شده پس از انقلاب دانست.&lt;br /&gt;تجدید چاپ «باغ اناری» و بازخوانی آن بار دیگر یادآوری می‌کند که ادبیات داستانی ایران در دهه‌ی هشتاد، به‌خصوص در نوشتن داستان کوتاه، پیشرفت چشم‌گیری نداشته و تولید انبوه داستان کوتاه در این دهه باعث افت کیفی آثار شده است. این کتاب ۱۲۰ صفحه دارد و نشر آموت آن را در سال ۱۳۸۹ چاپ کرده است. این ناشر دو رمان «باغ خرفه» و «سرجوخه آمین» از محمد شریفی را هم در دست نشر دارد، آثاری که انتشار آن‌ها ـ پس از سکوت طولانی‌مدت شریفی ـ می‌تواند اتفاقی مهم در داستان‌نویسی معاصر تلقی شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتشر شده در «&lt;a href="http://radioz.us/zambook/2010/05/post_2.html"&gt;رادیو زمانه&lt;/a&gt;» ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-7400148966127085881?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/7400148966127085881'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/7400148966127085881'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/zamaaneh.html' title='نوستالژی داستان ناب'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-1157190048007591484</id><published>2010-05-14T00:17:00.000+04:30</published><updated>2010-05-20T19:13:21.073+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='aroos-e-beed'/><title type='text'>ملخ هاي ميلك و خيابان هاي نيويورك</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;img src="http://tadaneh.persiangig.com/image/youssef-alikhani/880225-keyhan.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;روزنامه &lt;a href="http://www.kayhannews.ir/890225/9.htm#other1104"&gt;کیهان&lt;/a&gt; - شنبه 25 اردیبهشت 1389 - &lt;a href="http://tadaneh.persiangig.com/image/youssef-alikhani/890225-keyhan.pdf"&gt;صفحه 10&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;[&lt;a href="http://www.kayhannews.ir/890225/9.htm#other1104"&gt;محمد صرفي&lt;/a&gt;] اگر كسي از شما بپرسد شباهت ساكنان نيويورك و ميلك چيست، به احتمال زياد گمان مي كنيد با يك سؤال انحرافي طرف شده ايد و به احتمال زيادتر مي پرسيد، اصلا ميلك كجاست؟&lt;br /&gt;ميلك يكي از هزاران هزار روستاي ايران است و تنها شانسش اين بوده كه يكي از اهالي اش- البته با پسوند «سابق»- مجموعه داستان درباره آن نگاشته است.&lt;br /&gt;هفت سال پيش، يوسف عليخاني اولين مجموعه داستان كوتاه خود را با عنوان «قدم بخير مادربزرگ من بود» منتشر كرد. سه سال بعد با «اژدهاكشان» سراغ روستاي آباء و اجدادي اش رفت و چند ماه پيش هم با انتشار «عروس بيد»، سه گانه ميلك كامل شد. روستاي «ميلك»- در استان قزوين و در دامنه الموت- همانند نخ تسبيحي، 37داستان كوتاه اين سه گانه را كنار هم قطار مي كند.&lt;br /&gt;در عالم هنر- به ويژه در ادبيات و سينما- سه گانه هاي بسياري وجود دارد. يكي از اين سه گانه ها كه براي اهالي ادبيات ايران نامي آشناست، «نيويورك» اثر نويسنده معاصر آمريكا، «پل استر» است. از استر آثار زيادي در ايران ترجمه با استقبال خوبي از سوي مخاطبان مواجه شده است. سه رمان و ارواح، شهر شيشه اي و اتاق دربسته، سه گانه نيويورك را مي سازند.&lt;br /&gt;سه گانه نيويورك و ميلك را از چند جهت مي توان با يكديگر مقايسه كرد. اولين محور مشترك ميان اين دو، عنصر مكان است. نيويورك براي استر و ميلك براي عليخاني تنها يك مكان معمولي براي جاري شدن داستان در بستر آنها نيستند. نيويورك و ميلك به طرزي ظريف و نامحسوس از مرزهاي مكاني فراتر رفته و خود تبديل به شخصيت مي شوند. شخصيت هايي كه جدا كردن داستان و روايت از آنها ناممكن بنظر مي رسد.&lt;br /&gt;اگر شخصيت ميلك از داستان هاي عليخاني گرفته شود، چيزي از آنها باقي نمي ماند. ميلك براي ا و حكم تاري را دارد كه تمام عناصر ديگر- اعم از زبان، فرم، محتوا، شخصيت ها و... مانند پود بر آن سوار مي شود و چهل تكه ميلك را تشكيل مي دهد. ميلك براي عليخاني همانقدر حياتي است كه نيويورك براي استر.&lt;br /&gt;منتقدين ادبي سه گانه نيويورك را پست مدرن مي دانند. سه رمان استر، چه در فرم و چه در پيام پست مدرن هستند. در هر سه داستان، روايت ها گسسته، اتفاقات بدون دليل، شخصيت ها كاريكاتوري اند و بي رحمانه هجو مي شوند.&lt;br /&gt;نكته جالب نظر خود استر در اين زمينه است. او در مصاحبه اي در پاسخ به اين سوال كه آيا نويسنده اي پست مدرن است مي گويد: «مشكل اينجاست كه من اصلا نمي دانم چه هستم. اهل برچسب زدن به خودم نيستم و از اين كه مرا در قالب اين مفاهيم تعريف كنند، خوشم نمي آيد. اگر ديگران دلشان مي خواهد كه اين طور خطابم كنند، خب، شكايتي ندارم. وقتي قدم مي زنم تنها به آن چيزي كه واقعا هستم فكر مي كنم و نه چيز ديگري.&lt;br /&gt;ممكن است اين طور باشد. من هميشه فكر كرده ام كه پست مدرنيسم يك نوع تبعيض طبقاتي است. چون نويسندگاني همچون جيمز جويس، مارسل پروست، فرانتس كافكا، ويليام فاكنر و تمام نويسندگان خارق العاده اي از اين دست همه در دوره مدرن جريان سازي كرده اند اما من متوجه فرق مدرنيسم و پست مدرنيسم نمي شوم. خودم را مثل يك قصه گو مي بينم، اين دقيقا هماني است كه حس مي كنم. من داستان مي گويم و از هر روشي كه براي گفتنش مناسب باشد، استفاده مي كنم. در هر كتابي به يك روش اين كار را كرده ام. گاهي اوقات روايت هم به ناچار سنتي مي شود، گاهي اوقات هم پيچيده مي شود و ممكن است شما آن را پست مدرن خطاب كنيد، اما براي من مفهوم مهم تر از فرم است و خود داستان است كه فرمش را برايم مي سازد.»&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://yousefalikhani.blogspot.com/2010/02/aroos-e-beed.html"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5469330748428345442" style="FLOAT: right; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 145px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 338px" alt="" src="http://tadaneh.persiangig.com/image/youssef-alikhani/youssefalikhani-books-alef.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;اما در سه گانه ميلك اوضاع از اين هم پيچيده تر به نظر مي رسد. عليخاني در زبان سنتي است، در محتوا مدرن است و در فرم پست مدرن!&lt;br /&gt;زبان در داستان هاي او چنان سنتي و بومي است كه در اولين مجموعه، خيلي جاها مجبور است معني لغات را به صورت پاورقي به خواننده بگويد. براي نمونه او در اولين داستانش (مرگي ناره از مجموعه قدم بخير مادربزرگ من بود، 19 لغت و عبارت را در پاورقي توضيح مي دهد! كه شايد بتوان از آن به عنوان يك ركورد نام برد.) اين زبان واكنش هاي بسياري را ميان مخاطبين و منتقدين برانگيخت. هرچه بود، عليخاني در دو اثر بعدي خود زبانش را براي مخاطب آشناتر و راحت تر كرد.&lt;br /&gt;اما درباره محتوا. داستايوفسكي از زبان راسكولنيكف- اگر بتوان او را قهرمان خواند، قهرمان رمان جنايت و مكافات- مي گويد: «آن چه مردم بيش از هرچيز از آن مي ترسند برداشتن گامي نو و يا گفتن كلامي تازه است.» ارائه تعريفي از مدرنيسم، كه بتواند همگان را راضي كند، اگر محال نباشد بسيار سخت است. در داستان هاي عليخاني نشانه هاي زندگي مدرن تقريبا وجود ندارد اما اين باعث نمي شود محتوا و پيام آنها هم مدرن نباشد. اين ادعا دو دليل دارد. اول اينكه در دوره آپارتمان نشيني و آپارتمان نويسي، نقب زدن به روستايي غريب بدون شك «گامي نو» و «كلامي تازه» است. (فارغ از ميزان موفقيت عليخاني در اين راه جديد) دوم آنكه گرچه ظاهرا داستان در روستا در جريان است اما ماشين ويرانگر مدرنيسم تا پشت دروازه هاي روستا آمده و آثار مخرب خود را برجاي گذاشته است. در حقيقت ميلك به لحاظ محتوايي در آستانه مدرنيسم است. قزوين در اين آثار، در مقايسه با ميلك نقش كلان شهر مدرن را بازي مي كند. آدم ها به قزوين مي روند. رفتني كه بيشتر شبيه تبعيد است و ميلك كوچك تر از آن است كه ياراي ايستادگي در برابر آن را داشته باشد. به اين نمونه ها دقت كنيد.&lt;br /&gt;- ميلك ديگه ميلك قديم نيست.&lt;br /&gt;- آها. همه برفتن قزبين. اين دوسه تا كور وكچل هم اگه بماندن، منتظرن برف بباره (هراسانه/ عروس بيد)&lt;br /&gt;¤&lt;br /&gt;- كاش بفروشم و برم قزوين. كلفتي ره كه از من نگرفتن.&lt;br /&gt;- چه حرفان زني عمه. اين جور باشه كه تمام باغستان ره بايد ميلكي يان همين جوري بفروشند و بشوند قزوين كه كلفتي بكنن.&lt;br /&gt;- بايد بفروشن. اين كه نشد زندگي... (آب ميلك سنگين است/ اژدهاكشان)&lt;br /&gt;¤&lt;br /&gt;چهار سيخ تمام لاي سنگك پيچيدند و كلپري گفت: «آدم اينجا (شهر) يك سنگك سق بزنه، مي ارزه به ميلك.»&lt;br /&gt;كت براي ارسلان تنگ بود، يك تكاني به سرشانه هايش داده و گفته بود: «اون همه راه را مي كوبي مي روي سر گلچال كه چي؟ يك مشربه آن بياوريو اين جا شير آب هست، فقط بايد...» (يه لنگ/ قدم بخير مادربزرگ من بود)&lt;br /&gt;از اين دست مثال ها بسيار است. فعلا ميلكي ها رها مي كنيم و به سراغ فرم داستان ها مي رويم. فرم كلي داستان هاي عليخاني پست مدرن است. داستان هاي او پر از اتفاقات بدون دليل است. اتفاقاتي كه او خود را ملزم به پاسخگويي در برابر آنها نمي بيند و تقريبا در تمام داستان ها وجود دارد. نمونه هاي بارز آن را مي توان در جنگ حضرتقلي قاطرسوار با اژدها در داستان اژدهاكشان، بيلي كه بعد از يك قتل، صاحب خود را دنبال مي كند (بيل سرآقا/ عروس بيد) و يا مردي كه تبديل به درخت بيد مي شود (عروس بيد) مشاهده كرد.&lt;br /&gt;داستان ها در روايت نيز از منطق خاصي پيروي نمي كنند. از هرجا دلشان مي خواهد شروع مي شوند، به هرجا دلشان بخواهد مي روند و در هرجا دلشان بخواهد تمام مي شوند و خيلي وقت ها اصلا تمام نمي شوند. تكنيك «جريان سيال ذهن» در شكل گيري اين داستان ها كاملا مشهود است. داستان مرگي ناره و پنجه (عروس بيد) نمونه بارز اين شيوه است.&lt;br /&gt;نشانه شناسي داستان هاي ميلك خود مي تواند موضوع مطلبي مستقل و قابل تامل باشد. امام زاده در اين سه گانه، عنصري اساسي است. عليخاني هوشمندانه از اين عنصر استفاده مي كند. امام زاده به روستا مشرف است. اين استعاره ظاهراً فيزيكي، نشان از جايگاه امام زاده در روستا دارد. امام زاده تنها معرف يك مكان مذهبي نيست و در اينجا نماينده مذهب، باورها و اعتقادات اهالي است. تصور ميلك بدون امام زاده اش مانند قلم بدون جوهر است.&lt;br /&gt;در اغلب داستان ها زمان پيچيده است، قهرماني وجود ندارد، حماسه اي نيست. مجازها در داستان موج مي زنند. تصور روستا بدون آب، زمين، بيل، درخت و اينگونه نشانه ها ناممكن است اما اين نشانه ها خيلي وقت ها از نقش خود خارج شده و شخصيت مي يابند.&lt;br /&gt;از توضيح بيشتر درباره فرم داستان ها صرف نظر مي كنم. شايد عده اي با اين نگاه به سه گانه ميلك (زبن سنتي، محتواي مدرن و فرم پست مدرن) مخالف باشند و دلايل قابل توجهي هم ارائه كنند اما اينها هيچكدام مهم نيست. سنتي و مدرن و پست مدرن تقسيم بندي هاي ماست. هر كسي ممكن است تعريفي از آن داشته باشد. اين تقسيم بندي هاي ترديدآميز دردي از مخاطب و البته ميلكي ها دوا نمي كند. مگر درد ميلكي ها چيست؟&lt;br /&gt;شايد پاسخ هويت است. اما اين جواب اوضاع را بدتر مي كند. هويت آنها چيست؟ بنظر مي رسد اين سوال اصلي ترين و شايد تنها سوال اين سه گانه باشد. نويسنده به اين سوال جوابي نمي دهد. او در اينجا با خواننده تفاوتي ندارد. تنها مزيت او طرح سوال است. جواب پيش او هم نيست. درد آدم هاي ميلك جدا از خودشان نيست. دلهره اي كه در اغلب داستان ها موج مي زند و بخوبي به مخاطب هم منتقل مي شود از عوارض اين درد است.&lt;br /&gt;نقطه مشترك آدم هاي ميلك و نيويورك همين است؛ هويت. در داستان هاي استر اين موضوع تبديل به بحران هويت شده اما در ميلك درد هويت است. در رمان ارواح بحران هويت مانند پتكي صفحه به صفحه بر سر خواننده كوبيده مي شود. اين بحران چنان سنگين است كه شخصيت ها حتي نام هم ندارند. هيچكدامشان. آنها با رنگ هايشان شناخته مي شوند هويت شده اما در ميلك درد هويت است. در رمان ارواح بحران هويت مانند پتكي صفحه به صفحه بر سر خواننده كوبيده مي شود. اين بحران چنان سنگين است كه شخصيت ها حتي نام هم ندارند. هيچكدامشان. آنها با رنگ هايشان شناخته مي شوند؛ آقاي آبي، آقاي سفيد، آقاي سياه، خانم سبز و... حتي اين هويت رنگي هم تا پايان حفظ نمي شود. رنگ ها در هم آميخته مي شود و آدم ها غيب مي شوند.&lt;br /&gt;البته ممكن است اينجا يك سوء برداشت رخ دهد. گمان كنيم اوضاع ميلكي ها از نيويوركي ها بهتر است، چون آنها درد دارند اما نيويوركي ها دچار بحران هستند. اما اوضاع اينگونه نيست. آدم هاي استر به وضعيت تنهايي عادت دارند و بحران براي پوست كلفت آنها كشنده نيست. آنها با توطئه و تعقيب زندگي مي كنند و خيلي راحت هويت يكديگر را مي ربايند. اما ميلكي ها ظريف تر از آن هستند كه بتوانند اين درد را تحمل كنند. شهر براي آنها كشنده است. حتي وقتي براي معالجه به آنجا مي روند! (مانند مرگ طوبي در بيمارستان قزوين وقتي كه گفتند خوب شده است! / داستان آقاي غار/ عروسي بيد)&lt;br /&gt;فرم پست مدرن آثار براي مخاطب ايراني كه ميان سنت و مدرنيته دست و پا مي زند، چندان دلنشين نيست. در واقع نمي توان تخمه كدو خورد، تلويزيون تماشا كرد، جواب اس ام اس داد و اين داستان ها را هم خواند. زبان خاص داستان ها نيز مي تواند عاملي بازدارنده باشد. با اين وصف علت استقبال از آثار عليخاني چيست؟&lt;br /&gt;براي مخاطباني كه در آپارتمان هاي چند ده متري زندگي مي كنند، هميشه خسته اند، از روزمرگي و تكرار مي نالند و به خواندن داستان هاي آپارتماني و شهري- كه كپي برابر اصل از زندگي جاري خودشان است- عادت كرده اند، خواندن داستان هايي كه جن و پري و اژدها در آنان جولان مي دهند مي تواند جذاب باشد و حداقل براي ساعاتي آنها را از فضاي خاكستري و بدون هيجان زندگي خود دور سازد. در زندگي هاي مدرن شهري، جايي براي راز و رمز نيست. انسان هميشه به راز نياز داشته است. وقتي مردم از پيامبر درباره روح مي پرسند، جواب خدا به پيامبر براي ارائه به مردم اين است؛ اين يك راز است! (يسئولونك عن الروح قل الروح من امر ربي/ اي پيامبر مردم از تو درباره روح مي پرسند، به آنها بگو روح از امور پروردگار من است، سوره اسراء/ آيه 85) يا وجود موجوداتي ديگر مانند جن و فرشته كه بر اساس اعتقادات ديني وجودشان را باور داريم اما سرعت زندگي شهري و مختصات به ظاهر علمي و تجربي آن جايي براي خلوت كردن با اين رازهاي مرموز و البته جذاب نمي گذارد. سه گانه ميلك روزنه اي است به دنياي رازها و رمزها. براي شهروندي كه چندين كارت شناسايي دارد، تنها هنرش حساب و كتاب دقيق دخل و خرجش براي رساندن خود به سر برج است و تنها راز و رمز زندگي اش، رمز كارت هاي پلاستيكي اعتباري است، پرسه زدن در چنين روستايي كه در آن ارواح، اجنه و آدميزاد در كنار هم زندگي مي كنند جالب است، هرچند خيلي چيزها را نفهمد. البته قرار به فهميدن هم نيست كه اگر اينگونه بود ديگر چه راز و رمزي؟&lt;br /&gt;درد ميلكي ها و نيويوركي ها، درد انسان معاصر است. فرقي نمي كند اين درد را با زبان الموتي ناله كنند يا با زبان آنگلوساكسوني فرياد بزنند. عليخاني و استر براي اين درد نسخه نمي پيچند. قلم آنها فقط حنجره اي براي ابراز اين درد است. البته بدون شك انسان غربي و شرقي تفاوت هاي خاص خود را دارند.&lt;br /&gt;نيويوركي ها بي هدف در خيابان پرسه مي زنند و درگيرتر از آن هستند كه به دلايل مصايب خود فكر كنند اما در ميلك به شكلي استعاري به علت درد اشاره مي شود. در داستان ملخ هاي ميلك (از مجموعه اژدهاكشان) اهالي معتقدند معصيت باعث اين مصيبت شده است. فرد معصيت كار بايد از روستا برود تا بلا دور شود. گناه كار در اين داستان خود نويسنده و گناه او مدرنيته يا همان شهري شدن است. پس برعكس سوار الاغي بدون پالان مي شود و به ناكجاآباد مي رود. در ساير داستان ها هم كم و بيش به اين معصيت وسوسه آميز (شهري شدن) و البته عقوبت انگيز اشاره مي شود.&lt;br /&gt;مهم ترين تفاوت شايد در پايان بندي باشد. استر سه گانه اش را اينگونه به پايان مي رساند؛ مردي كه ورق هاي يك دفترچه قرمز (نماد هويت) را يكي يكي پاره مي كند و در سطل آشغال مي اندازد و در راه بازگشت به نيويورك است.&lt;br /&gt;و پايان سه گانه ميلك با داستان «پير بي بي» است. زني از قزوين، تنهايي به ميلك باز مي گردد تا بچه اش را در سرزمين خود بدنيا آورد. مخاطب با توجه به حال و هواي 36 داستان قبلي منتظر اتفاقي عجيب و غريب و خارج از محاسبه است اما در كمال ناباوري بچه بدنيا مي آيد و زن اسمش را مي گذارد برازنده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتشر شده در روزنامه «&lt;a href="http://www.kayhannews.ir/890225/9.htm#other1104"&gt;کیهان&lt;/a&gt;» شنبه 25 اردیبهشت 1389 &lt;a href="http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2088623"&gt;صفحه&lt;/a&gt; &lt;a href="http://tadaneh.persiangig.com/image/youssef-alikhani/890225-keyhan.pdf"&gt;10&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-1157190048007591484?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/1157190048007591484'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/1157190048007591484'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/mohamad-sarfi.html' title='ملخ هاي ميلك و خيابان هاي نيويورك'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-1967225604975062255</id><published>2010-05-13T23:48:00.003+04:30</published><updated>2010-05-16T23:06:23.635+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='mohammad-sharifi'/><title type='text'>خاطراتی در باغ اناری هنوز</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.aamout.com/search/label/mohammad-sharifi"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5469330748428345442" style="FLOAT: left; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 100px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 151px" alt="" src="http://www.ghabil.com/files/bagh-e-anar--mohammad-sharifi-s.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;[&lt;a href="http://www.farheekhtegan.ir/userfiles/file/1389-02/pdf02-23/page07.pdf"&gt;رضا شمسی&lt;/a&gt;] به گمان خودم بهتر است بحث پیرامون "باغ اناری" را با نقبی به خاطره ها و یادآوری سالهای دور شروع کنم؛ چرا که آن سالها با شروع خوانش من از مجموعه قصه های محمد شریفی در "باغ اناری"، پیوند و تقارنی ملموس دارد. به همین دلیل است که دوست دارم شما نیز، در این اولین خوانش لذت بخش، شریکم باشید.&lt;br /&gt;گفتم: خوانش لذت بخش، و ناچارم قید لذت بخش بودن را در ارتباط با فعل خوانش مورد نظرم توضیح دهم. برای ادای این توضیح، بر می گردم به سال 1372 ، یعنی سالی که کتاب "باغ اناری" به زیور طبع آراسته شد! به همین دلیل ، یعنی به اعتبار همین زیور طبع! سال 1372 را می توان از طرفی ، سال هزار و سیصد و شصت و دوازده، و از طرفی سال هزار و سیصد و هفتاد و دو نامید. یعنی یک سال نقطه عطف، نقطه عطفی در نمودار تاریخ ادبیات داستانی معاصر، سالی که دهه شصت را پایان می بخشید و دهه هفتاد را نوید شروع می داد.&lt;br /&gt;دهه هفتاد ، نوید بخش دمیدن نفسی تازه در کالبدی رو به موت بود.&lt;br /&gt;اوایل سال 1372 بود و من( که کرمانی ساده دل مدرنی بودم) به همراه جمعی دیگر، در مکتب و کارگاه شعر و قصه رضا براهنی، ادبیات را به گونه و شکلی دیگر، می آموختیم. بد نیست اضافه کنم؛ رضا براهنی، هر چند با چاپ " کیمیا و خاک" در سالهای پایانی دهه شصت، نظرگاه متفاوتی از ادبیات را ارائه کرده بود و با اتکا به اندیشه های فرمالیستهای روسی چالشی نو را پی افکنده بود، با شروع کلاسها و کارگاهش در سال 1372، تئوریهای نقد ادبی را به شکلی بسیار جدی تر و گسترده تر دنبال می کرد. براهنی در آن سری بحثهایی که نزدیک به سه، چهار سال طول کشید و شرحش در جاهای دیگر هم آمده، سخنش را از توضیح و بررسی فرمالیستهای روس شروع کرد و با شرح متفکران برگزیده پست مدرن و فمینیست به پایان رساند. اکنون و به هیچ وجه، قصد گزارش از آن(مکان-فضا) و یا نقد و بررسی آنجا را ندارم، بلکه نیّتم همچنان، توضیح خوانشم از متن قصه های باغ اناری است. به همین منظور اضافه می کنم: از گفتمان برآمده از تئوری ادبیات متفاوتی که براهنی شرحش می داد، حداقل گزاره ها، یا گزاره های حداقلی ای که می شد استنباط کرد، چنین بود: ] دیگر بر فضای حاکم بر ادبیات، زمان خطی و بوطیقای ارسطویی حاکم نیست[ ؛] خلق کاراکترها ، نه بر اساس معلومات برآمده از روانشناسی مدرن که تحت تأثیر پدیدار شناسی در معنای هوسرلی و هایدگری آن و یا توضیح انسان در موقعیتهای متفاوت است[؛ ] زبان، ابزار رساندن هیچ چیز دیگر، حتی معنا نبوده و رسالتی جز به رخ کشیدن خود را بر عهده ندارد[ ؛ ] هنگامه شنیده شدن یک صدای واحد سرآمده و آهنگ یک سمفونی جدید با صداهای مختلف به گوش می رسد[ و ...&lt;br /&gt;گزاره هایی که بر شمردم، هر چند گزاره هایی حداقلی بود اما از این جهت مهم است که موقعیت قصه های "باغ اناری" را به لحاظ فاصله ای که با جوّ حاکم بر ادبیات در دهه شصت گرفته بود ، یاد آور می شود.&lt;br /&gt;به استثنای یکی دو اثر ، که آنها هم شامل اعتراضات موضوعی و موضعی نظیر" زنان بدون مردان، اثر فمینیستی شهرنوش پارسی پور" بودند، خلق متون قصوی و داستانی در دهه شصت تنها از دو منظر صورت می گرفت: نخست ملهم از تئوریهای ادبی رئالیستی و اجتماعی سالها و دهه های قبل تر؛ دیگری، منبعث از اندیشه های مذهبی برآمده از انقلاب اسلامی پنجاه و هفت؛ که هر دوی اینها حداقل در پیروی از بوطیقای ارسطویی و منطق خطی مشترک بوده و به تعبیری سلبی، وجه اشتراکشان، در نظر نداشتن گزاره هایی بود که تحت عنوان گزاره های حداقلی برشمردم. باید اضافه کنم دهه شصت، هر گونه تصوری از فرم و یا عبور از تعریف فرم را نیز فاقد بود.&lt;br /&gt;حال برگردیم به "باغ اناری" و محمد شریفی اش. هر چند این نویسنده با چاپ یکی دو قصه در مطبوعات آن وقت ، نوید بخش نوع دیگری از روایت بود؛ مخصوصاً قصه " زن سورچی" از همان مجموعه که در نشریه گردون چاپ شد و گرد و خاکی هم به پا کرد، اما "باغ اناری " برگۀ آسی بود که رو شد و بیشتر از همه، حتی بیشتر از خود شریفی، ما سه نفر کرمانی همشهری اش ، یعنی بنده و علی ربیعی وزیری و جعفر جعفری اولیاء-- که در عین ساده دلی در کارگاه شعر و قصه براهنی هم حضور داشتیم!-- ، را به وجد و شعف واداشت؛ که اگر دلیلش را بگویم ، بدون شک توی خواننده هم به همراه من، می خندی؟!&lt;br /&gt;عرض می کنم: مثلاً براهنی داشت باختین و منطق گفتگویش را درس می گفت و به دنبال نمونه ای می گشت که توضیح بیشتری بدهد، ما سه نفر ساده دل، می گفتیم: " حیوونکی بارون"1&lt;br /&gt;صحبت از چند صدایی بود، می گفتیم: " کودکان ابری" 2&lt;br /&gt;بحث داغی از موقعیت پست مدرن به میان آمده بود، ذوق زده به میان می پریدیم که: قصۀ "وضعیت"3 که محمود دولت آبادی هم در مصاحبه با " بی بی سی" بدان اشاره نموده!&lt;br /&gt;خلاصه ، خداوند به محمد شریفی ( که خود ساده دلی اصیل است) خیر بسیار دهاد که بساط ما کرمانیهای ساده دل پست مدرن! را رونق و نَقل و نُقل خاصی بخشیده بود.&lt;br /&gt;بگذریم، از آن سالهای دور حدود یک و نیمی دهه گذشته و رفته، و با اجازۀ بیهقی " از این قوم که من سخن خواهم راند، یک دو تن زنده اند، در گوشه ای افتاده، و خواجه فلان، چند سال است تا گذشته است و به پاسخ آن که از وی رفت گرفتار و مرا با آن کار نیست و در تاریخی که می کنم سخنی نرانم که به تعصبی و تزیدی کشد". و در باب معایب و محاسن پیامدها و نتایجی که رضا براهنی و شاگردانش! در جامعه ادبی بر جای گذاشته اند و می گذارند هم، سخنهای بسیاری رفته ، شاید بد نباشد به حضور تو خوانشگر عزیز! هم عرض کنم: که اینجانب ، خود سالهای زیادی را (یک دهه) به این دلیل که فضای ادبی باب میلم نبود به صنعت چاپ و نشر! بی رغبت شده بودم. می پرسی چرا باب میلت نبود؟ می گویم زیرا از لوث شدن و بی مزه شدن اندیشه ها و آموزه هایی که دل در گرو آنها بسته بودم، آزرده و حزین بودم و " کی چاپ تر! انگیزد، خاطر که حزین باشد." اما اکنون سرخوشم ، چرا که گذشت زمان، واقعیت غربال را به رخم کشیده! بگذریم! می خواهم بگویم: هنوز هم که " باغ اناری" را می خوانم به وجد می آیم، و هنوز هم با لذت خوانشش درگیرم؛ چرا که ، روایت انسان در یک موقعیت متفاوت در متن قصه های "باغ اناری" است که جلوه گر است و خود را به رخ می کشد. هنوز هم " باغ اناری" بهترین نمایش را از گسلی که مابین جغرافیای ادبی دهه شصت و هفتاد واقع است، در حال اجرا دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;----------------------------------------&lt;br /&gt;1-نام قصه ای از باغ اناری.&lt;br /&gt;2- همان منبع.&lt;br /&gt;3-همان منبع .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتشر شده در روزنامه «&lt;a href="http://www.farheekhtegan.ir/userfiles/file/1389-02/pdf02-23/page07.pdf"&gt;فرهیختگان&lt;/a&gt;» 23 اردیبهشت 1389 صفحه &lt;a href="http://www.farheekhtegan.ir/userfiles/file/1389-02/pdf02-23/page07.pdf"&gt;7&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-1967225604975062255?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/1967225604975062255'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/1967225604975062255'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/reza-shamsi.html' title='خاطراتی در باغ اناری هنوز'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-9120436509766757879</id><published>2010-05-12T22:41:00.005+04:30</published><updated>2010-05-24T23:56:40.762+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Book-Fair-tehran-23'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='narges-jorabchian'/><title type='text'>«نرگس جورابچیان» در نمایشگاه کتاب</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;img src="http://tadaneh.persiangig.com/image/narges-jorabchian/behesht-writer.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;نرگس جورابچیان نویسنده رمان «به وقت بهشت» در حال امضای کتابش&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-9120436509766757879?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/9120436509766757879'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/9120436509766757879'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/behesht-writer.html' title='«نرگس جورابچیان» در نمایشگاه کتاب'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-2006763671836290530</id><published>2010-05-12T22:40:00.004+04:30</published><updated>2010-05-16T01:37:47.158+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Book-Fair-tehran-23'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ebrahim-mirghasemi'/><title type='text'>«ابراهیم میرقاسمی» در نمایشگاه کتاب</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;img src="http://tadaneh.persiangig.com/image/ebrahim-mirghasemi/ebrahim-mirghasemi-dida-book.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;ابراهیم میرقاسمی نویسنده رمان «دیدا» در حال امضای کتابش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://tadaneh.persiangig.com/image/ebrahim-mirghasemi/dida-writer.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;نشر آموت - شبستان - ردیف 17 - غرفه 17&lt;br /&gt;بیست و سومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-2006763671836290530?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/2006763671836290530'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/2006763671836290530'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/dida-writer.html' title='«ابراهیم میرقاسمی» در نمایشگاه کتاب'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-6934857932306122203</id><published>2010-05-12T22:17:00.003+04:30</published><updated>2010-05-12T22:23:16.907+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='mohammad-sharifi'/><title type='text'>یا مردی شبیه مارکز</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.aamout.com/search/label/mohammad-sharifi"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5469330748428345442" style="FLOAT: left; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 100px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 151px" alt="" src="http://www.ghabil.com/files/bagh-e-anar--mohammad-sharifi-s.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;[&lt;a href="http://parageraf22.blogfa.com/post-149.aspx"&gt;یوسف انصاری&lt;/a&gt;] چند سال پیش، زمانی که تبریز زندگی می‌کردم با مردی آشنا شدم که شبیه «مارکز» بود؛ اگر کسی از وی زمانی که پشت میزش نشسته و کتاب می‌خواند عکس می‌گرفت، می‌توانست به‌جای عکس مارکز آن را منتشر کند و بگوید با مارکز دیداری داشته. مردی که کتابخانه‌ی شخصی خودش را منتقل کرده بود به مغازه‌ای کوچکی در یکی از خیابان‌های نسبتن شلوغ تبریز تا امثال من که نمی‌توانست کتاب‌هایی را که دوست داشت با پول خودش بخرد و بخواند، کتاب‌های نایابی را که هر کدام شاید چند برابر قیمت‌شان در کتاب‌فروشی‌ها فروخته می‌شدند، به امانت بگیرد و بخواند. همان‌جا بود که اولین‌بار «صد سال داستان‌نویسی» «حسن عابدینی» را به امانت گرفتم و خواندم و هر جا به اسمی برخوردم، که تا به‌ آن‌روز به گوشم نخورده بود، از همین مردی که شبیه مارکز بود و آن‌قدر کتاب خوانده بود که اغلب نویسندگان گم‌نام و صاحب‌نام را بشناسد، کمک می‌گرفتم و او توضیح می‌داد این کیست و آن کیست و چه کتاب‌هایی چاپ کرده و کدام داستانش خوب یا بد است. اولین داستان‌هایی که از «بهمن فرسی» خواندم همان‌جا بود. مجموعه‌داستان «دوازدهمی» و «زیر دندان سگ» و بعدها با پیگیری‌های خودم یکی از موفق‌ترین رمان‌های فارسی یعنی رمان «شب یک شب دو»‌اش را، که با فرم نامه نوشته شده و هنوز هم جزو محبوب‌ترین رمان‌های‌ست که خوانده‌ام را خواندم. داستان‌های «اکبر سردوزامی» را هم از همان‌جا به امانت گرفتم و خواندم و با داستان‌نویسان زیادی در این کتاب‌فروشی آشنا شدم که هنوز هم داستان‌هایشان را دوست‌ دارم و گاهی دلم می‌خواهد مثلن تک داستان «ناگهان عبدالحسین خان...» نوشته‌ی «محمد کلباسی» از مجموعه‌داستان «سرباز کوچک» را دوباره بخوانم و یا تک داستان‌های زیادی که یک بار در مجلدی چاپ شده‌اند و شاید خیلی‌ها از نسل من حتا نمی‌دانند چنین نویسنده‌ای وجود دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان «وضعیت» نوشته‌ی «محمد شریفی» هم از همان تک داستان‌هاست. شریفی را هم به همان روش که گفتم شناختم. اما مجموعه‌داستان‌اش را نخوانده بودم. تنها داستانی که از او خوانده بودم داستان کوتاه «وضعیت» بود. تک داستانی که در یکی از شماره‌های «گردون» چاپ شده بود و در کتابخانه مردی که شبیه مارکز بود و هست و هنوز هم بیشتر نویسنده‌گان تبریز اغلب کتاب‌هایی که می‌خوانند از طریق همین آدم استثنایی می‌توانند به این کتاب‌ها دسترسی پیدا کنند، موجود بود. تک داستانی که کافی بود تو را مجاب کند تا بروی دنبال دیگر آثار همین نویسنده بگردی. ولی نمی‌دانم چرا قضیه به همین جا ختم شد و من هیچ‌وقت داستان دومی از محمد شریفی نخواندم. شاید به دلیل اینکه محمد شریفی تنها همین مجموعه داستان «باغ اناری» را منتشر کرده بود و دیگر اثری از او چاپ نشده بود. تا اینکه نشر آموت مجموعه‌داستان «باغ اناری» را منتشر کرد و چند روز قبل در نمایشگاه کتاب، این مجموعه‌داستان را خریدم و داستان وضعیت را دوباره خواندم. داستانی که دوست داشتم دوباره بخوانمش و همان حس خوشایندی را که در خوانش اول داشتم دوباره تجربه کنم. قرض از نوشتن این یادداشت مختصر هم همین است. معرفی مجموعه‌داستان «باغ اناری» به محدود مخاطبان این وبلاگ در روزهایی‌ست که نمایشگاه کتاب تهران برپاست. برای همین خلاصه‌ای از داستان وضعیت را می‌آورم تا مخاطب با فضای داستان‌های شریفی آشنا بشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان «وضیعت» روایتگر پوچی و روزمرگی آموزگار پیری در روستایی دور افتاده است. آموزگار پیر وارد کلاس می‌شود و شاگردی که به تنهایی در کلاس خوابیده، می‌گوید: «برپا» و بعد خودش می‌گوید: «برجا» و می‌نشیند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شروع داستان مواجهه خواننده داستان، با موقعیتی سؤال‌برانگیز است. مخاطب در همین چند سطر اول از خودش می‌پرسد: چرا در کلاس تنها یک شاگرد حضور دارد؟ و از رفتار عجیب شاگرد متعجب است. با این همه آموزگار پیر دفتر حضور غیاب را باز می‌کند و یکی‌یکی نام دانش‌آموزها را صدا می‌زند. همه غایب هستند و این را تنها دانش‌آموزی می‌گوید که در کلاس نشسته: (آقا از جلال‌الدوله‌ای تا آخر همه غایبن.) آموزگار پیر می‌پرسد: (کجا رفته‌ان؟!) و چون جوابی به این سوال داده نمی‌شود همین سوال را مخاطب نیز از خودش می‌پرسد. داستان همین‌طور جلو می‌رود و آموزگار که با صدای بلند فکر می‌کند و دانش‌آموز که دیالوگ‌های آموزگار را به جای دیکته می‌نویسد و تکرارهای عمدی از طرف نویسنده، فضایی غیر طعبیی ایجاد می‌کند که مخاطب باید منتظر بماند تا در پایان داستان به جواب سوال‌های خود برسد. آموزگار پیر که حوصله‌اش سر رفته کلاس را ترک می‌کند و هنگامی که می‌خواهد از در مدرسه بیرون برود، مستخدمه‌ی مدرسه وارد می‌شود و با دیدن آموزگار می‌گوید: «جمعه‌ها که مدرسه تعطیله آقا!) و آموزگار پیر هاج و واج می‌پرسد: (مگه امروز دوشنبه نیست؟!) و می‌پرسد: پس چرا «علی براتیانی» همان تک شاگرد توی کلاس، آمده؟ مستخدمه هاج و واج می‌گوید: (علی براتیانی که دو هفته‌ی پبیش عمرش را داد به شما!) و تازه همین‌جاست که وحشت آموزگار پیر با شگردی منحصربه‌فرد به مخاطب القا می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شریفی نویسنده‌ای است که با شگردهای کلاسیک داستان‌نویسی آشنایی خوبی دارد. گاه نثر و فضای داستان‌هایش لحنی شاعرانه به خود می‌گیرند و در اغلب داستان‌هایش مخاطب در فضای وهم‌‌آلودی قرار می‌گیرد که شگرد او در این مجموعه‌داستان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مجموعه داستان «باغ اناری» شاهکار نیست، ولی برای کسی که دغدغه ادبیات جدی دارد، یکی از آثاری است که اگر نخوانی‌اش حتمن یک مجموعه‌داستان خوب را که در نسلی قبل از تو نوشته شده، از دست خواهی داد. شریفی نویسنده‌ای است که اگر قرار باشد در دانشگاه‌های ایران درسی به عنوان داستان‌نویسی تدریس شود، حتمن به خاطر داستان کوتاه «وضعیت» از او و داستان‌هایش نام خواهند برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتشر شده در وبلاگ «&lt;a href="http://parageraf22.blogfa.com/post-149.aspx"&gt;پاراگراف&lt;/a&gt;» سه شنبه 21 اردیبهشت 1389 &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-6934857932306122203?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/6934857932306122203'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/6934857932306122203'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/uosef-ansare.html' title='یا مردی شبیه مارکز'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-7085197528309095708</id><published>2010-05-11T00:21:00.004+04:30</published><updated>2010-05-11T00:30:08.921+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='mohammad-sharifi'/><title type='text'>نوشته‌اي از جنس ابر و باران</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.iran-newspaper.com/1389/2/19/Iran/4497/Page/17/Iran_4497_17_61872_NewsCut.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5438922433611232754" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 150px; CURSOR: hand; HEIGHT: 215px" alt="" src="http://tadaneh.persiangig.com/image/mohammad-sharifi/890219-iran.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;[&lt;a href="http://www.iran-newspaper.com/HTMLResources/Tools/PrintVersion/?NewsID=newsContent_61872"&gt;آزاده گلمحمدي&lt;/a&gt;] نويسندگان حوزه ادبيات را از لحاظ علاقه‌مندي به بحث نشانه مي‌توان به دو گروه تقسيم بندي كرد. دسته اول كساني هستند كه به مبحث «نشانه» به طور عام اشاره دارند و در جاي جاي آثارشان نكات نشانه‌شناختي ديده مي‌شود. اما دسته دوم كساني هستندكه به «ارزش نشانه» اهميت مي‌دهند و هر نشانه را مورد بحث قرار نمي‌دهند. حالا اين مسئله كه معيار آنها براي ارزش نشانه چيست؟ بحثي خارج از مقوله ما است. به تازگي مجموعه داستاني تحت عنوان «باغ اناري» در نشر آموت به چاپ رسيده كه محمد شريفي آن را به رشته تحرير درآورده است. شريفي را مي‌توان يك نويسنده علاقه‌مند به نشانه دانست كه در گروه اول بحث ما جاي مي‌گيرد. مجموعه باغ اناري كه از يازده داستان كوتاه تشكيل شده كتابي است كه در آن نشانه‌هاي مختلف وجود دارد و نويسنده اين نشانه‌ها را به وفور در داستان‌هايش به كار برده است. داستان «وضعيت» برخلاف تعريف و تمجيد نويسندگان و منتقدين (كه در انتهاي كتاب هم اسامي آنها ذكر شده) نه داستان دلنشيني است و نه يك داستان ليستي اما اگر منصف باشيم؛ داستان عمق زيادي دارد. به اين معنا كه نويسنده با نگرشي عميق و ژرف قلم به دست گرفته و مي‌نويسند، حالا اين طرز فكر چيست و تابع چه انديشه‌‌اي است مسئله محوري نيست. هر چند انديشه نويسنده جزو مسائل مورد بحث در نقد ادبي به حساب مي‌آيد و چون به متن و محتواي داستان ارتباط پيدا مي‌كند؛ مسئله بي‌ربطي نيست. زبان در داستان «وضعيت» از لحن استعاري و كنايي برخوردار است و اين مسئله تا حدودي در داستان‌هاي ديگر او مثلاً داستان «باغ اناري» به وضوح مشاهده مي‌شود. شايد بتوان گفت كه محمد شريفي در داستان‌هايش به دنبال نوعي حقيقت مي‌گردد و حقيقت در متن داستان‌هايش حضور دارد.&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.aamout.com/search/label/mohammad-sharifi"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5469330748428345442" style="FLOAT: right; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 100px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 151px" alt="" src="http://www.ghabil.com/files/bagh-e-anar--mohammad-sharifi-s.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;ساختار داستان‌هاي محمد شريفي طرح ساده داستاني ندارند و از مشخصه اين داستان‌ها مي‌توان به گنگ بودن، فضاي غريب و كدر و غمناك، رازآلود شدن مبالغه‌آميز فضاي داستان، نشانه‌ها و ارجاع‌هاي بيگانه با فضاي امروزي ادبيات اشاره كرد. نويسنده از شخصيت‌هاي داستانش آدم‌هاي غيرقابل تصور ساخته است كه بيشتر انتزاعي و ذهني هستند تا اينكه رئال و عيني باشند. البته اين امر به خودي خود ايرادي ندارد. اما در داستان‌هاي او نظامي از عناصر قراردادي وجود دارد كه ارتباطي ميان اين عناصر و دنياي واقعيت از ديدگاه تشابه و همبستگي دروني نمي‌توان يافت. همخواني نشانه‌هاي زندگي واقعي، فهم و ارتباط مخاطب را ساده‌تر مي‌كند و اين اتفاقي است كه در داستان‌هاي محمد شريفي نمي‌افتد. اغلب آدم ها بسياري از نشانه‌ها را در زندگي هر روز طبيعي تلقي مي‌كنند، چرا كه به آنها عات كرده‌اند. به باور برخي از نشانه‌شناسي‌ها متن، داراي معناي نهايي نيست و تلاش ناقد و نظريه‌پرداز ادبي نبايد جست‌وجوي معنا باشد زيرا آنها فقط به آفرينش تازه‌اي دست مي‌زنند. همين قضيه دقيقاً وجه تمايز نويسنده كتاب باغ اناري با ديگر داستان‌نويس‌هاي هم‌عصر او است. وي سعي مي‌كند تا به نوعي آفرينش تازه در داستان برسد. فضايي كه هرازگاهي واقعي است اما تمام واقعيت نيست و از اين جهت نمي‌توان او را يك نويسنده رئاليست ناميد. تلفيق تخيل و نشانه‌ها در داستان‌هاي اين نويسنده براي مخاطب جلوه‌اي رمزآلود ساخته است. به همين دليل مي‌توان محمد شريفي را نويسنده داستان‌هاي متفاوت دانست. نثر وي از حالتي آرماني سرچشمه مي‌گيرد اما اين حالت به اندازه ذهنيت حاكم بر داستان‌ها دوام دارد و خيلي زود به دست فراموشي سپرده مي‌شود. مخاطب بعد از خواندن داستان به دنبال چرايي و چگونگي داستان نمي‌گردد و در حين خواندن متأثر مي‌شود. به نظر مي‌رسد اثرماندگاري داستان در حين خواندن يعني از شروع تا انتها ادامه دارد و بعد از ذهن دور مي‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتشر شده در &lt;a href="http://www.iran-newspaper.com/1389/2/19/Iran/4497/Page/17/Iran_4497_17.pdf"&gt;روزنامه&lt;/a&gt; «&lt;a href="http://www.iran-newspaper.com/1389/2/19/Iran/4497/Page/17/Index.htm"&gt;ایران&lt;/a&gt;» یکشنبه 19 اردیبهشت 1389 صفحه &lt;a href="http://www.iran-newspaper.com/1389/2/19/Iran/4497/Page/17/Iran_4497_17_61872_NewsCut.jpg"&gt;17&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-7085197528309095708?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/7085197528309095708'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/7085197528309095708'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/azadeh-golmohammadi.html' title='نوشته‌اي از جنس ابر و باران'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-1775592137435094232</id><published>2010-05-10T23:07:00.005+04:30</published><updated>2010-05-10T23:18:37.857+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='aroos-e-beed'/><title type='text'>نان ِ همین زبان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.aamout.com/"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5438922433611232754" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 100px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://www.ghabil.com/files/alireza-roshan.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;[&lt;a href="http://yousefalikhani.blogspot.com/2010/02/aroos-e-beed.html"&gt;علیرضا روشن&lt;/a&gt;]داستان امری نیست که لزوما برای ذائقه‌ی مخاطب نوشته شود. مثل سوپ خرچنگ شاید. غذا است و همه‌ي فواید و شرایط غذا را در خورد دارد اما خیلی‌ها از شنیدن اسمش، یاد سبیل‌های دراز و دست‌های قیچی‌گونه‌ و چشم‌های قلمبیده‌اش می‌افتند و شاید حتی عق هم می‌زنند. پرسش این است که آیا خرچنگ، به رغم بهره‌مند بودن از هر جور ویتامین و پروتئین – که مفید هم هست - صرف اینکه سبیل دراز دارد باید از زنجیره‌ی غذایی حذف شود؟ آیا می‌شود غذایی را نچشید و انکارش کرد؟ آیا فقط قرمه سبزی غذا است و اگر در غذایی گوشت قرمه شده و سبزی معطر نبود غذا نیست؟ آیا قرمه‌سبزی معیار غذا بودن دیگر غذاهاست؟ در این مواقع چه می‌شود گفت؟ آیا صرف اینکه داستانی به ذائقه یکی خوش نیامد، دیگر داستان نیست؟ و تکلیف نویسنده‌ای که عده‌ای از داستان‌های او خوش‌شان نمی‌آید این است که برود هر چه را که نوشته است خمیر کند و دیگر ننویسد؟ یا نه، آنچه را که منتقدها می‌گویند، همان‌ها را کپی کند؟ آیا مثلا فقط همینگوی معیار است و اگر کسی از روی دست اسعدی طوسی نوشت، نسبش به دوره‌ی ماموت‌ها برمی‌گردد؟ منتقدهایی که خودشان تکراری‌ترین حرف‌ها را می‌زنند و هر جا می‌نشینند فاکنر و همینگوی و اینها از دهنشان نمی‌افتد، چطور است که داستان‌هایی را که این اندازه فضا و طعم و رنگ و بو و حادثه را در منظر خوانندگان و پیشاروی ادبیات امروز ایران می‌گذارند، کهنه و از مد افتاده تلقی می‌کنند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این مقدمه ناظر است به حرف‌های کسانی که خود را منتقد داستان جا زده‌اند – و منتقد نبوده‌اند – و نقد‌هاشان، بیش از آنکه معطوف به اثر باشد بیشتر متوجه حواشی و کلیات و گاهی حتی خود نویسنده است. اینها می‌گویند فلان چیز داستان نیست اما نمی‌گویند داستان چیست. جلسات نقدشان خیلی که مخاطب داشته باشد 15 یا 20 نفر است و چنان بی مایه‌ سخن‌پراکنی می‌کنند که بعد از گذشت بیست دقیقه از جلسه، میل به بد و بیراه گفتن و طنازی‌های فحاشانه بر شنوندگان مستولی می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از جمله داستان‌نویسانی که کارهای او – بی آنکه خوانده شوند - در مظان اتهام قرار گرفته‌اند، یوسف علیخانی نویسنده سه مجموعه داستان قدم بخیر مادربزرگ من بود، اژدهاکشان و عروس بید* است. عروس بید این نویسنده که کار جدید او نیز هست در عرض دو ماه به چاپ دوم رسیده است. علیخانی ظرف یازده سال سه مجموعه داستان نوشته است که از قضا از منظر داستانی هم واجد تمام شرایط داستان هستند و نه تنها از عناصر داستان برخوردارند، که حتی پیشنهادهای تازه هم برای نویسندگان امروز دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عروس بید مشتمل بر ده داستان کوتاه و نیمه‌بلند در حجم 180 صفحه است که در تمام آنها وضعیت‌های مختلف نمایشی و کشش و کنش اتفاق می‌افتد و البته قبول دارم که در پس پرده‌ی ضخیم زبان نامالوف نویسنده. او در این مجموعه و کارهای قبلی‌اش هم نشان داده است که می‌تواند وضعیت‌های حتی مردمی‌پسندی را هم نشان بدهد و شاید برای انتخاب چنین زبان و نحو دیریابی، عمدی هم داشته است. او با زبانی که دیگران – شاید به حق - آن را خواب‌آور توصیف کرده‌اند، چیزهایی را نوشته است که با زبان معیار نمی‌شود سراغ‌شان رفت. او با این کار نشان داده است که خیلی از روابط را که ممکن است گرفتار ممیزی شوند، با انتخاب هوشمندانه‌ی زبانی دیگر – که خیلی هم به عرف پابند نیست – نشان داد و به سلامت و سالم هم نشان داد که هم عرف بپذیرد و هم قشر خاص.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علیخانی با همین زبان موفق شد داستانی را بنویسد که حتی فکر کردن به آن نیز در شرایط فعلی حاکم بر چاپ کتاب، امکان ندارد و جالب اینکه آن داستان در مجموعه‌ای چاپ شد که برای نویسنده‌‌اش جایزه آل احمد را ارمغان آورد و در جایزه گلشیری هم جزو کاندیداها شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علیخانی با کارهای دیگرش - کار روی زندگی‌نامه ناصرخسرو و کتاب‌ تازه‌ترش معجون عشق - نشان داده است تنها مقید به شیوه‌ای که در سه کتاب داستانی‌اش پی گرفته است، نیست و فضا و زبان‌ معیار را هم می‌شناسد، بنابراین این خرده بر او روا نیست که زبان را نمی‌شناسد یا بد می‌نویسد. شاید حتی بشود گفت او نان زبانش را می‌خورد، نان همین زبان را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او در داستان اول مجموعه عروس بید، «پناه‌برخدا» – به رغم زبان دیریاب آن – باز هم همان زیرکی‌‌ها را دارد. چنان قشنگ ده و دهات و آدم‌هایی را که از بلندی‌های الموت تنها اسمی را به ارث برده‌اند توصیف کرده است که دوشادوش زبان، خواننده را اغوا می‌کند و به خواب می‌برد. خواننده‌ی خواب شاید کتاب را تا نیمه بخواند و هر چه ناسزا را که بلد است روانه‌ی اموات و احیای نویسنده کند، اما خواننده‌ای که چشم و چارش را مالش بدهد و تحمل کند، به چیزی دست خواهد یافت که شاید در مجموعه‌های دیگر نتواند آن را پیدا کند. آیا در این سی سال بوده است داستانی که مجوز چاپ بگیرد و سرنوشت تراژیک ِ رابطه‌ای نامتعارف را نشان بدهد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://omidisarvar.blogfa.com/post-71.aspx"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5469330748428345442" style="FLOAT: right; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 145px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 338px" alt="" src="http://tadaneh.persiangig.com/image/youssef-alikhani/youssefalikhani-books-alef.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;از داستان مگر چه انتظاری جز کشش می‌رود و آیا فقط یک نوع کشش وجود دارد؟ داستان‌های علیخانی شاید تای دیگری باشند برای شعرهای شاملو. شاملو نیز همین‌اندازه با زبان درگیری دارد و آنچه را می‌خواهد بگوید پشت هزار ترمه و پستو پنهان می‌کند. شاملو در شعری که می‌توانست به سادگی بگوید صدای اره برقی که در دره پیچیده بود مو بر تن ما راست کرده بود، نوشته بود: «سحرگه به ناگاه / با قشعریره‌ی درد / در لطمه‌ی جان ما». و خب! اگر این را علیخانی بگوید از نادانی است و اگر شاملو بگوید از استادی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قبول دارم برای خواندن داستان‌های علیخانی باید صبور بود و اما همان اندازه نیز معتقدم باید صبوری کرد که علیخانی به نتایج و شگردهای بهتری در زبان دست پیدا کند؛ زبانی که این اندازه دیریاب نباشد و از آن سو به بزدلی و افسارگسیختگی زبان امروز نیز دچار نشود و خواننده را از این همه زیبایی و هوشمندی بی‌بهره نگذارد. علیخانی نویسنده‌ای است که ملال شنیدن حرف‌های تکراری و خستگی دیدن تصاویر تکراری و آدم‌های تکراری ادبیات امروز را از ما زدوده است. و بعد هم مگر ما چند نویسنده داریم که روز و شب‌شان نوشتن باشد؟ و چرا باید پای اینها را ببریم که خودمان قد بلند باشیم؟ دیگر اینکه باید علیخانی را تشویق کرد و رندی‌ او را دریافت. حال که ما به غرولندهای بی‌فایده و صدتایک غاز مشغول هستیم، او به خلوت نشسته است و رمانی در دست نوشتن دارد، رمانی که مخاطب را صد چندان در غرایب خود مستحیل خواهد کرد. چه معلوم؟ کاری را که مارکز در صد سال تنهایی کرد بستند به ناف آمریکای لاتین. شاید افسانه‌های ِ برساخته‌ی علیخانی نیز روزی به ریش ایران بسته شوند و او نیز مثل نویسنده‌ی تمام افسانه‌ها، به افسانه‌ها بپیوندد. اما برای ما که در روزگار او هستیم، علیخانی وجود دارد و غرض از این حرف‌ها این است که کار بعدی‌‌اش را منتشر کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;• عروس بید را انتشارات آموت منتشر کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;منتشر شده در هفته نامه «مثلث» شماره سی و دوم 19 اردیبهشت 1389 صفحه 79&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-1775592137435094232?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/1775592137435094232'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/1775592137435094232'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/alireza-roshan.html' title='نان ِ همین زبان'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-320250244653723242</id><published>2010-05-10T22:58:00.005+04:30</published><updated>2010-05-10T23:35:45.104+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='majoon-e-eshgh'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Book-Fair-tehran-23'/><title type='text'>«ر. اعتمادی» در غرفه نشر آموت</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;img src="http://tadaneh.persiangig.com/image/book/r-etemadi-aamout.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;«ر. اعتمادی» نویسنده معروف در حال امضای کتاب «معجون عشق»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://tadaneh.persiangig.com/image/book/aamout-17-17.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;نشر آموت - شبستان - ردیف 17 - غرفه 17&lt;br /&gt;بیست و سومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-320250244653723242?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/320250244653723242'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/320250244653723242'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/r-etemadi-aamout.html' title='«ر. اعتمادی» در غرفه نشر آموت'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-580617764256482025</id><published>2010-05-10T22:42:00.000+04:30</published><updated>2010-05-16T23:21:29.638+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='mohammad-sharifi'/><title type='text'>به سادگی آب خوردن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.aamout.com/search/label/mohammad-sharifi"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5471935704063857858" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 150px; CURSOR: hand; HEIGHT: 188px" alt="" src="http://tadaneh.persiangig.com/image/mohammad-sharifi/javanonline-bagh-e-anari.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;[&lt;a href="http://www.javanonline.ir/PDF/NewsPaper/3121/11.pdf"&gt;رئوف موسوی&lt;/a&gt;] برای نوشتن از هر نویسنده ای و هر داستانی یا حتی هر کتابی باید به دنبال بهانه ای بود. نکته ای یا ویژگی خاصی که بتوان نظر خواننده ای را به آن جلب کرد و از دریچه آن به معرفی آن اثر پرداخت. سادگی و بلاهت زبان در نخستین نگاه عبارتی است نخ نما و بیش از اندازه ساده انگاشته شده که در بسیاری از موارد می تواند حتی مایه ضعف اثر شمرده شود و رجعت نویسنده به آن را به دلیل ضعف تکنیکی او در نگارش اثر برآورد کرد، از سوی دیگر همین ویژگی گاه منجر به خلق شاهکارهایی می شود که سالیان سال ادبیات داستانی را در یک کشور رهبری می کند.&lt;br /&gt;ساده نویسی را در داستان های کوتاه اگر به معنی ظرافت نویسنده در بهره مند کردن کلام از تکنیک روایی خود و نیز بیان تفکرات و نظر داستانی خود به ساده ترین شکل موجود در نظر آورده شود، مجموعه داستان «باغ اناری» نوشته محمد شریفی را باید نمونه کاملی از بهره مندی هوشمندانه از این عنصر در ترسیم آمال نویسنده برای مخاطبانش به یاری کلام دانست&lt;br /&gt;«باغ اناری» که به تازگی از سوی نشر آموت منتشر شده است مجموعه ای از یازده داستان کوتاه است که عمدتا در فضای دهه شصت نوشته شده اند و جالب تر آنکه به دلیل بهره مندی و شناخت نویسنده از عنصر ساده نویسی در داستان توانسته است تا به امروز همچنان خواندنی و مختصات باورپذیری را برای مخاطبان خود ترسیم کند.&lt;br /&gt;رئالیسم موجود در داستان های شریفی جنسی متفاوت با تمامی تعاریف داستانی این گونه ادبی دارد. شریفی در داستان های خود به ترسیم مختصات فضایی و زمانی دست می زند که در عین حقیقی بودن و قابل لمس بودن به نوعی کابوس وارد با مخاطب خود برخورد می کند و او را در فضایی میان این حقیقت و مجاز رها می کند.&lt;br /&gt;«حسن میرعابدینی» در سومین جلد از کتاب صد سال داستان نویسی ایران این ویژگی داستان های شریفی را به نوعی تلاش برای ترسیم فضایی بیدادگر و عین حال پوچ تعبیر می کند و می گوید: جنبه متمایز کننده کار شریفی تلاش او برای آفرینش نوعی فضای پوچ و بیدادگر است. فضایی که هم رنگی از واقعیت دارد و هم صبغه ای متافیزیکی می یابد. فضایی که از برخورد دو رویا یا دو کابوس، پدیدار می شود، فضایی متلون و فرار؛ گویی خوابی را به بیداری ببینیم، نوعی خیره شدن در فضای تهی و مرگ ...&lt;br /&gt;داستان های شریفی در باغ اناری در ساحت وجودی خود داستان هایی شخص محور و متکی به روایت به شمار می روند و به همین خاطر انتخاب لهجه محلی کرمان در زبان روایی برخی از آن ها و یا انتخاب اسامی قابل توجه برای برخی از شخصیت های داستانی این مجموعه و اصرار نویسنده بر تکرار این اسامی در کنار ترسیم فضایی که تعلیق را در بستر حقیقت در خود داراست، مخاطبان را در برخورد با داستان هیا این مجموعه به نوعی شگفت زدگی روبه رو می کند که آیا با ساختاری به شدت ساده و غیر داستانی و خاطره گون در حال روبه رو شدن هستند یا اینکه نویسنده در قالب این ساده گری تصمیم دارد، ظریف ترین نکات پخته شدن در ذهن و زبان خود را به زبانی که سادگی عادت نامالوف آن شده شده است ارائه کند و بی شک لذت خوانش داستان های شریفی نیز در همین موضوع نهفته است.&lt;br /&gt;باغ اناری در 120 صفحه و قیمت 3000 تومان از سوی نشر آموت منتشر شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتشر شده در روزنامه «&lt;a href="http://www.javanonline.ir/PDF/NewsPaper/3121/11.pdf"&gt;جوان&lt;/a&gt;» 20 اردیبهشت 1389 صفحه 11&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-580617764256482025?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/580617764256482025'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/580617764256482025'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/javanonline-bagh-e-anari.html' title='به سادگی آب خوردن'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-5061083645567989494</id><published>2010-05-10T09:05:00.001+04:30</published><updated>2010-05-10T09:06:54.692+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ebrahim-mirghasemi'/><title type='text'>داستان يك عشق تاريخي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.jamejamonline.ir/Media/pdfs/1389/02/19/100874711495.pdf"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5438922433611232754" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 150px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://tadaneh.persiangig.com/image/ebrahim-mirghasemi/890220-jamejam.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;[&lt;a href="http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100874691125"&gt;علی چنگیزی&lt;/a&gt;]رمان «دیدا» قصۀ یک عشق است. عشق «طاهر ذوالیمینین» به دخترکی به نام «دیدا» و این عشق در بستر تاریخی آن زمان خراسان بزرگ و حوادثی که در آن روزگار رخ داده شکل می‌گیرد و بالنده می‌شود و نقل می‌شود. عشقی آنقدر عمیق که «طاهر»، که چله جوانمردی را شروع کرده، هر لحظه که چشم روی هم می‌گذارد چهرۀ مهربان و دوست‌داشتنی «دیدا»، دردانه‌ای که تمامی نیشابور هواخواهش هستند، در نظرش مجسم می‌شود که او را به سوی خود می‌خواند. راه به راه خنده زیبای «دیدا» و چالی که روی زنخدانش می‌افتد و مژگان بلند و عاشق‌کشش کدر نظر «طهار» می‌آید و هستی او را به باد فنا می‌دهد و... خلاصه دخترک دل و دین «طاهر» سردار خراسانی را ربوده و هر لحظه هم که می‌گذرد او را بیشتر در گرداب عشق «دیدا» فرو می‌برد. «دیدا» انگار دخترکی است که اصالتاً اهل «مرو» است و از سر اتفاق «طاهر» او را از گردابی نجات داده و دل به او بسته.&lt;br /&gt;نویسنده این عشق «اسطوره‌ای» را دستمایۀ کار نوشتنش قرار داده است. عشقی که خواننده را به یاد عشق‌های آسمانی‌ای میاندازد که تاریخ ادبیات ما از آن تقریبا لبریز است و هیچ سنخیتی هم با دنیای مدرن این روزهای ما ندارد و نباید هم داشته باشد. از این نظر یعنی پرداختن به عشق «طاهر» در یک بستر تاریخی می‌توان «دیدا» را قصه‌ای تاریخی دانست که واقعاً هم اینگونه است. جا‌به‌جای قصه پر است از اطلاعات تاریخی‌ای که بعضاً، کم و بیش، در کتاب‌های تاریخی خوانده‌ایم. می‌گویم «قصه» چون کتاب دارای المان‌های یک رمان نیست که پدیده‌ای بیش و کم نو است. چه از نوع کلاسیکش و چه از نوع مدرنش. به قول لوکاچ فرم رمان بيان نوعي سرگشتگی و بي‌وطني احساسي و فكري انسان مدرن است. ژانر رمان امروزه قهرمان خاص خود را دارد، يعني فردي كه هميشه درحال جستجوي راه و هدف است اما این جست‌و جوگری در «دیدا» دیده نمی‌شود. انگار بیان این عشق بهانه‌ای بوده برای گفتن از زندگی «طاهر» و نقل حوادث آن روزگار که تقریبا همگی، جسته و گریخته، از آن مطلع هستیم. این کتاب به هیچ وجه دارای آن جنبه‌هایی که کسی مثل لوکاچ از یک رمان تاریخی مد نظرش بوده، نزدیک هم نشده است. لوکاچ اعتقاد داشت که فقط رمان تاریخی است که می‌تواند توتالیتر بودن تاریخ را نشان دهد و چشم اسفندیار «دیدا» هم همین نگاه نویسنده‌اش است به تاریخ. نگاهی از نوع نگاه تاریخ‌نگاران به تاریخ است؛ نه نگاه یک نویسنده و رمان‌نویس به تاریخ که حتماً باید با نگاه یک تاریخ‌نگار و تاریخ‌دان متفاوت باشد که این خاصیت رمان است.&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;img src="http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1389/02/19/100874690968.jpg" border="0" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;نگاه «ابراهیم میرقاسمی» نه نقادانه است نه در آن دغدغه‌های انسان مدرن امروز را می‌بینیم و نه چیزی شبیه آن. انگار نویسنده به کلی از این موضوع غفلت کرده است و تنها نگاهی صرفاً «تاریخی» داشته است و تمام هم و غمش را جهت ثبت تاریخ، آن هم از نوع کتاب‌های تاریخی که در مدرسه داشتهایم و خوانده‌ایم، گذاشته است.&lt;br /&gt;متاسفانه «دیدا» نتوانسته است یک رابطۀ دینامیک بین گذشته و حال برقرار کند. مفهوم یک رمان تاریخی از سویی معطوف به تاریخ است و از سویی به شرایط امروز جامعه نظر دارد. از این منظر نویسنده نتوانسته است نگاه نو و تازه‌ای به یک واقعیت تاریخی بیاندازد که شایسته یک رمان است. ثبت دقیق وقایع تاریخی اگر چه از نظر تاریخی امری پسندیده و حتا واجب است اما از منظر روایتگری و داستان‌گویی کاری نه چندان دلچسب است. اصلاً نوشتن از تاریخ آن روزگاران چه ارتباطی با این روزها دارد؟ نویسنده سعی داشته چه برداشتی از این نقب زدن به تاریخ داشته باشد؟ آیا نگاهی نو به این مقوله انداخته یا فقط قصه‌ای را نقل کرده که به جای خودش هم خواندنی است؟&lt;br /&gt;به گمان من نویسنده صرفاً به دنبال نقل قصۀ عشق و عاشقی در یک بستر تاریخی بوده است که بیش و کم رنگ و بوی ماندگی رمانتیک بودن را هم دارد.&lt;br /&gt;البته همانگونه که گفته شد کتاب قصۀ پرکشش و جذابی دارد و در مجموع خواننده را در یک گسترۀ تاریخی همراه خود می‌کشاند و حوادث آن روزها و سیاست‌بازی‌ها و نبردها را –به شیوۀ تاریخ‌نگارانه- نقل می‌کند. انگار این عشق بهانه‌ای است برای پرداختن به آنچه در آن روزها بر این خطه رفته است. بر خراسان بزرگ. به گمان من مهمترین ویژگی کتاب «دیدا» که نشر «آموت» منتشرش کرده همین است. این روزها کمتر نویسنده‌ها تاریخ و داستان تاریخی را دستمایه قصه‌گویی قرار می‌دهند و از این نظر باید کار «ابراهیم میرقاسمی» را در این کتاب ستود و آن را به فال نیک گرفت. «طاهر» یک چهرۀ تاریخی است و انگار این عشق هم در تاریخ، جایی، آمده که مثل همۀ نقل‌هایی این چنین نیم واقعیت است و نیم خیال و خیال پردازی. با وجود این پرداختن به عشقی این چنین در بستر تاریخی و در این زمان خاص و در زمان خلافت مامون و... دردسرهایی هم دارد. خواننده به گمان من وقتی با یک رمان روبروست از آن انتظاراتی دارد که براساس آن توقع این کتاب را از یک کتاب تاریخی صرف متمایز می‌کند و آن را رمان می‌خواند. در یک کتاب تاریخی اطلاعاتی به خواننده منتقل میشود منطبق با واقعیت تاریخی. اما رمان بحث دیگری است و با کتاب تاریخی تومانی هفت صنار توفیر می‌کند گو اینکه همانطور که گفته شد نویسنده چندا سعی‌ای برای خط کشیدن بین این دو مقوله نکرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتشر شده در &lt;a href="http://www.jamejamonline.ir/Media/pdfs/1389/02/19/100874711495.pdf"&gt;روزنامه &lt;/a&gt;«&lt;a href="http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100874691125"&gt;جام جم&lt;/a&gt;» دوشنبه 20 اردیبهشت 1389 صفحه 8&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-5061083645567989494?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/5061083645567989494'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/5061083645567989494'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/ali-changizi.html' title='داستان يك عشق تاريخي'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-6865933536434035640</id><published>2010-05-09T22:38:00.005+04:30</published><updated>2010-05-20T09:52:57.723+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='aroos-e-beed'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='majoon-e-eshgh'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Book-Fair-tehran-23'/><title type='text'>آنکه زنده است، داستان است</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://tadaneh.persiangig.com/image/youssef-alikhani/books-namayeshgah-aamout.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5377281290969439250" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 150px; CURSOR: hand; HEIGHT: 232px" alt="" src="http://tadaneh.persiangig.com/image/youssef-alikhani/books-namayeshgah_aamout.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;یوسف علیخانی، داستان‌نویسی که با «عروس بید» به نمایشگاه کتاب تهران آمده در گفتگو با &lt;a href="http://www.khabaronline.ir/news-60473.aspx"&gt;خبرآنلاین&lt;/a&gt; و در پاسخ به این سوال که آیا داستان نویسی حال حاضر کشور، اصولا داستان نویسی هست یا خیر می گوید: من هیچ وقت به دنبال خوبی و بدی نیستم چون به اعتقاد من اینها نسبی هستند یعنی شاید نویسنده ای که از دید من نویسنده بسیار عالی باشد از دید کس دیگری بسیار متوسط و ضعیف باشد. در حوزه داستان نویسی هم همین قاعده وجود دارد و دلیل این مسئله هم این است که ما هیچ کدام حرفه ای و دانش آموخته این رشته ها نیستیم و تحصیلات دانشگاهی نداریم. تنها باید بگویم که باید از این خوشحال باشیم که این روند داستان نویسی با روند صعودی و نزولی اش همچنان زنده است و این ریتم ادبیات ادامه دارد. برای رسیدن به این نتیجه که آیا در حال حاضر داستان نویسی به معنای واقعی در جامعه وجود دارد یا نه ابتدا باید به یک سلیقه جمعی مشترک برسیم تا بر اساس آن به ارزیابی این حوزه بپردازیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خالق «قدم بخیر مادربزرگ من بود» در خصوص داشتن یا نداشتن جایگاه جریان روشنفکری در حوزه تولید کتاب های داستانی می گوید: جریان روشنفکری جایگاه خاصی در این حوزه نتوانسته است به دست بیاورد و دارای نقش اندکی است و شاید به حساب وجود روابط خاص، برخی کتاب های این جریان به تجدید چاپ می رسند اما در مقابل آثار افرادی مثل «فهیمه رحیمی و ر. اعتمادی» با اینکه همه به آنها نویسنده عامه پسند می گویند اما نقش بیشتری در حوزه داستان نویسی دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وی ادامه می دهد: من منکر هیچ کدام از این دو دسته نیستم و کارهای هر دو را در جای خود ارزشمند می دانم اما نکته مهمی که برخی نویسندگان ما در حوزه داستان نویسی از آن غافل شده اند و باعث شده است به نویسندگان عامه پسند توهین کنند این است که از آن «شهرزاد قصه گو» غافل مانده اند. همه قصه؛ تکنیک و زبان نیست، متاسفانه برخی از نویسندگان ما مفهوم قصه به معنای تعلیق و آنچه باعث شده است شهرزاد قصه گو در ذهن مخاطب بماند را فراموش کرده اند. همه نویسندگان باید به این نکته واحد برسند از این رو هم یاید عامه پسندهامان کوتاه بیایند و هم روشنفکرانمان از عامه پسندها یاد بگیرند تا کتاب در حوزه داستان نویسی به یک مرحله متعادل برسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علیخانی حوزه نشر را مانند حرفه کشاورزی می داند و در ادامه می گوید: شما وقتی یک دانه را می کارید تا به بار بنشیند باید از آن مراقبت کنید. اگر این کار را کنید به محصول پرباری تبدیل می شود. کتاب هم همین طور است اگر تنها منتشرش کنید و از آن حمایت نکنید مطمئن باشید بچه ناخلفی می شود اما اگر مراقبش باشید این کتاب علاوه بر اینکه دیده می شود، محصول خوبی هم به ما می دهد ولی متاسفانه در حال حاضر پیش از آنکه اشکال به مجامع دولتی و مسئولان باشد به خود ناشران ایراد وارد است که از کتاب هیچ حمایتی نمی کنند و آن را تبلیغ نمی کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وی که چاپ اول کتاب «عروس بید»؛ چاپ چهارم کتاب «اژدهاکشان»؛ چاپ سوم کتاب «قدم بخیر مادربزرگ من بود» و چاپ اول کتاب «معجون عشق» را در بیست و سومین نمایشگاه بین المللی کتاب ارایه داده است، فضای حاکم در نمایشگاه کتاب را فضای خوب ارزیابی می کند و ادامه می دهد: من پیش از این به عنوان یک مخاطب در جریان کار نمایشگاه بودم و نهایت سراغ چند غرفه ای که دوست داشتم، می رفتم ولی امسال که از قبل از آغاز نمایشگاه برای چیدن غرفه و کتاب ها به نمایشگاه آمدم؛ دیدم که نمایشگاه کتاب چه عظمتی دارد و چه تعداد ناشر در این عرصه حضور پیدا می کنند و در حال حاضر هم که روزهای ابتدای برگزاری این نمایشگاه است این همه مشتاق کتابخوان در آن شرکت می کنند حال اگر بگوییم نصف این آدم ها هم برای تفریح و سرگرمی آمدند اما تعداد باقی مانده هم رقم قابل توجهی است و باید گام های آنها را بوسید که کتاب می خوانند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وی ادامه داد: کتاب در شرایط امروز و با وجود اینترنت، ماهواره، تلویزیون و انواع فیلم ها واقعا مظلوم واقع شده است به طوری که عده ای را به این نتیجه رسانده است که مرگ کتاب فرا رسیده است اما معتقدم با این حال کتاب جایگاه خودش را دارد و همین طور به پیش می رود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علیخانی با اشاره به اینکه نمایشگاه کتاب یک امکان برای عرضه است، ادامه می دهد: نباید در این فرصت عرضه تنها سراغ ناشران معروف برویم آنها که در انقلاب، ولیعصر، کریم خان و نقاط مختلف تهران دارای مغازه و شعب مختلفی هستند بلکه باید از این فرصت استفاده کرد و سراغ ناشرهای ناشناخته و شهرستانی رفت و کتاب هایی را که هیچ جا نمی توان آنها را پیدا کرد، جست. نمایشگاه کتاب بهترین زمان است برای اینکه ما ارتباط مستقیم با کتاب و ناشران برقرار کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وی تاکید کرد: این نمایشگاه را مردم می سازند و اگر آنها در این نمایشگاه حاضر شوند ارزش پیدا می کند و با عدم حضورشان فاقد ارزش می شود اما خوشبختانه تا به حال مردم نشان دادند که کتاب را دوست دارند و به نمایشگاه می آیند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادآور می شود نشر آموت علاوه بر کتب یوسف علیخانی 12 عنوان کتاب جدید را برای علاقه مندان کتاب ارایه داده است که از این تعداد 2 عنوان تجدید چاپی هستند. کتاب «باغ اناری» محمد شریفی، رمان «دیدا» معشوقه طاهر ذوالیمینین سردار معروف ایرانی نوشته میرقاسمی در 260 صفحه، رمان «به وقت بهشت» نرگس جورابچیان که به دلیل شباهت های نثر نویسنده با نوشته های زویا پیرزاد در طی 2 ماه به چاپ دوم رسیده است و 5 کتاب از عبدالرحمان عمادی با نام های های «خوزستان در نام واژه های آن»؛ «لامداد یا چند جستار از ایران»؛ «آسمانکت»؛ «دوازده گل بهاری یا نگاهی به ادبیات دیلمی و خزری» و «نامه های حمزه آذرک به هارون الرشید» از آثار نشر آموت برای علاقمندان به کتاب در بیست و سومین نمایشگاه بین المللی کتاب هستند. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-6865933536434035640?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/6865933536434035640'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/6865933536434035640'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/khabaronline.html' title='آنکه زنده است، داستان است'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-8688810683390439712</id><published>2010-05-09T22:18:00.008+04:30</published><updated>2010-07-03T20:39:18.037+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='aroos-e-beed'/><title type='text'>بار ديگر «ميلك»</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://omidisarvar.blogfa.com/post-71.aspx"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5469330748428345442" style="FLOAT: left; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 133px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://www.ghabil.com/files/omidisarvar.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://omidisarvar.blogfa.com/post-71.aspx"&gt;حمیدرضا امیدی سرور&lt;/a&gt;: مهمترين شاخصه داستان‎هاي عليخاني را بايد در تعلق خاطر او به زادگاهش جستجو كرد، اما تاثيري كه زندگي در اين روستا بر ذهن و روح او گذاشته، گاه با شيفتگي همراه شده و به داستانهايش آسيب زده است؛ هم از آن رو كه وفاداري بيش از حد به واقعيت، مجال كمتري به عنصر خيال در برخي داستانهاي او ‎داده و مهمتر از آن به لحاظ زبان او در ديالوگ نويسي؛چراكه نويسنده (به‎ويژه در نخستين بخش از اين سه‎گانه) ميان زبان فارسي و ديلمي سرگردان به نظر مي‎رسد و در نهايت نيز به يك زبان معيار كه خاص داستانهاي او باشد نرسيد و از ديگر سوي بكارگيري افراطي اين لغات ارتباط خواننده را با داستانهاي او دشوار مي‎كرد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;اما در عين حال اين دلبستگي اين باعث شده او با اشراف، دست روي جزئيات زندگي و باورهاي مردم اين ناحيه بگذارد و بازگويي آنها در پرداختي روايي با توفيق همراه شده و تصاويري زنده و ملموس را در دهن خواننده تدايي كند. هرچند كه گاه اين داستانها به برش‎هايي بسيار ساده از زندگي مردم اين منطقه بدل شده كه خلاء پيرنگي قوي براي به همراه كردن مخاطب احساس مي‎شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://omidisarvar.blogfa.com/post-71.aspx"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5469330748428345442" style="FLOAT: right; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 145px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 338px" alt="" src="http://tadaneh.persiangig.com/image/youssef-alikhani/youssefalikhani-books-alef.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;عليخاني در طول آفرينش اين سه‎گانه، مسيري رو به رشد را پيموده است و بي‎شك هر بخش از بخش پيشين قابل توجه‎تر و در عين حال كاملتر بوده است. درواقع «عروس بيد» علاوه‎بر اين كه از عمده محاسن داستانهاي قبلي عليخاني برخوردار است، از پاره‎اي ضعف‎ها كه در آثار قبلي او ديده مي‎شد نيز دور شده است. اين‎بار نويسنده از مولفه‎هاي زندگي جغرافياي مورد نظر خود در دل داستانها به خوبي بهره گرفته و بي آنكه گل درشت و تحميلي باشند به عنوان عنصري در خدمت داستان بكار گرفته شده‎اند و به درستي در جاي خود نشسته‎اند. عنصر خيال بيش از پيش مورد عنايت نويسنده بوده تا با در هم آميختن آن با واقعيت، برغناي فضاي داستانهاي خود بيفزايد. به اين ترتيب آن اتمسفر وهم انگيزي كه در داستانهاي قبلي گاه خودي نشان مي‎داد در داستانهاي«عروس بيد» پررنگ شده و گاه تا مرز سورئال شدن نيز پيش مي‎رود. همچنين داستانهاي اين مجموعه از پيرنگ قوي‎تري نسبت به اغلب داستانهاي قبلي برخوردارند و مخصوصا نويسنده با فاصله گرفتن از اصراري كه در بكارگيري واژه‎هاي محلي و گويش ديلمي دارد، نه تنها به زباني پالوده و يكدست، خاص خود رسيده كه خواندن و درك متن دشواري‎هاي دومجموعه قبل را ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با «عروس بيد» بايد جايگاه عليخاني را در ميان بومي‎نويسان ادبيات معاصر تثبيت شده دانست بويژه آنكه او به مدد اين سه گانه اقليمي خاص خود مي‎آفريند، كه اهميت ندارد چقدر به ميلك واقعي نزديك باشد، بلكه از قضا اگر نويسنده مي‎خواهد آنرا از آن خود كند، بايد از برخي جلوه‎هاي واقعي آن دور شده و آن را مطابق ميل خود و به ضرورت داستانهايش بازسازي كند، كاري كه اگر آن را براي عليخاني تحقق يافته بدانيم، بايد سهم ويژه‎اي براي «عروس بيد» در اين زمينه قائل شويم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold;font-size:85%;" &gt;منتشر شده در ویژه نامه کتاب «الف» همشهری شماره 44 اردیبهشت 1389 صص 36 و 37&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-8688810683390439712?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/8688810683390439712'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/8688810683390439712'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/omidisarvar.html' title='بار ديگر «ميلك»'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-8991463405207136188</id><published>2010-05-09T00:05:00.004+04:30</published><updated>2010-05-09T00:21:04.681+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='aroos-e-beed'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='majoon-e-eshgh'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Book-Fair-tehran-23'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='narges-jorabchian'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ebrahim-mirghasemi'/><title type='text'>نشر آموت؛ ردیف 17 غرفه 17</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;img src="http://tadaneh.persiangig.com/image/book/ilya-01.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://tadaneh.persiangig.com/image/book/ilya-02.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://tadaneh.persiangig.com/image/book/ilya-03.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://tadaneh.persiangig.com/image/book/aamout-book-fair-teh-1.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://tadaneh.persiangig.com/image/book/aamout-book-fair-teh-2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-8991463405207136188?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/8991463405207136188'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/8991463405207136188'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/aamout-17-17.html' title='نشر آموت؛ ردیف 17 غرفه 17'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-7338132087407134964</id><published>2010-05-07T23:42:00.001+04:30</published><updated>2010-05-07T23:44:30.211+04:30</updated><title type='text'>گفتگوی روزنامه بهار با عبدالرحمان عمادى</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;نامواژه‌هاى كهن يادگار تمدّن‌هاى كهن است&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;گفتگو: علی بالایی لنگرودی&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: center"&gt;&lt;a href="http://www.ghabil.com/files/881106-Bahar.pdf"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5431133773849476530" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 242px; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://www.ghabil.com/files/881106-bahar.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;متن گفتگو ... &lt;a href="http://www.aamout.com/2010/01/interveiw-bahar-emadi.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-7338132087407134964?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/7338132087407134964'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/7338132087407134964'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/interveiw-bahar-emadi.html' title='گفتگوی روزنامه بهار با عبدالرحمان عمادى'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-3880928886215976605</id><published>2010-05-06T00:33:00.006+04:30</published><updated>2010-07-09T16:22:36.696+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ebrahim-mirghasemi'/><title type='text'>گفتگوی دنیای اقتصاد با نویسنده «دیدا»</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;img src="http://tadaneh.persiangig.com/image/ebrahim-mirghasemi/ebrahim_mirghasemi.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ابراهیم میرقاسمی: كار من تكثير عشق است&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;مهتاب کامرانی: «ديدا» اولين رمان اوست که به تازگی به وسیله نشر «آموت» منتشر شده است. دیدا، رمانی تاريخى است نوشته ابراهیم میرقاسمی، درباره بنيانگذار سلسله طاهريان، طاهر بن حسين ذواليمينين و عشق سوزانى كه بين او و دلدارش - ديدا - جريان داشته. میرقاسمی این موضوع را دستمايه خود قرار داده و به رمانی خوشخوان دست یافته است. در اين رمان كه با پس زمينه تاريخى قرن دوم هجرى جريان يافته، به مشكلات اجتماعى ايرانيان و زمينه‌هاى روانشناختى قيام مردم خراسان در برابر حكومت اعراب كه با ظهور عباسيان به اوج خود رسيده، پرداخته مي‌شود.&lt;br /&gt;توجه خاص به قصه و تعلیق به همراه زبانی پاکیزه از ویژگی های رمان «دیدا» به شمار می رود. این ویژگی ها باعث می شوند خواننده بدون کوچکترین مکثی، این رمان 256 صفحه ای را دنبال کند.&lt;br /&gt;میرقاسمی به جای اصل قرار دادن تاریخ و زندگی طاهر ذوالیمینین، موضوعی که برای تاریخ نویسان، فرعی بوده، اصل قرار داده و خواننده را با «دیدا» آشنا می کند؛ دختری که طاهر او را نجات می دهد و بعد ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آقای میرقاسمی، رمان «دیدا» بر لبه تیغ عامه پسندی و روشنفکری حرکت می کند اما قبل از این که به این بحث برسیم، از اینجا شروع کنیم که خودتان، خواندن رمان را با چه رمان هایی شروع کردید؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در زمان نوجوانى - وقتى پانزده، شانزده سال بيشتر نداشتم - توسط خواهر بزرگترم كه مشوّق بسيار خوبى در زمينه كتابخوانى بود، با دنياى كتاب و داستان و رمان آشنا شدم. رمانهاى «عامه پسند» در ابتداى كار، مرا به خود جلب كردند. رمان هاى «مايك هامر»؛ نوشته‌هاى پرويز قاضى سعيد. كمى كه بزرگ‌تر شدم، وقتى كه احساس مي‌كردم در خواندن كتاب حرفه‌اى شده‌ام، با كتابهاى «ر. اعتمادى» آشنا شدم كه دنياى غريبى براى من داشت. جنس آدمهايى كه در اين داستان ها زندگى مي‌كردند، به خصوص بود. آدم هايى كه به عنوان نماينده تمامى اقشار جامعه حضور داشتند ولى خاصّ بودند. علائق و سلايق منحصر به فرد آنها و ماجراهاى عشقى جالبى كه در اين آثار جريان داشت، به حسادت وادارم مي‌كرد طورى كه بارها و بارها آرزو مي‌كردم من هم بتوانم چنين داستانهايى را كه قادر بود با همه نوع مخاطبى ارتباط برقرار كند، در كارنامه خود داشته باشم.&lt;br /&gt;چيز جالبى كه در اين‌جا مي‌توانم براى شما بيان كنم، اينكه من و خواهرم به اتفاق فكر مي‌كرديم كه اين نويسنده بايد يك خانم باشد كه توانسته به اين خوبى احساسات زنانه حاكم بر فضاى داستانهايش را بيان كند در حاليكه ما در اشتباه بوديم. اين مطلب تا همين اواخر به قوّت خودش در ذهن ما جا داشت كه از شخصيّت‌پردازى قوى اين داستانها حكايت مي‌كرد. اين شخصيّت‌پردازى زيركانه، نشاندهنده قدرت ايشان در ارتباط با مخاطب بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://64.130.220.65/Multimedia/pics/1389/2/Art/136.jpg"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5459869891047766546" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 132px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://aamout.persiangig.com/image/book/Dida-Ebrahim-Mirghasemi-s.jpg" border="0" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;پس چطور شد بعد از بیست سال، سراغ رمان نویسی بیایید؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;آن سال ها با ورود به صحنه تئاتر كه بزرگترين اتفاق در زندگى من بود؛ اول، جذب نمايشنامه نويسى شدم. بعد از نوشتن چند نمايشنامه، و حضور در چند جشنواره تئاتر - به عنوان بازيگر - با دوستانى كه در صحنه نمايش با هم زندگى مي‌كرديم به صورت دسته جمعى وارد انجمن سينماى جوانان (دفتر قزوين) شديم. كم كم با تشكيل جلساتى كه به: «اتاق امير» شهرت پيدا كرد، به صورت تخصصّى وارد دنياى داستان نويسى شدم؛ حدود سال های 1372. در اين جلسات كه عصر پنجشنبه‌ها برقرار مي‌شد، به نقد و بررسى شعر، داستان، نمايشنامه و فيلمنامه مي‌پرداختيم كه به هر صورت، در همين جلسات بود كه با باز شدن افقهاى جديد و آشنا شدن با داستان نويسان بزرگ دنيا مانند: ماركز، جيمز جويس، فالكنر، همينگوى، چخوف، ويكتور هوگو و... رشد خود را در اين عرصه - به عينه - تماشا مي‌كرديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;یعنی چی رشد خود؟ مگر داستان نوشتن برای رشد نویسنده است؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;خب!... هر نويسنده‌اى براى نوشتن، دلايلى دارد كه براى او محترم هستند. در آن اوايل نوشتن، ابزارى براى اعتراض بود و بيشتر به همين منظور استفاده مي‌شد. رويكرد دوستانى كه ارتباط خوبى در زمينه هنر با آنها داشتم، در همين زمينه بود امّا خوشبختانه من با اين ايده كه: «كار من، تكثير عشق است»؛ به نوشتن روى آوردم. شايد براى شما جاى تعجب داشته باشد ولى درست به ياد ندارم... حدود ده، دوازده سال پيش، نيمه‌هاى يكى از شبهايى كه انسان بيخواب مي‌شود و به سرش مي‌زند و حرفهاى عجيبى را از خودش صادر مي‌كند؛ به پسرعمويم گفته بودم كه كار من تكثير عشق است و فكر مي‌كنم كه رسالت من در اين دنيا فقط همين است و بس.&lt;br /&gt;آن زمان نمي‌دانم بر اساس چه منطقى اين حرف را گفته بودم ولى به مرور زمان، ثابت شد كه اين عقيده من كه ايمانى قوى را پشت سر داشت، حقيقت دارد. رفته، رفته عشق بين انسانها و روابط انسانى بين آنها دغدغه اصلى كارهايم شد. چيزى كه امروزه، در لابلاى چرخدنده‌هاى زندگى ماشينى به فراموشى سپرده شده.&lt;br /&gt;انسان به معناى عامّ آن، مفهومى است كه بسيارى از هنرمندان و نويسندگان سراسر دنيا را به خود مشغول كرده و به هيچ فرهنگ و قوميّت خاصى هم تعلّق ندارد. شخصاً به هنر براى هنر اعتقادى ندارم و به نظر من، هنرى كه نتواند با مخاطب ارتباط صحيحى برقرار كند؛ محكوم به فناست.&lt;br /&gt;بنابراين با تلاشى كه خوشبختانه، نتيجه بخش هم بود؛ توانستم تا حدودى به اين هدف نزديك شوم. اين داستانها مانند رودى زلال بودند&lt;br /&gt;كه در وهله اول، روح خودم را شستشو مي‌دادند و در سايه اين تلاش، انگيزه‌ام اين بود كه بتوانم همين احساس را به مخاطبم منتقل كنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;و بعد از سال ها کلنجار با خودتان و نوشتن، رسیدید به رمان «دیدا».&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ديدا، سفرى راز آلود براى خود من بود. لحظه به لحظه شكل گيرى داستان آن برايم زيبا بود. شايد باور نكنيد ولى رفته رفته اين حسّ كه خودِ طاهر مرا براى نوشتن اين رمان، انتخاب كرده؛ تقويت مي‌شد. هرجا كه احساس گرفتارى در تنگنا و رسيدن به بن بست به من دست مي‌داد، روزنه جديدى سر راهم قرار مي‌گرفت و با پيدا كردن يك منبع يا مطلب جديد در خصوص طاهر، اين گرفتاريها از بين مي‌رفت و قلبم روشن مي‌شد و راه هموار.&lt;br /&gt;براى نوشتن اين رمان، چيزى در حدود پنج هزار صفحه، مطلب تاريخى را مطالعه كردم. منبع اصلى تحقيقات من، كتاب: «تاريخ طبرى» نوشته محمد بن جرير طبرى و «تاريخ خاندان طاهرى» اثر نفيس استاد سعيد نفيسى بود. اين كتابها زواياى پنهان اين خاندان تأثيرگذار در تاريخ ايران پس از اسلام را به روشنى براى مخاطب بيان كرده‌اند به صورتيكه مخاطب با اشراف كامل در مورد نحوه زندگى اين مردم، به ابعاد اجتماعى، سياسى، اقتصادى و... آن دوران پى برده و كاملاً با اين دوران آشنا مي‌شود.&lt;br /&gt;طاهر با اينكه ايرانى بوده و اسلام توسط خلفاى اهل تسنّن به ايران وارد شده بود، علاقه داشت تا خلافت غصب شده از علويان را به آنها بازگرداند. شاهد اين نكته، بيعت طاهر با امام رضا(ع) است كه لقب ذواليمينين را از اين موضوع به دست آورده: «مردى با دو دست راست».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خب این که شد رمان زندگی «طاهر ذوالیمینین». دیدا کیست پس؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;در لابلاى اين تحقيقات به مطلبى برخوردم كه به عشقى كه بين طاهر و ديدا جريان داشته، اشاره مي‌كرد. اين مطلب به اندازه نصف يك صفحه هم نبود ولى بار دراماتيك فراوانى داشت كه هر انسان با ذوقى را جذب خود مي‌كرد. از همين‌جا نطفه اين رمان بسته شد و مانند دانه‌اى كه لحظه به لحظه رشد مي‌كند، در ذهن من شروع به باليدن كرد و من هم با مطالعه&lt;br /&gt;بيشتر در اوضاع و احوال طاهر، آن را آبيارى كردم تا بالآخره به صورتى درآمد كه از نگاه دوستان ارزش چاپ شدن را داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اینجاست که اتفاقا نویسنده بودن شما ارزش پیدا می کند و کارتان را از تاریخ یکسره جدا می سازد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در جاى جاى اين رمان، حسّ همذات‌پندارى تنها احساسى بود كه مرا لحظه به لحظه همراهى مي‌كرد. هنگام بروز اتفاقات ناگوار، همراه شخصيتهاى داستان، چشمانم به اشك مي‌نشست؛ و در پيروزى و شادي‌هايشان، اشك شوق در چشمانم حلقه مي‌زد. خوب به خاطر دارم كه هنگام مرگ يكى از اين شخصيتهاى دوست داشتنى، تعلّل مي‌كردم تا شايد يك سطر بيشتر زنده بماند.&lt;br /&gt;با اين داستان و شخصيتهاى آن - به معناى واقعى كلمه - زندگى كردم و بسيار خوشحالم از اينكه به لطف دوست عزيزم: «يوسف عليخانى» كه برادروار مرا به نوشتن اين رمان تشويق نمود، توانستم به اين قهرمان ايران زمين كه لحظه‌اى از فكر استقلال اين مرز و بوم غافل نبود؛ اداى دينى كرده باشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;عاشق پیشه اید آقای میرقاسمی. لابد رمان بعدی تان هم درباره عشق است.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بله!... رمان ديگرى در دست دارم كه باز هم در زمينه عشق و اوضاع و احوال دو عاشق سير مي‌كند با اين تفاوت كه اين عشق، عشقى غيرمتعارف و خارج از حدّ تصوّر معمول مخاطبان بوده و به ابعاد ديگرى از عشق مي‌پردازد. به قول قديمي‌ها: «عشق ورزيدن، تاوان دارد.» و اين رمان با رويكردى متافيزيكى، به اين جنبه از عشق پرداخته. البته اين كار هم به مطالعات مخصوص خود نياز دارد كه در حال انجام است.&lt;br /&gt;در اين رمان كه در سه بخش شكل گرفته، با نگاهى نو به مقوله عشق پرداخته مي‌شود. در حقيقت با جنبه‌هايى از عشق كه كمتر به نظر رسيده و بدان پرداخته شده، آشنا مي‌شويم. عشقى كه با لايه‌اى از وحشت و هراس همراه شده و انسانها را در موقعيت ترسناكى قرار مي‌دهد و عكس العملها و بازخوردهاى روانشناختى آنها را به چالش مي‌كشاند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتشر شده در روزنامه «&lt;a href="http://www.donya-e-eqtesad.com/Default_view.asp?@=205793"&gt;دنیای اقتصاد&lt;/a&gt;» پنجشنبه 16 اردیبهشت 1389 صفحه نگاه سوم &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1620485691720973050-3880928886215976605?l=aamout.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/3880928886215976605'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1620485691720973050/posts/default/3880928886215976605'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aamout.blogspot.com/2010/05/interveiw-with-ebrahim-mirghasemi.html' title='گفتگوی دنیای اقتصاد با نویسنده «دیدا»'/><author><name>aamout</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='22' src='http://2.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/S0YDXwx2plI/AAAAAAAAGMY/MG7kZV3AMUQ/s1600-R/aamout-arm.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1620485691720973050.post-7143869250861817409</id><published>2010-05-06T00:25:00.003+04:30</published><updated>2010-05-06T00:46:57.864+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='aroos-e-beed'/><title type='text'>سمفوني واژگان روستا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.iran-newspaper.com/1389/2/16/Iran/4495/Page/17/Iran_4495_17_61457_NewsCut.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5438922433611232754" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 150px; CURSOR: hand; HEIGHT: 250px" alt="" src="http://tadaneh.persiangig.com/image/youssef-alikhani/890216-Iran.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;[مهتاب كامراني]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;زبان، فضا، روايت&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;داستان‌هاي يوسف عليخاني تركيبي از داستان‌هاي رئاليستي، اجتماعي و بومي است. وي هرچند با يك زبان كهن با مخاطب امروزي رودررو مي‌شود اما در كاراكترهاي سنتي كه او در مورد آنها صحبت مي‌كند نوعي نوسازي ذهني وجود دارد. يعني نويسنده در داستان‌هاي عروس بيد سعي مي‌كند آدم‌هايي با ذهنيت‌هاي نو به تصوير بكشد و اين وجه تمايز او از ديگر نويسندگان هم عصر او است. آدم‌هايي كه در تقابل با زندگي امروزي فراتر از محيط زندگي‌شان جلو رفته‌اند. عنصر مكان براي آنها كم رنگ شده است. در نثر عليخاني آدم‌هايي را در مكان‌هاي سنتي مشاهده مي‌كنيم كه سعي مي‌كنند هنجار و نظم حاكم بر محيط را با داده‌هايي كه از دنياي علم و تجربه كسب كرده‌اند به هم درآميزند. از يك طرف تركيب و قرار دادن شخصيت‌هاي نو و سنتي در كنار هم و از طرف ديگر فضاي سنتي با هنجارهاي خاص جغرافيايي جان گرفته‌اند.&lt;br /&gt;اين روش مخاطب را با يك تقابل دوگانه به پيش مي‌برد انگار نويسنده قبل از آوردن و خلق شخصيت‌هاي داستانش ابتدا آنها را جراحي كرده است. لايه‌هاي ذهني كاراكترهاي روستايي را برش داده و درون ذهن اين آدم‌ها را با دستمايه‌ها و عناصر امروزي پر كرده است. مخاطب فكر مي‌كند پسر «مشدي خالق» در يك فضاي ذهني و عيني كاملاً شهري پا به عرصه وجود گذاشته اما نويسنده در تصويرسازي كه انجام مي‌دهد فضاي داستان را به ماهيت بومي آن سوق مي‌دهد و در نتيجه ذهن مخاطب با تصويري بومي روبه‌رو مي‌شود. در واقع نويسنده از فرم كلاسيك براي بيان افكار و احساسات انسان امروزي بهره مي‌برد. لايه‌هاي متن عبور از زبان را نشان مي‌دهد و نوعي ساختار چند لايه به وجود مي‌آورد كه خواننده را وادار مي‌كند تا با تأمل بيشتر جملات را بخواند و در مسير روايت جلو برود نه اينكه غرق روايت شود. يك زبان‌شناس جمله جالبي دارد مبني بر اينكه «محدوده‌هاي زبان من مرزهاي دنياي من هستند.» در مجموعه داستان عروس بيد نويسنده سعي مي‌كند در زبان نوشتار از يك ساختار فرازباني بهره ببرد. به اين معنا كه ساختاري را در نوشتن داستان به كار ببرد كه هم مخاطب عام و هم مخاطب خاص را جذب متن داستان كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آقاي غار&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;آقاي غار نام داستاني است كه يوسف عليخاني در آن به باورهاي كهن يك بخش از جغرافياي ايران زمين يعني قزوين پرداخته است. توجه به افسانه‌هاي مردم اين اقليم و نوشتن موضوعاتي از اين دست هم نشان از توجه نويسنده به عناصر فرهنگي و بومي دارد و هم نشان از اشراف و شناخت وي از اين مباحث است.&lt;br /&gt;وي با وجود اينكه از نويسندگان نسل نو محسوب مي‌شود اما شناخت عميق او در مورد اجتماع بومي برجستگي‌هاي خاصي دارد. شناخت از ذهنيات، خلق و خو،‌اقليم، محاوره و زبان گفتار منطقه تاريخي و با پيشينه قزوين او را در نوشتن اين مجموعه داستان ياري رسانده است.&lt;br /&gt;خواننده كتاب فكر مي‌كند نويسنده پژوهشگر زبان بومي آن منطقه است. زبان عليخاني در داستان‌ آقاي غار زباني تركيبي است؛ به عبارتي تلفيقي از مفاهيم جديد و سنتي را در خود جاي داده است. كاراكترهايي با افكار متفاوت و امروزي كه در جاي جاي داستان حضور دارند؛ اما چارچوب اجتماعي و فضاي زندگي اين آدم‌ها از ساختار بومي تشكيل شده است كه مبتني بر سنت‌ها و خرده فرهنگ‌ها است.&lt;br /&gt;سنت‌هايي كه در درون اين فضا تعريف مي‌شود و كاراكترهاي امروزي كه در همين فضا با هم تعامل دارند به نوعي با اين پارادوكس كنار آمده‌اند و سعي مي‌كنند در لابه‌لاي حضورشان بخش‌هاي ريزي از افكارشان را به اين اجتماع سنتي منتقل كنند. داستان آقاي غار يادآور واژه‌اي «دايره مربع» است كه فيلسوفان مطرح مي‌كنند و نوعي تناقض به وجود مي‌آيد كه وجود همزمان آنها ناممكن به نظر مي‌رسد. وجود آدم‌هاي با افكار نو در يك اجتماع سنتي كه ساختار آن مبتني بر عصبيت است اين پارادوكس را به وجود مي‌آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://ghabil.com/files/youssefalikhani_books.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5438922433611232754" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 100px; CURSOR: hand; HEIGHT: 151px" alt="" src="http://www.ghabil.com/files/aros-e-beed.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;پناه بر خدا&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;نويسنده براي توصيف حالات روحي شخصيت‌ها نكاتي را يادآور مي‌شود كه ذهن خواننده داستان را به آن طرف معطوف مي‌كند و مستقيم در بطن داستان قرار مي‌گيرد. به عنوان مثال در داستان «پناه بر خدا» مي‌نويسد: جيرجيرك‌ها، شب را مال خودشان كرده بودند. پري هميشه مي‌گفت: «جيرجيره نه، زل زله» در اينجا خواننده كتاب با يك امر غيرطبيعي روبه‌رو مي‌شود براين اساس كه مردم روستا به نوع زندگي ساده محيط عادت دارند، براي آنها صداي خروس، پارس سگ و صداي جيرجيرك از جمله صداهايي است كه بارها شنيده‌اند و گوششان به آن عادت دارد در حالي كه صداي جيرجيرك براي «پري» مثل زلزله است و او را آزار مي دهد.
